-
ز کدامین شده ام مست؟
چهارشنبه 4 بهمنماه سال 1391 22:39
زین باده که در جام فشانی وین غمزه که بر دیده نشانی ساقی، ز کدامین شده ام مست؟ گو تا به کجایم تو کشانی؟ هان مطرب از آوازِ تو گوید وین دل قد و بالایِ تو جوید باغ است و ترنّم از سرایت کین عشق ز چشمانِ تو روید از: احمدرضا زارعی
-
شراب کجا و، یار کجا...
چهارشنبه 4 بهمنماه سال 1391 04:28
کجا مستیِ مِی با لب و رویی که یار است و به بر آتش و بویی که داغ است و به دل آهِ بلندی شراب است و خجل از سرِ مویی از: احمدرضا زارعی
-
مشکینِ ابرو
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1391 03:31
مشکینِ ابرو مشکینِ مو سیمینِ رو، آه از آن خنده کاو برنشاند به لب رُخ وَه چه گلگون شد از غازه، چون شرح هم شد برون زان دو چشمان و خون. سَرو است و قامت، که جانم هلاک گر بر تو بازم نَفَس هم چه باک؟ ماه رو، گَه رو کنی سویِ ما همسان بیا کز لعلِ جانت شَوَم ز اغنیا... از: احمدرضا زارعی
-
توکل بر خدا کن
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1391 01:18
توکل بر خدا کن، راه آسان می شود دلت را هم رها کن، آه درمان می شود سر از پنهان تو بیرون آر و هم آهسته رو نصیبت آید آن دلخواه و در جان می شود از: احمدرضا زارعی
-
خال و بر لب...
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1391 21:31
خال و بر لب، خاک گشت این جان و اندر پای تو فال و بر کف، کین تو شاید، همدمی گردی و لب بر لب نهی وین عطش خاموش تا گردد، دمی... از: احمدرضا زارعی
-
مراد از چشم بیمارت
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1391 09:15
مراد از چشمِ بیمارت، که بودَش مست و خون آلود و، رسوا من، که ویران گشت و نالان زان نگاهِ تو بگو با من، بگو با من چه بود آخر؟ چه بود آخر؟ از: احمدرضا زارعی
-
گرفتار آمد و، ویران...
شنبه 30 دیماه سال 1391 20:26
گرفتار آمد این دل اندر آن گردابِ جان فرساش. چون میزانِ انصافَش نگردید اندکی سویِ نگاهِ ما ز شیدا دل، ز آهِ ما شکستن یافت، کندن خواست، وا شد، تا رها گردد ز مُردابَش جدا گردد. چه افتان گشت و خیزان، دست بر دیوارِ گِل گونِ زمان میزد "برون تا شاید آیم"، گفت و جان میزد. دو دستان خیس و ویران از تقلّایَش "کجایم...
-
یک روز...
شنبه 30 دیماه سال 1391 01:59
یک روز به چشمانت برخواهم افراشت و به زمینش خواهم کوفت وصال و جدالِ دوریِ ز تو را. یک روز در کنارم خواهی تا آمدن و در کنارت خواهم تا بودن و دست بر دامانت خواهم بست تا جدا ز رویایم نگردی که کنون، رویای منی... یک روز اشک را بیهوده نخواهم تا بر زمین ریختن شانه ات را در آغوش خواهم تا فشردن و گریستن. یک روز به زیبایِ نگاهت...
-
اشک و، قلم...
جمعه 29 دیماه سال 1391 20:29
اشک است و قلم که در دَم سنگینیِ دل را تسکینی بخشند و رها... قلم در اشک و بر کاغذ چو آید بسی زین سینه سنگینی برآید گر از دل همرهی باشی و در کار بر از هم سینه ات دردی گشاید از: احمدرضا زارعی
-
نماندی و، نمان...
جمعه 29 دیماه سال 1391 17:58
چو در تلاطم افکند مرا طوفان زندگی نماندی. کنون آرامم امواج زندگی با حضورت آرام تر نخواهند گشت نمان... از: احمدرضا زارعی
-
رُز
چهارشنبه 27 دیماه سال 1391 16:16
رُز، دلبراست رُز، زیباست رز به چشمانم با شکوه ترین است اما، خار دارَد...! از: احمدرضا زارعی
-
رنگین کمان و، انسان...
چهارشنبه 27 دیماه سال 1391 15:21
عجبا ز رنگین کمان و انسان! و رنگین باشد و به هزاران رنگ که کمانَش را دلنشین ساخته. هان که پیام آوَرِ عبورِ باران است و سبزی و خُرّمی. امانِمان ده خداونگارا که پیامِ محبت آوریم و بارانی از رحمت رسیم و یک رنگ! که نشاید، تا انسانی هزار رنگ آییم...! از: احمدرضا زارعی
-
خیانت
سهشنبه 26 دیماه سال 1391 22:22
خُشکم زد! دوستم، با عشقم... یار خندید و نه با من، با او دل ببخشید و نه با من، با او من جدا گشته و بیزار شدم دوست هم دید و نه با من، با او از: احمدرضا زارعی
-
تهمت
سهشنبه 26 دیماه سال 1391 00:21
اولین باره که اینجوری مینویسم! تا حالا متنی شبیه این ننوشته بودم. بذارین قبل از گذاشتن متن اینجا، یه توضیحی بدم اول. داشتم خاطراتم رو مرور می کردم، یادم اومد که شخصی بهم تهمتی زده بود، و خدا را شکر فاش شد دروغگوییش. توی همون حس و حال بودم که این نوشته اومد، در جواب به عمل اون شخص. و به تهمت ماندی کور و کوته خواندی که...
-
دارمت دوست...
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 13:50
صد حادثه کاندر آن لب و موست وین جمله که آمَدَست و نیکوست "ای عشق که جانَت انگبین بوست تا هستم و هست دارَمَت دوست" از: احمدرضا زارعی
-
درس
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 01:07
دقایق را بر دیوار آویزان آوریم و نه به خاطر نگاهِشان داریم! گاه و بی گاه، نگاهی از بی حوصلگی گوشه چشمی و هیچ اندر تفکر آید کین چه بود و چگونه پدیدارِمان آورد امروز را. کاش تا درسِ عبرت آوریم... از: احمدرضا زارعی
-
کلامت زنده گردانید و، دانی
یکشنبه 24 دیماه سال 1391 17:34
به نظم آید چه وزنِ زندگانی لسان الغیب، حافظ گر تو خوانی گلستان گردد این دنیا در آن دم کلامی گر ز سعدی هم فِشانی بسی یاری ز دیوان رفت و هستیم به منزلگاهِ بُستان میهمانی که همپای جهان ما را بفرمود اگر در دل غمی هم بود، فانی گر احمد مُرد و اندر گور می رفت کَلامَت زنده گردانید و، دانی از: احمدرضا زارعی
-
تلخ
شنبه 23 دیماه سال 1391 19:08
به گوش می سپارم گذشته را. سینه، خالی خواهد تا گردیدن و رنگِ رخساره فریاد بر خواهد آورد که آمدی و دزدیدی و بردی شکستی و نَبَستی و رفتی دل را و تلخ، روزگارم. به گوش می سپارم آوایِ دیروز را تا به فردا، به تکرار، در اندوهِ امروز ننشینم... از: احمدرضا زارعی
-
شرحِ کمالِ دوست
جمعه 22 دیماه سال 1391 14:20
سلام دوستان خوبم. دوست دارم از همه ی شما عزیزیانی که لطف میکنین و به وبلاگم سر میزنین تشکر کنم. هرچند شعر زیر ممکنه تمام و کمام این کار رو انجام نده، اما اونو به همه ی شما عزیزان تقدیم می کنم: گر جمله ای به هزاران مثال آوریم در وصفِ رویِ تو گل، جامه ها که بَر دَریم کوتاه و اندک آمده شرحِ کمالِ دوست وین گو که شَرم را...
-
نعمت
چهارشنبه 20 دیماه سال 1391 14:40
بهترینِ نعمت است و شیرین ترینِ آرامِش که دانم هرآن که برآیَدَم ندای یاری ز دل که گشایی ام ز محصورِ زمان، بَندی را ز تو هیچ نخواهم شنیدن جز " آمَدَم"... نهایَتیش نیست محبتی کز تو در دل به شکفتن نِشَستَست ای مهربانِ دوست... از: احمدرضا زارعی
-
لیلی و مجنون...
سهشنبه 19 دیماه سال 1391 00:43
دلِ لیلی و دلی که مجنونَش بود. شب و ماه و چشمانِ نگرانِ مجنون که خیره به آسمان می نگریست و در اندیشه می خواند نامِ یار را که شاید فردایَش را به دیدارِ رویِ محبوب دگرگون سازد. تنِ لیلی و رایحه ای که ز خاک برخاستن یافت آنگاه که عمر، امانِ عشق را سر بُرید و جدایَش ساخت آشفته ی مجنون را، زآغوشش... بگو با من در دقایقِ رفتن...
-
بسی دل خون شد
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 03:12
با خیال تو بسی دل خون شد جام ها در پی چشمت چون شد مست و بی خود شُد و ویران و خراب جان ز تن جست و همی بیرون شد اما، کاش می شد که مانَدَت در دل، در سر، در انتظار یادی از منِ دلداده ی بی قرار از: احمدرضا زارعی
-
دیگر، امیدی نیست...
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 01:00
گُلی که فتاد و پُلی که شکسته گشت. دیگر امیدی نیست، به با هم بودنمان که سخت به پاسخ نشستی و شوقی که ز دل روییده بود را بر زمین، شکستی... از: احمدرضا زارعی
-
و دلی که، رهید...
شنبه 16 دیماه سال 1391 22:42
چو نبودَش اندر دقایق، شعله ای پاک از عشق سرابی بود و سردابی، سرازیر اندر این سینه، که چاره را جز به سرانگُشتِ تو درمانَش نمی بود. چو نوازِش اندر کار آمد، حقیقتِ سپیدِ دلی چو خورشید نمایان گشت که تو در سینه نگاهبانی. به خواهش آمد این دل که: "طلوعِ هر روزه ی من، خواهی گشتن؟ در پسِ طولانیِ خوابی که هم آن نیز اندر...
-
تولدی که، مبارک است...
شنبه 16 دیماه سال 1391 16:26
به امروز و به دقایقی شاید که کوچک بود و شاید که آمَدَنَش به کوتاهیِ ساعتی نرسیده باشد که بزرگ است و به گوشِ زمانه خواهد تا به فریاد آید که: آمدم، که گلگونَش گردانم و فانوسَش گردم دنیا را به روشناییِ هرچه زیباییست... از: احمدرضا زارعی
-
دلی ز شیشه و، سنگی از دروغ...!
جمعه 15 دیماه سال 1391 16:27
این روزها فراوان یافت می شوند: بر لب کلامی و در دل خیالِ خامی، که ز حرکات و سکناتشان تا معنای گفتارشان فرسنگها باشد از فاصله. گویَندِتان که: "منِ من جدا ز من است و هر چه هست زین هستیِ من، ازآنِ تو و هر انسانی که خوش بخشد از مرام"، و در معنا، صفاتشان را به واقع قرین خواهی یافتن با، دروغ! ز شیشه ی دل، مراقبت...
-
دوست، دوست...
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 22:20
سلامی و کلامی و دمی نامی اَر از سوی تو آید بَرِ ما، دوست، بَس، فراموش، پَرَد تنگِ دل از سینه به پرواز که هَستَش کسی و نیست فراموش دلی کَش به امیدِ نَظَرَت زنده همی داشت در این دل. وَه، چه نیکوست بگو، کین دل از آهنگِ تو در پوست نگنجد، به فردا که جوارم نَفَسَت هست و زَنَد تکیه بَرَت قامتِ یک دوست... از: احمدرضا زارعی
-
امان...
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 13:39
گُم خواهد تا شدن، درون و نمایان خواهد آمد بر بُرون. در آفرینِشِ تو خدای را... چه گویم؟ که در دامِ افکنده ی تو گرفتار آمدست و ناتوان. امان فغان بویِ تو... از: احمدرضا زارعی
-
سیرآبم کن...
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 12:58
آتش و عطش، کز لبانت بارَد و بر لبانم زخمِ خشکی نشاند. تشنه و سوخته سرآب است و آرزوی آبی ز چشمه ی محبتِ تو که تا بر پرده ی دنیا ظهور نیافته و به رقص نیایی اندر خاطر نوشتن را ناتوان باشم و ناکام که ذره ای از تو دفتریست به شکوهِ هرچه هست، از زیبایی ای رویای شیرین من. سیرآبم کن... از: احمدرضا زارعی
-
به عظمتِ هستیِ تو
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 12:49
بوسه ای به عظمتِ هستیِ تو هدیه به لبانت. شاید تا دریافتی حقیقتِ کلامی پایدار را، کز پسِ حنجره ای لرزان به بیان آید و خوانَد، نامِ تو را و بخشَدَت احساسی بس پاک و روان به وسعت عشق... از: احمدرضا زارعی