
گفت گر مهر فشانی بر دوست
هم الفت و یاریش رسانی، که نکوست
همرهت سازد و همدل دلِ خود.
گفت گر دوست دمی شیشه ی یک رنگِ دلت را بیند
هم به یکرنگیِ دل آید و هم
درد از آثارِ ترک خورده ی قلبت چیند.
تو که خواندیمت دوست
تو که از یاد سپردی همه دلبستگی ام
Love Story، به روایت (تنظیم) احمدرضا
امیدوارم دوستان لحظه ای هرچند کوتاه، لبخندی بیاد به لباشون 
خدایا
امشب
به خواب فرو خواهم رفت.
به جبروتت
فردا را چو امروزم مگردان
که سرگردان بودم و غریب، در دیاری که کاشانه خوانندش
تاب و توانم نیست بیداری و دیدارِ روی خود اندر آینه
به خواب دل بستیم و
ز بیداری گریزان گشتیم.
دستانت را خواهانم
خداوندا
دستانت را...
از: احمدرضا زارعی

شاید که گنجیدن نتواند یافتن
اندر کلامی و
سلامی و
نگاهی
شاید...
که دل
هوایش را به تو سپارده
دعایش ز توست که برخاستن گرفتست و
سپردست خود را به دستانِ تویی که شیرینِ هرچه شیرین هستی و
رایحه ی هرچه عطر است.
چه رَوی و چه آیی و
چه خواهی و چه نخواهی شاید در دل
که دلی دهی به بیدلی چو من
پروازِ خیالم به سوی توست
باشد تا خیالت در شب و خواب، شاید، بسوی من پروازش آید
ای نگارین یار
از: احمدرضا زارعی
جانانی و
برفت و فدای شد به شُکوهِ وجودت
دل
که شِکوه بر لب بسی آمدست
ز فراقِ یار و اندیشه ی نگار و
رایحه ی دلربایت.
بگشای چشم و آغوش و
دل را
دَر کَش
کین مجال بَس تنگ است و
دل، تنگ تر.
دارمت به عظمتِ داشتن دوست
ای
بی همتای ماندگار...
از: احمدرضا زارعی

چشمانِ تو و
آسمانِ من.

به شکستن نشست آرزوی دیرینش و
شکسته نگشت ایستاده ی قامتش
و چنین بود که
زندگانیَش آغاز گشت.
به شکستَنِشان خواهد کشانید
نامردمکان را
در منتهای پروازی که در انتظار نشسته او را
دلی که به زنده بودن امید نمی بازد...
از: احمدرضا زارعی
