چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

ببار و، آرامم کن...


کمی آرامتر
ببار
ای باران
کمی آسوده تر
بیار
خاطره ی یار را در تفکراتی که در اضطرابِ آسودگیش آرامِ خاطر از یاد بُرد
در پریشانیِ ضرباتِ سختِ تو بر زمین و زمان.

کمی آهسته تر
کمی
نرم تر
مهربان تر
طراوتِ خود ارزانی دار و
آرامِ خیال...

از: احمدرضا زارعی
Share/Bookmark

بازآی...

چون سرابی شور، بر لبی تشنه
نگاهی و آهی ز دوردستانِ دور
بر دستانِ یاری که روزی حلقه ای بود و بودنی
بر وجود و 
وزنی بر معنایِ تنِ من
که نیست و
گاه و بی گاه شبحی از عبورِ نگار را در کنار احساسم آید و
چو به شوقِ دیدارِ روی شیرینش روی می گردانم
نیستش از لحظه ی لبخند و شادی اثری و
خالیست جایِ دلی در این سینه
که یار با خود به یادگار همی بُرد.

باز آی
دلدارا
باز آی...

از: احمدرضا زارعی
Share/Bookmark

دوست بودن هنر است...

گفت گر مهر فشانی بر دوست
هم الفت و یاریش رسانی، که نکوست
همرهت سازد و همدل دلِ خود.

گفت گر دوست دمی شیشه ی یک رنگِ دلت را بیند
هم به یکرنگیِ دل آید و هم
درد از آثارِ ترک خورده ی قلبت چیند.

تو که خواندیمت دوست
تو که از یاد سپردی همه دلبستگی ام

هستت از دوست نشانی که صدایم شنود؟

از: احمدرضا زارعی

Share/Bookmark

Love Story

Love Story، به روایت (تنظیم) احمدرضا


امیدوارم دوستان لحظه ای هرچند کوتاه، لبخندی بیاد به لباشون 


Love Story - AhmadReza Zarei

Share/Bookmark

خداوندا

خدایا

امشب

به خواب فرو خواهم رفت. 


به جبروتت

فردا را چو امروزم مگردان

که سرگردان بودم و غریب، در دیاری که کاشانه خوانندش

تاب و توانم نیست بیداری و دیدارِ روی خود اندر آینه

به خواب دل بستیم و

ز بیداری گریزان گشتیم.


دستانت را خواهانم

خداوندا

دستانت را...


از: احمدرضا زارعی


Share/Bookmark

دیوار

پشیمانی
تو درماندی و در دنبالِ درمانی به در تا در چه سرگردان و حیرانی
تو گریانی و میدانستی از آغاز، کین پایان نصیبت گردد و لیکن
بدنبالِ رهی باطل چو جاهل بس تو پیمودی و اکنون راه گُم کَردَستی و افسوس و صد افسوس می خوانی و ویرانی.

خدا را، روی گردان سوی ما اندک نگاهی یار
تار گشت این خانه، نورانی کن این دیوار 
تا شاید رهی یابیم و پرواز آید آغاز و پریم از بسته ی کردارِ خود، یارا

از: احمدرضا زارعی
Share/Bookmark

پروازِ خیال

شاید که گنجیدن نتواند یافتن

اندر کلامی و

سلامی و

نگاهی

شاید...

که دل

هوایش را به تو سپارده

دعایش ز توست که برخاستن گرفتست و

سپردست خود را به دستانِ تویی که شیرینِ هرچه شیرین هستی و

رایحه ی هرچه عطر است.

 

چه رَوی و چه آیی و

چه خواهی و چه نخواهی شاید در دل

که دلی دهی به بیدلی چو من

پروازِ خیالم به سوی توست

باشد تا خیالت در شب و خواب، شاید، بسوی من پروازش آید

ای نگارین یار

 

از: احمدرضا زارعی

Share/Bookmark

بی همتای ماندگار...

جانانی و 

برفت و فدای شد به شُکوهِ وجودت

دل

که شِکوه بر لب بسی آمدست 

ز فراقِ یار و اندیشه ی نگار و 

رایحه ی دلربایت.


بگشای چشم و آغوش و 

دل را

دَر کَش 

کین مجال بَس تنگ است و

دل، تنگ تر.


دارمت به عظمتِ داشتن دوست

ای

بی همتای ماندگار...


از: احمدرضا زارعی


Share/Bookmark

چشمانِ تو

چشمانِ تو و

آسمانِ من.

که سوخت و تا خاکستر بودنش راهی نیست، آشفته ی دل را
آبی باش و بر آتَشَم ببار و
خوابم کن
تو
ای 
معنای آرامِش...

از: احمدرضا زارعی



Share/Bookmark

شکسته نخواهم بود..

به شکستن نشست آرزوی دیرینش و

شکسته نگشت ایستاده ی قامتش

و چنین بود که

زندگانیَش آغاز گشت.


به شکستَنِشان خواهد کشانید 

نامردمکان را

در منتهای پروازی که در انتظار نشسته او را

دلی که به زنده بودن امید نمی بازد...


از: احمدرضا زارعی




Share/Bookmark