چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

ساعت

به کنج دیوار نگاه می کنم، چشمان خسته ام قدم به قدم تمام تودرتوهای ذهنم را بدنبالش گشته اند. گویی خیال می کنم، خطوط گچکاری سقف خانه تنها مسیری است که مانده و نرفته.  

صدایی به گوش می رسد تیک تاک، تیک تاک ، تیک تاک. چشمانم  آرام آرام  به پاندول ساعت می رسد. همین که کوله بارش را بر می دارد که سفر را آغاز کند پاندول به انتهای مسیر خود رسیده و بر میگردد. با خودم فکر می کنم، مگه نمی گفتن وقتی تنهایی به سراقت میاد زمان کندتر و کندتر می گذره، حالا ببین این ثانیه ها چطور طی می شن، پاندول هنوز نرفته بر می گرده. انگار نه انگار عمر ارزش داره. انگار نه انگار تو همین رفتن و برگشتن های اون کلی خاطره مونده.   

باز فکر می کنم، ولی چیزی به خاطرم نمیاد. دیگه اونقدر ندیدمش که تصویرشم داره پاک میشه!!!!! 

یه درد حس می کنم. یه درد که شاید بی دردی باشه. 

دوباره یه غم خالی به دلم می شینه.

و ذیگه صدایی نمی یاد، جز صدای پاهای ساعت که انگار هیچ وقت خسته نمی شن.


از: صدرا

نیستی

چنان نیستم که گویی  

خوشه ی گندمی را باد توان تکان دادن نداشته باشد 


از: صدرا

بگذر

نیست این بیغوله جایی کآسمانت بخشد از نور
ویران کن حصاری که در خود غرقت کند از زور
لحظه ای به آواز دل پروازش دِه وجود را تا به نادیده ها
ناشنیده ها
نا خواسته هایی که پسندیدت توی تو از درون
در آن حال که چشمیت بود بسته تر از هر سد و
سخت تر از هر حد.

نیستت از فردا خبری
که به سختی و بر هیچ بسپری

باید تا گذری
زین دم و دم به دمِ فردا بسپاری و
رَوی
تا به پرواز آیی و
خدای را به پیشگاهش آیی...


از: احمدرضا زارعی

ای شکوه بهار

چگونه است که چه چشم برهم نهاده باشم و 

چه بگشایمش

تویی که بر پهنه ی روزگار نمایانی؟

وین چگونه لبخندیست جاویدان که هست بر لبانت؟


کاش روی چون بهارت از لحظه به لحظه ی روزگار محو نگردد

ای عطر نرگس...


از: احمدرضا زارعی

پازل زندگی

پازل زندگی

 

خداوند در ابتدای خلقت انسان ها، و در ورود هر انسان به این دنیا، پازلی مربع شکل، با قطعاتی مربع شکل را پیش روی ما قرار داد، و نامش را "زندگی" گذاشت! و فرمود: بسازید زندگی خود را بر پایه ی این قطعات، هر آنگونه که می خواهید. و باز فرمود: در تغییر شکل قطعاتش مختارید!!

انسان که تازه واردِ دنیای کنونی بود، معنای سخن خداوند را نفهمید، و سرگرم پازل شد. به هر شیوه ای، و با چرخش هر قطعه به سمتی، شکلی را برای زندگی خود ساخت. هر کسی با بازیِ با پازل، زندگی ساخته شده ی به دست خود را نظاره گر بود. گروهی از شکلِ خود راضی و خشنود بودند، و گروهی ناراحت، و گه گاهی میدیدی در گوشه کناری که کسی با خشم تمام پازل نیمه کاره ی خود را در هم می ریزد، و قطعاتش را به گوشه ای می پراکند، و یا کسی اشک ریزان به شکلِ در هم ریزِ پازل خود می نگرد و دست از تلاش برداشته و تسلیمِ پیچش زندگی خود گشته.

تا اینکه کسانی در بین انسان ها پدیدار شدند، کسانی که معنای سخن خدا را می دانستند، و می خواستند که بهترینِ هر امری باشند، و جویندگان راه شادی و فیروزی را به وصالشان نزدیک کنند. تنها با تامل در هر قطعه، پی بردند که می توان اضلاع را کم و زیاد کرد! و نیز هر قطعه را بزرگ و کوچک!! و گفتند: "اگر با هر قطعه که تنها 4 حالت را برای شما می ساخت نتوانستید که فیروز گردید، حال می توانید قطعاتی داشته باشید که بیش از 4 ضلع دارند! که به بیش از 4 جهت می چرخند و بیش از 4 شکل را خواهند ساخت. به هر اندازه تغییر می کنند، وسیعتر و بزرگتر و زیباترشان سازید هر قطعه را، و کنار هم گذاریدشان، تاکه زندگیتان کامل گردد!!"

این بار، کسانی که به راهنماییِ این انسان های تازه وارد گوش فرا دادند، فیروز گشتند و شادمان، که زندگی خود را به همان سان که خواستند، داشتند. و کسانی که  بدنبال درک معنای سخن نبودند، در خشم خود گرفتار بودند، یا به سرنوشت خود گریان.

باشد که ما از متفکران باشیم، و در مواقع لزوم و اضطرار، راه تغییر شکل سد ها و مشکلات زندگی خود را به آزادی ها و امید بیابیم، و شادمان گردیم از هر آنچه که این تغییر در زندگی نسیبمان می کند. آمین...

 

از: احمدرضا زارعی

ای همه تن انگبین

مرده بُدم گر به تو، راه نمی‏بردم، این

تن که درخشان بُوَد، یافت ز تو راه دین

قبله گه من همان، طُرّه‏ی زیبای توست

کز رخِ عنبر نشان، آمده بر چشم و، بین

خواب و خراب تو ام، یک تنه با روزگار

جنگم و در راه تو، جان به کفِ دست و، زین

شعر و کلامی که هست، گویدت عاشق که تا

مرهمِ جانش شوی، ای همه تن انگبین


از: احمدرضا زارعی

بوسه ی ما

تو

به من گفتی تا که دل دریا کن

بند گیسو وا کن

سایه­ ها رویا با بوی گل­ها

 

که بوی گُل

ناله مرغ شب، تشنگی­ ها بر لب

پنجه­ ها در گیسو

عطر شب بو

 

بزن قلتی اطلسی ­ها را

برگ افرا در

باغ رویاها

بلبلی می­خواند، سایه ­ای می­ماند

مستُ تنها

 

 

نگاه تو

شکفه آه تو

حُرم دستان تو

گرمی جان تو

با نفس­هات

 

به من گفتی

تا که دل دریا کن

بند گیسو وا کن

ابر باران زا، شب، بوی دریا

 

به ساحل­ها

موج بی تابی را

در قدم ­های پا، در وصال رویا

گردش ماهی­ ها، بوسه ی ما

بوسه ی ما


با تشکر از شاعر گرانقدر این شعر زیبا

نقل کننده : صدرا

ببار ای چشم

ببار ای چشم

ببار و دستی رسان بر دل

که خالی گردد از هر بغضی که سنگینی ام میکند 


حق حقِ زمان را جز خیسی باران راهی به رهاییش نیست


از: احمدرضا زارعی

تویی پیشه ام

گَرَت راه بر کوی ما بر گذشت

ببین عشق بر جانِ ما این نبشت

که یک تن بُوَد یار و دلدارِ ما

فراوان نثارش همه کارِ ما

به پیکر تو نازک، تو نیلوفری

به سر تاجی از گل تو داری پری

نوازش تو میکن تن و جانِ من

بسی مهر افزون به دستانِ من

خدا را تو ما را براهت رسان

جدا گر که باشم ز پایت چه سان؟

گَرَم یک نفس می رود اندرون

به شوقِ تو آید نفس هم برون

که تا لحظه ای باشی اندر جوار

بگردی تو شاه و همه کارزار

من و عشق هم پای با تو دوان

سراسیمه گریان و اشکی روان

بر این چهره تا بینم آن روی تو

ببوسد لبانم لب و موی تو

نصیبی که طالب شدستم ز حق

تو باشی، که باشم تو را مستحق

مگو نیست در فکرت اندیشه ام

بمیرم نباشی، تویی پیشه ام

مریضی چو من جز طبیبی چو تو

ندارد دوایی حبیبی چو تو

تو خود مرهمی بر من انداز و باش

نوای وصالی و هم شادباش


شعر از: احمدرضا زارعی

همراهی یک دوست

با عرض سلام خدمت همه ی شما دوستان خوب. 


امروز قصد دارم دوست عزیزی رو بهتون معرفی کنم که نوشته های فوق العادشو میخواد واسه همه ی ما روی وبلاگ بزاره. این دوست خوب آقای محمد مهدی آقا جانی (صدرا) هستن و معرف حضور خیلی از شما عزیزان.

انشالا روز به روز نوشته هامون بهتر و بهتر بشن و شما رو شاد و سرزنده کنیم همراهان همیشگی.