-
بی همتای ماندگار...
جمعه 12 آبانماه سال 1391 03:00
جانانی و برفت و فدای شد به شُکوهِ وجودت دل که شِکوه بر لب بسی آمدست ز فراقِ یار و اندیشه ی نگار و رایحه ی دلربایت. بگشای چشم و آغوش و دل را دَر کَش کین مجال بَس تنگ است و دل، تنگ تر. دارمت به عظمتِ داشتن دوست ای بی همتای ماندگار... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config ||...
-
چشمانِ تو
جمعه 12 آبانماه سال 1391 02:34
چشمانِ تو و آسمانِ من. که سوخت و تا خاکستر بودنش راهی نیست، آشفته ی دل را آبی باش و بر آتَشَم ببار و خوابم کن تو ای معنای آرامِش... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config || {};a2a_config.linkname_escape=1;a2a_config.linkurl=" "; ???? ???? ??????? ?????
-
شکسته نخواهم بود..
یکشنبه 7 آبانماه سال 1391 10:21
به شکستن نشست آرزوی دیرینش و شکسته نگشت ایستاده ی قامتش و چنین بود که زندگانیَش آغاز گشت. به شکستَنِشان خواهد کشانید نامردمکان را در منتهای پروازی که در انتظار نشسته او را دلی که به زنده بودن امید نمی بازد... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config || {};a2a_config.linkname_escape=1;a2a_config.linkurl=" "; ????...
-
اشک...
شنبه 6 آبانماه سال 1391 23:47
اشک در اوج می بارد. آنجا که نمی گنجد من در پوست ز شادیِ با تو بودن آن زمان که لبریزم فرمودی از عشق یا بدانجا که گِرِه شوند مشتان و ابروان خمودگی از یاد برند و لب به نشانِ طاقِ غم در آید آنجاست که اشک خواهَدَم خیسانید صورت را. به تو می اندیشم و آه است و حسرت و دستانی پُر از هیچ... از: احمدرضا زارعی var a2a_config =...
-
هوای تو
شنبه 6 آبانماه سال 1391 01:53
دل است و هوای تو که ثانیه به ثانیه زنده بودنِ مرا گوشزدم می کند که معشوقت، هست. به هر نفس که آید و رَوَد همه شُکر است بودنِ تو و بودنِ من، در دنیایی که تو در آن نفس می کشی. مستم و مست ترم کن رویای همیشگیِ من از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config || {};a2a_config.linkname_escape=1;a2a_config.linkurl=" "; ????...
-
دلتنگیِ تو...
جمعه 5 آبانماه سال 1391 21:38
سلام عزیزان این کارِ midi از اولین ساخته ی من هست، واسه پیانو. منتظر نظرای هستم عزیزان. اسم آهنگ هست "دلتنگیِ تو". انشالا تا چند وقت دیگه اجراش میکنم و فایل تصویریش رو هم میذارم روی وبلاگ. شاد باشین و سلامت دلتنگیِ تو var a2a_config = a2a_config || {};a2a_config.linkname_escape=1;a2a_config.linkurl=" "; ????...
-
باز، عشق...
جمعه 5 آبانماه سال 1391 21:11
چو شیرینِ لبخندی فروزان آید من، مجنون خواهم بود. چو خفته آیی در آغوش من تشنه خواهم بود که جرعه جرعه ز پهناورِ وجودِ تو خواهم فرو بردن که سیرابش سازم آشفته ی خود را ز دریایِ لبانت. مرگ را سزایم باد آنگاه که خفته غرق گردم در رایحه ی تو در آن لحظه که خیره و خمار به چشمانم نگری و گویی تا باز، بوسه باز، تو باز عشق... از:...
-
اتفاق
جمعه 5 آبانماه سال 1391 00:40
بهترینی در واژه ی "اتفاق" که گفتن و شکفتن گرفتست. آرزویم یکیست و تنها تو... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config || {};a2a_config.linkname_escape=1;a2a_config.linkurl=" "; ???? ???? ??????? ?????
-
محبوبِ من
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 16:03
اندیشه ایست در دل. مرا باز گو که هست اندیشه ای از من در تو بدین گاه که لحظه را با یادِ تو سر می کنم؟ کاش تا هر دم به دمی که می آیدم بر سینه بازدمی از ذهنِ تو یادی باشد از این بی دلِ مجنون که نابودیش خواهد بود گر که محبوب، مهرویش نباشد و نگردد... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config ||...
-
مادر
چهارشنبه 3 آبانماه سال 1391 23:26
مادر یعنی بهشت یعنی محبتی که بی هیچ خواستنی بخشیده شدست و آغوشی که هیچ گاه بسته نیست. یعنی آرامشی کز ابتدا بودست و هست همیشه. مادر یعنی سلامی که سلامت است نگاهِ به چشمانش گر که بنگری به خندانِ صورتش آسایشیست که لبریزت گرداند دل را کین رضای کردگار است... مادر یعنی عشق... از: احمدرضا زارعی var a2a_config = a2a_config ||...
-
و پیانو...
چهارشنبه 3 آبانماه سال 1391 00:19
با سلام خدمت همه ی دوستای گُلم. بعد از چند وقت کار کردن با پیانو، تصمیم گرفتم که تنظیم هایی رو که باهاش انجام دادم رو هم بگذارم روی وبلاگم. امیدوارم دوستای گلم منو از نظرهاشون محروم نکنن، تا بتونم روی نوشته هام کار کنم و کارای خوبی ارائه بدم، البته با یاری شما دوستای خوبم تا چند روز دیگه اولین کارم رو میذارم اینجا،...
-
گمشده در عشق...
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 17:48
تو هم درونِ منی و هم نیستی! هم لبخندی تو بر لبانم و هم غم. کیستی؟ چیستی؟ به چه توان تو را تشابهی یافتن؟ که فراتر ز زمین و زمانی. در تو گُم گشته من. به نازنینِ نگاهت دستی کلامی رسان و بگوی و فِرِست نشانه ای از خود که بی من گشته جانم بی تو... از: احمدرضا زارعی
-
زمزمه ی عشق
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 00:45
لحظه ای بنگر مرا سخنیست تا گویم تو را. نمی دانم گر که بر زبان آید چه آیَدَم بر روزگار و لیل و نهاری که ز تو چرخان بُوَند. لحظه ای بگذر ز گذارِ جوی عمری که توراست روی بچرخان و بین دستانِ لرزانِ به سویت شتابان را که حلقه شوند و تنگ گردند و در آن نقطه که میانی نیست بینِ تنِ من و تو آهسته به زمزمه نوازش گردانم تو را که...
-
آمد او...
یکشنبه 30 مهرماه سال 1391 21:54
لحظه آخر به سرانجام رسید کوفتن یافت به دستِ نَظَرَت حلقه به در وین دل از فرش به تا اوجِ ثُریا برخاست ز سرِ شوقِ تو نیلوفری ام. بارِش از جنسِ گُلِ مریم باد بر دو پایت شَهِ من تابش از نابِ طلاییِ نگاه از دو چشمانِ تو باد بر تمامِ تنِ من از: احمدرضا زارعی
-
ای یارِ قدیم...
شنبه 29 مهرماه سال 1391 21:50
بین، میانِ من و تو گفته هایی همه رفت از دیروز خنده هایی ز سرِ خاطره شُد شکوه هایی همه آمد بر لب که تو بُردی از یاد همه هم یادِ مرا که تو دادی بر باد هرچه از عمر بدادیم و ز سر تا به سرِ ثانیه ها ساخته شد. زین نگاهِ من و تو می بشُد غرقِ هم از فردا گفت از دلی تنها گفت که به ما بودنِ خود دل خوش داشت می بشُد تا به رها بودن...
-
خرابم کن
سهشنبه 25 مهرماه سال 1391 17:33
عجبا ز سوزِشِ جرعه ای از تو صنما، آن هنگام که فرو می برم تو را به درون. وا حیرتا بدان گاه که دوباره فراخوانمت ز اعماقِ درون که تمامِ ناتمامِ مرا به لرزه افکنی که بی خودَم گردانی ز بودن حرارتیست شیرین و حلاوتیست دل نشین آن لحظه که احساس به فوران افتد بر صورت بر وجود که گرمی و جاودان. خرابم کن خراب که خوابِ چشمانت را...
-
به زبان، نیایی...
یکشنبه 23 مهرماه سال 1391 00:27
نمی گُنجدم به زبان نمی آیَدَم به بیان تو را به آغوشِ بی مثالت مُدارا کن با دلِ من که همچو یک گُل در گلدانی بر سخن ثابت می مانی با نگاهَت چون گرگانی می بری دل در یک آنی هرکجا هستی خندانی کرده ای در خود زندانی ای شَهَم بستم پیمانی تا که بازم بر تو جانی از: احمدرضا زارعی
-
کاش تا مَهو شود...
شنبه 22 مهرماه سال 1391 18:36
یک لحظه به ذهنم خطور کرد که چرخی توی خاطرات گذشته بزنم، ببینم آیا چیزی بوده که ندیده باشم! که دیدم!! که کاش به سرم نمی زد که کنکاو کنم در گذشته ای که هیچ راهی ندارم واسه تغییرش. اگه خاطره ای هست، بهتره که خاطره بمونه، بهتره که به هر چیزی که توی ذهن تبدیل شده همون باقی بمونه، خوب یا بد. چون اگه خوب بود و به بد بودنش...
-
از برای دلِ تو، از برای دلِ من...
جمعه 21 مهرماه سال 1391 15:22
یک سبد لاله ی سرخ از برای دلِ تو یک نفس لبخندی هم برای دلِ من. اندر این تن همه یک جان باشد این هم ارزانیِ تو اندر آن چشمِ تو یک دنیاییست آن هم ارزانیِ من. آه، شیرین سخن از فردا گو از دلی تنها گو که در آغازِ خود از لحظه ی انجام بگفت که تو همراه شوی هم قدم تا به قدم با من و همراه روی تا بدان جا که نباشد نزدیک تا بدان جا...
-
می بوسَمَت
جمعه 21 مهرماه سال 1391 00:14
می بوسَمَت آهسته نرم آرام. اندیشه خالی گردد من خالی گردم چشم ها سنگین تر از سنگینیِ عشق گردیده در دنیایِ خاموشِ تاریکِ خود خواهم تا تجربه کنم غرق شدنِ در عطر لبانت را که نه یک بار هزاران بار و تا منتهای هرچه که هست. کاش تا چشمانمان تا ابد بسته بماند... از: احمدرضا زارعی
-
بَد دیاریست...
شنبه 15 مهرماه سال 1391 14:19
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که: چطور میشه که لحظه ای انسان پُر باشه از شورِ تماشای یار، و لحظه ای دیگه خالی باشه از جنبشِ حتی لحظه ای پلکِ چشم، که باز بشن و ببینه روی دوست رو؟! تنها جوابی که میشه بهش فکر کرد اینه که: دوستی را گو گر او را یافتی که به دیارِ ما گذریت نیست یارِ دیرین کین مکان قرن های قرن است که نشانیَت...
-
تکرار
یکشنبه 9 مهرماه سال 1391 09:52
سخت بیمار و گرفتار آمدیم به خیال آمده بود که چو در اخلاص نهیم اندیشه را به اشتیاق خریدارش خواهد بود معشوق، دل را که سخت به اشتباه و به تکرار آمده بودیم! تکراری که پایانیش نبوده و نیست... از: احمدرضا زارعی
-
دلی گرفت و تنگ شد
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1391 02:23
دلی گرفت و تنگ شد لبی ز غم بلرزه افتاد و جاری گشت روانِ اشکی ز چشمه ی خاطرات. چه گفته ها که به لب نیاورد دل چه افسوسِ نگاه ها که به آسمان نرفت چه غباری که ز سوخته ی وجود بر نخواست تا که شاید شکلی از زیبایِ تو را در انتهای ناامیدی در هوای یادت به تصویر کشد. نبودی و نبود مرا اندیشه ای به زنده بودن نیستی نفسِ خود را...
-
نگاه کن، به عاقبت...
یکشنبه 2 مهرماه سال 1391 00:25
اگه تنهات گذاشت، اگه خیانت کرد، اگه رفت... تو مگیر بر دل امروز و نگاه کن به روزی که توانگر آیی از دور و بسوزد او به سوزی که نگاه می همی کن تو مرا نگارِ دیرین تو نگاه را به فردای و به عاقبت بدوزی از: احمدرضا زارعی
-
خوشا، چشیدنت...
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1391 03:04
برپا گشت و گسترده گشت و مرزیش نیست غوغایی که در دل افکندی تو به سلامی. خوشا با تو زنده بودن خوشا با تو بودن چشیدَنَت که خزانم را بهار است و خشکیِ مرا سرزندگیست به عطر نفسِ تو... از: احمدرضا زارعی
-
بوسه
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1391 02:41
نگاهِ لرزانت را خواندم به یقین به آرامش. دست بر مغشوشِ تفکراتت کشیدم و خواندمت به صبر به آسایش. گره بست و بست لبانمان بر هم چو چشمان ما لحظه ای را بوسه ای را که باش که هستم... از: احمدرضا زارعی
-
روزتون مبارک
سهشنبه 28 شهریورماه سال 1391 01:29
دختران ایران زمین، روزتون مبارک
-
مانندی ات نیست
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1391 01:53
فرحبخشی و تازه گردانیِمان به شیرینِ نازِ خود چه فورانش افتد به خود، خونی که در قلب انتظارِ خروج کشد و چه خواهد که جریان یابد اندر رگ تا شاید رقصِ زیبا اندامِ نامانندت را بیند آن هنگام که در صورت به نشانِ شرم از زیباییِ تو سُکنی گزیند. بچرخ و چرخِشِ دنیای مرا کُند فرما که دنیا به نظاره نشیند و باز ایستد ز جریان آن...
-
طلوع زندگی
شنبه 25 شهریورماه سال 1391 02:06
باید تا تکانید خاکِ یک ساله را ز تن. ای فردایِ من طلوعت را به انتظار به نظاره نشسته دل بِدَم تا که تازه گردَدَم نفس اندر این سینه ز رحمت مرحمتی فرمای و به وجود منتی افشان تا حلقه اندازَمَت به عزّت و غلامت گردم تا به ابد که نابی چو طلایی درخشان ای عطرِ طلوعِ زندگی... از: احمدرضا زارعی
-
غوطه ورت بودن را خوشتر باشد، یا بودنت؟
شنبه 25 شهریورماه سال 1391 01:31
در دستانت بود دستانم. گفتی تا که آرام باشد آشفته ی درونم آرامشم بخشید لبخندِ نگاهت برقِ نوازشِ زیبای چشمانت. گفتی تا رها باش تا غوطه ور گشت بر کرانه ی زندگی تنِ لرزانم دست ها گشوده و رو کرده به آسمان تا که بارانش بارَد از امید و آسودگیِ خیالی فرح بخش. چو سبک گشت وجودم رهایش کرد دستانم را دستانت جدایش کرد و فاصله افتاد...