-
پرواز...
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 16:23
آزاده، غنی، پُر که گشتیم به پرواز خواهیم آمد که سبک گشته دل ز سنگینیِ ابهام و رها گشته ز بندِ خواب. که خالی گشته دل ز خیره ی چشمانی نا آرام... از: احمدرضا زارعی
-
ملطوف گردانید آکنده ی وجودم را...
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 10:56
به خشم میزد او تازیانه بر افکار و به حَسَد می سوزانید آسمانِ خیالم را. وزیدی و بُردی تو تیره ی ابرِ بودنَش را ز خاطر و ملطوف گرداندی آسمانم را. زنده باد بودَنَت و پاینده بادا بهاریِ نسیمَت بر زندگانیِ من ای دوست... از: احمدرضا زارعی
-
تقدیم به تو...
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1391 22:11
امروز روزی بود که تا هزار سال دیگه تکرار نمیشه. دوست دارم بگم: یک لحظه شادی از این لحظه، هزار بار تقدیم تو باد...
-
بپندار، هر چه پندارَت آید...
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1391 19:34
نظر میدیم، بدون اینکه اصلا بدونیم چه خبره؟! اصلا خبری هست؟!! دنیای جالبی شده واقعا. خیلی ها خودشون رو عقل کل فرض می کنن، و تصورشون اینه که هر فکری به ذهنشون برسه درسته! به خودشون حق میدن هر لفضی رو به زبون بیارن و با تمام تلاش سعی میکنن بگن "حرف من حقه و حقیقت، حرفِ تو چیزی نیست جز حماقت!!" چشمام رو میبندم و...
-
سوخت و سوزانید مرا...
دوشنبه 20 آذرماه سال 1391 21:47
سوخت دستانت و سوزانید چشمانم را. سوخت صورتت و سوزانید تمامم را. خداوندگارا که کریمی و رحیم که شریفی و عظیم بگو با من ز چه سوی؟ ز چه روی؟ اینگونه، نیست آموزگاری که علم آموزد و پروانه سوزد؟! (تقدیم به تمام گُل هایی که به شوقِ علم به سرِ کلاسِ درس رفتند و، نصیبشان بود سوختنِ در آتشِ نابخردی دیگران) از: احمدرضا زارعی
-
همراهی ناهموار...
دوشنبه 20 آذرماه سال 1391 12:21
گر که تنگ بنگری تو مردمان را تنگ بینی و گر گشوده گردانی چشمان را گسترده. همه یکی نیستند و یکی نشانی از همه نیست! اگَرَت به راه، ناهموار همراهی افتادَت اندر زندگانی بدِ کردارِ گذشته را نثارِ هر نَفَس نفرما که همه را به چشمِ نافرمانیِ افکارِ خود خواهی دیدن. هر نوشته، آنی نیست که تو معنایش پنداری و هر گفته، نیست آنچه تو...
-
شیرین...
یکشنبه 19 آذرماه سال 1391 22:34
نگَهِش دار، نگو به هر کسی، از بین نَبَرِش. نِگَهِش دار، بهترین جُملت رو، واسه بهترین کَسِت... تو خود دانی که نیست مرا جز اندیشه ی تو آغازی که آرامم کند ز هیاهوی روزی دراز بسوی خوابی شیرین. کاش تا به صبحدمان چو گشوده گشت چشمانم شکفته گردد دل به دیدارِ روی درخشانت ای شیرین نگار... از: احمدرضا زارعی
-
نگیرد جانِ من غم...
یکشنبه 19 آذرماه سال 1391 10:22
بر این دل نا امیدی دور بادا ز شادی پُر بسی هم شور بادا نگیرد جانِ من غم در لقایت که نامت دان به دل مسطور بادا از: احمدرضا زارعی
-
تویی امید دیدار...
جمعه 17 آذرماه سال 1391 18:14
مرا کن غرق در آغوشت ای یار تو را خوانم، تویی امیدِ دیدار خزانی سرد گشتیم از فراقت بهارانم تو گردان، رفت طاقت از: احمدرضا زارعی
-
تو خود دنیایی...
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1391 20:34
گفت تا: غم شده ماوای من و همرهم گشته سکوت. او که خود چشمه ی جوشانِ لبی خندان بود او که خود حلقه ی پیوستگیِ جمعِ گُل و شمع و بسی رندان بود. گفتمش: دوست بدان کین ز اعماقِ دل آمد به وجود که تو خود دنیایی و دنیا به دنبالت دوان باشد به لبخندی ز رویت شاد گردد، مهربان باشد اگر یک روز قدرت را ندانستند انسان ها بسی آیند جان ها...
-
نگاهی، صنما...
سهشنبه 14 آذرماه سال 1391 15:51
چه تنگ است و ز دستانِ تو سنگ است و بر این سینه که آید نظرت، آهِ بلند است و بسی گفته به بند است. چه دل ها که بغلتید و به خون آهوی وحشی مگو کز سَرِ راهم تو گذشتی به دل سخت نشستی تو، بدان این فراوان تو خرامیدی و، رستی. نگاهی صنما یار نگاهی... از: احمدرضا زارعی
-
خرامان راه می رو...
سهشنبه 14 آذرماه سال 1391 00:27
مَه و نور از دو چشمانِ تو ای یار دل و لرزیدن از یک لحظه دیدار پدیدار آیی و آییم و بیدار ز خوابت مهربان، دریاب و دل دار در این دفتر سراسر نامَت آمد سر از در تا به در، در کامت آمد خرامان راه می رو، مست می کن دل از دل آب شُو، هم رامَت آمد از: احمدرضا زارعی
-
من تمامم...
دوشنبه 13 آذرماه سال 1391 03:19
Share Email Earn Facebook Twitter Google+ Lockerz Grab Delicious Digg Google Bookmarks MySpace StumbleUpon Reddit Messenger Vodpod Yahoo Bookmarks Bebo Mister-Wong WordPress Google Reader Orkut XING Buffer Evernote Netvibes Share Strands Posterous Business Exchange Arto Tipd SmakNews Plurk AIM Yahoo Messenger...
-
تنهای تنها...
یکشنبه 12 آذرماه سال 1391 00:15
تنهایی تنها تو رها من جدا. تو خودت باش و من تو می گردم چه خواهم و چه نخواهم. چه سنگین است بارِ دلتنگیَت بر دل... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config || {};a2a_config.linkname_escape=1;a2a_config.linkurl=" "; ???? ???? ??????? ?????
-
فراموشم کن...
شنبه 11 آذرماه سال 1391 17:08
ز روی آب ربودی و ز مولیانم جوی را! به چه سوی رهسپاری و به چه روی ماندگار در دنیایی که به نیکی در دستانت محبت نهادیم و به زشتی به پاسخ نشستی؟ فراموشم کن... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config || {};a2a_config.linkname_escape=1;a2a_config.linkurl=" "; ???? ???? ??????? ?????
-
مستم کن
جمعه 10 آذرماه سال 1391 23:32
ای که سیاهِ خالِ لبانت جوهرِ هزار رنگِ نوشتارم قلم بی تو، بی معنیست شعر بی تو، جز خرواری از واژگانی کور نخواهَدَش بود کلامی بر شکفتن. دست به چرخِشِ مستِ دامنت چرخد آن دم که به گردِشی رقص گونه خرامان گردی و گردد به طوافت دل و دیده. مستم کن... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config ||...
-
دوستت دارم، دوست...
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1391 00:52
Share Email Earn Facebook Twitter Google+ Lockerz Grab Delicious Digg Google Bookmarks MySpace StumbleUpon Reddit Messenger Vodpod Yahoo Bookmarks Bebo Mister-Wong WordPress Google Reader Orkut XING Buffer Evernote Netvibes Share Strands Posterous Business Exchange Arto Tipd SmakNews Plurk AIM Yahoo Messenger...
-
پَر پَر گشتیم
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 00:15
دردَت از پشتِ دو چشمانم باز غَلَیان می کند و می بارد و چو بر صورت و بر گونه خزید آید آرام و بر این سینه چِکَد هم به سوی دل و از قصه و از غصه رود قلب هم تند و گهی کند تپد حق حق از حلق سرازیر شود دست بر قامتِ سر تکیه گهی گردد و من تکیه بر حلقه ی گرد آمده ی پا که در آغوش رسیدست زنم. هان بیا و نگر این حالِ مرا دردَت این...
-
غرور...
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 12:20
قدریست که نمی دانیم و زجریست که خود کرده، گرفتارش آییم و پشیمانیم. غرور آفتیست بر آرامِش و ماندگاریِ محبتی کز دوست ماندنی پایدار نصیبمان گردد که فدایش کنیم به لحظه ای و یادش کنیم تا به انتهای بودنِمان. بدان، قدرِ لبخندِ بی منتِ یار را که گر گُسَست گُسَست... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config ||...
-
دوست من، پیانو
یکشنبه 5 آذرماه سال 1391 20:52
سلام عزیزان. وبلاگ دوم من هست دوست من، پیانو . قصد دارم توی این وبلاگ مطالبی رو که احساس میکنم در مسیر یادگیری پیانو ممکنه از دید دوستان رد شه و دیده نشه رو نشون بدم، که در آموزش خود من واقعا موثر و مفید بودن. اگه علاقه مند بودین شاید مفید باشه واستون. شاد باشین عزیزان... var a2a_config = a2a_config ||...
-
آسوده گشتیم و دان...
جمعه 3 آذرماه سال 1391 13:29
گذشتیم و آسوده شد اندرون نفس وه چه آسان بیاید برون سراسیمه بودیم و ویران و زار بسی اشکِ خون رفت و حالی نزار به دل قرن ها در دمی می گذشت جبین چین نشین، سِن چو هشتاد و هشت نگاهی و صدها معانی جدا صدایی و کو هم نوا، همصدا سَر و شوقِ دیدارش از دل بِشُد مگر نیست گردیدم او را چه شُد؟ بس اندوه و آه از دلِ خاکِ من ندیدش نشان...
-
نگاهت را، نمی خواهم...
جمعه 3 آذرماه سال 1391 02:38
نگاهت را نمی شناسم نگاهت غریب است و عجیب نیست در آن رنگی از من! سویش به چشمانم است و بویش ز دگر کسی می آید که در تفکراتت می چرخد و می چرخاند دلِ ما را به ناکجا که کیستی تو؟! نگاهت را نمی خواهم گَرَت اندیشه ی دگریست در سر دگری را بنگر و سر از اندیشه ی من باز کن که بر افکارِ من اندیشه ی دگر کسی جای همی خواهد یافت... از:...
-
گرفته یا تنگ شده؟!
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1391 01:09
نمیدونم گرفته یا تنگ شده، بیشتر شبیه به از دست دادنِ چیزی میمونه که بازگشتی توش نیست، اما نیدونی چیو اصلا از دست دادی! همینش بده واقعا... وقتی نیستی، درگیری پیدا میکنم، با خودم!! از یه طرف میگم: مگه بد بود زندگی بدون هیچ دلدادگی که اینجوری گرفتار کردی خودتو توی مرور روز به روز یه آدمِ دیگه، که اصلا معلوم نیست کجاست و...
-
ببار و، آرامم کن...
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 12:52
کمی آرامتر ببار ای باران کمی آسوده تر بیار خاطره ی یار را در تفکراتی که در اضطرابِ آسودگیش آرامِ خاطر از یاد بُرد در پریشانیِ ضرباتِ سختِ تو بر زمین و زمان. کمی آهسته تر کمی نرم تر مهربان تر طراوتِ خود ارزانی دار و آرامِ خیال... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config ||...
-
بازآی...
دوشنبه 29 آبانماه سال 1391 23:49
چون سرابی شور، بر لبی تشنه نگاهی و آهی ز دوردستانِ دور بر دستانِ یاری که روزی حلقه ای بود و بودنی بر وجود و وزنی بر معنایِ تنِ من که نیست و گاه و بی گاه شبحی از عبورِ نگار را در کنار احساسم آید و چو به شوقِ دیدارِ روی شیرینش روی می گردانم نیستش از لحظه ی لبخند و شادی اثری و خالیست جایِ دلی در این سینه که یار با خود به...
-
دوست بودن هنر است...
جمعه 26 آبانماه سال 1391 19:38
گفت گر مهر فشانی بر دوست هم الفت و یاریش رسانی، که نکوست همرهت سازد و همدل دلِ خود. گفت گر دوست دمی شیشه ی یک رنگِ دلت را بیند هم به یکرنگیِ دل آید و هم درد از آثارِ ترک خورده ی قلبت چیند. تو که خواندیمت دوست تو که از یاد سپردی همه دلبستگی ام هستت از دوست نشانی که صدایم شنود؟ از: احمدرضا زارعی var a2a_config =...
-
Love Story
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1391 00:05
Love Story، به روایت (تنظیم) احمدرضا امیدوارم دوستان لحظه ای هرچند کوتاه، لبخندی بیاد به لباشون Love Story - AhmadReza Zarei var a2a_config = a2a_config || {};a2a_config.linkname_escape=1;a2a_config.linkurl=" "; ???? ???? ??????? ?????
-
خداوندا
سهشنبه 23 آبانماه سال 1391 02:09
خدایا امشب به خواب فرو خواهم رفت. به جبروتت فردا را چو امروزم مگردان که سرگردان بودم و غریب، در دیاری که کاشانه خوانندش تاب و توانم نیست بیداری و دیدارِ روی خود اندر آینه به خواب دل بستیم و ز بیداری گریزان گشتیم. دستانت را خواهانم خداوندا دستانت را... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config ||...
-
دیوار
دوشنبه 22 آبانماه سال 1391 02:17
پشیمانی تو درماندی و در دنبالِ درمانی به در تا در چه سرگردان و حیرانی تو گریانی و میدانستی از آغاز، کین پایان نصیبت گردد و لیکن بدنبالِ رهی باطل چو جاهل بس تو پیمودی و اکنون راه گُم کَردَستی و افسوس و صد افسوس می خوانی و ویرانی. خدا را، روی گردان سوی ما اندک نگاهی یار تار گشت این خانه، نورانی کن این دیوار تا شاید رهی...
-
پروازِ خیال
شنبه 20 آبانماه سال 1391 20:50
شاید که گنجیدن نتواند یافتن اندر کلامی و سلامی و نگاهی شاید... که دل هوایش را به تو سپارده دعایش ز توست که برخاستن گرفتست و سپردست خود را به دستانِ تویی که شیرینِ هرچه شیرین هستی و رایحه ی هرچه عطر است. چه رَوی و چه آیی و چه خواهی و چه نخواهی شاید در دل که دلی دهی به بیدلی چو من پروازِ خیالم به سوی توست باشد تا خیالت...