-
کاش بتونم...
دوشنبه 11 دیماه سال 1391 23:26
کاش یاد بگیریم که قبل از حرف زدن فکر کنیم!! کاش یاد بگیریم که حرفِ ما میتونه زندگیه یه نفر رو تغییر بده، پس سنجیده صحبت کنیم و به سمت خوبی دیگران رو تغییر بدیم. کاش بتونم این فشار رو از سینم بردارم... چشمه جوشان گشت و جاری شد ز چشم بر هم آمد دیده زین درد و ز خشم زین گره کین دست می دادم به دست جاودان گشست فریادی که هست...
-
زبان به کام دار
دوشنبه 11 دیماه سال 1391 17:16
سر است و سودا. و زبانیست که به چرخیدن آید و گوید و آشکار آوَرَد و به باد بخشد، سودای در سر را! زبان به کام دار تا که جدایت نگردد، فرداها را ز سنگسارِ نگاهِ نامحرمان! از: احمدرضا زارعی
-
سلامَت بر دیده...
دوشنبه 11 دیماه سال 1391 00:51
چه نفوذ می کند اندر روح و روانم رایحه ی تو عطرَت لبِ خندان و سیمینِ دندان و روان، غوطه ور اندر آسمانم بسویم آیی و حالِ زارِ ما که با چشمِ بسته استشمامَت را سر تا به پا خوشتر آید بر دل یا به نظاره نشستَنت، با چشمانی گشوده تر از هوشیاری؟ زیباییِ آفرینش را، که تویی و تنها تو. سلامت بر دیده که منت مراست به سرایت بودن ای...
-
نیست بدین سادگی...!
یکشنبه 10 دیماه سال 1391 01:38
به رها گشتن اندیشید، دل از سینه گفتمش تا: به کجا خواهی شدن؟ گفت تا به دلدادگی. گفتمش ای دل، نیست بدین سادگی! بدین خانه که سرای توست گرماست که جاویدان باشد امان است، که آسودگیت را بی انتظاری از پاسخ، در دستانت نهد. سر مگذار ای دل به کاشانه ای که آرزو به ماندن آوَری گر که صاحب خانه بر ماندگاریِ سری دیگر اندیشه بسته...
-
پاینده دمی که به بازدمش زنده ایم
شنبه 9 دیماه سال 1391 12:14
به بلندای و پهنای آسمان است دلی که توراست نخواهد تا به فراموشی افتد و به شکستن. نتواند تا به گنجیدن آید و بستن در تنگِ زمان و روزگار. پاینده بادا دمی که توراست که زنده ایم، به بازدَمَت... از: احمدرضا زارعی
-
سراب
شنبه 9 دیماه سال 1391 00:04
چون سرابی شور، بر لبی تشنه نگاهی و آهی ز دوردستانِ دور بر دستانِ یاری که روزی حلقه ای بود و بودنی بر وجود و وزنی بر معنایِ تنِ من که نیست و گاه و بی گاه شبحی از عبورِ نگار را در کنار احساسم آید و چو به شوقِ دیدارِ روی شیرینش روی می گردانم نیستش از لحظه ی لبخند و شادی اثری و خالیست جایِ دلی در این سینه که یار با خود به...
-
دلتنگی
جمعه 8 دیماه سال 1391 23:57
احساس تنگیِ نفس، احساس گم کردن چیزی که هرچی میگردی پیداش نمیکنی، احساس اینکه چیزی تو سینت بوده ولی الان سر جاش نیست! آروم و قرار نداری، دست به هر کاری میزنی که خودتو باهاش سرگرم کنی خیلی زود ازش خسته میشی. کسی میاد حالتو میپرسه، یه لحظه میخندی و میگی: "خوبم". بعداز چند کلمه صحبت کردن باهاش دوباره میری تو...
-
و خداوند کریم
جمعه 8 دیماه سال 1391 22:50
و خداوند کریم که فراتر ز درِ فهمِ هر انسان باشد نیست یک لحظه جدا زین تن و، در جان باشد. گَرَت اندیشه ی دیدارِ خدا در سر بود چشم بگشای و دمی بنگر و بین لحظه ای نیست که رَب، دور ز دستانِ تو پنهان باشد... از: احمدرضا زارعی
-
شک مکن
جمعه 8 دیماه سال 1391 14:43
شک مکن بر آنچه در پِیَش دوانی ز فردا چه دانی که خواهد بود در دستانت آنچه پنداری که به یافتنش ناتوانی بِشِنو صدای هر نَفَس را که به فیروزی ات خوانَد به فراموشی سپار پچ پچِ هر خَس را که بر شکستت در انتظارند و در انتظار میگویندَت که نخواهی شد چرا که به خوبیِ تو نمی دانندَت توانی چرا که خواهانی... از: احمدرضا زارعی
-
شروعی دوباره
جمعه 8 دیماه سال 1391 14:33
شروعی دوباره، کلامی جدید تلاشی و چشمان من این بدید که هر لحظه گر شد جدا راهِ من نباشد مرا همزبان، همسخن بباید که همواره نزدیک بود بباید که سازم به تن تار و پود که گویم خدا، همرهم باش تو مرا زنده گردان به پاداش تو که جز مهرت ای حق ندارم نظر مرا هم رهان از خطا، از خطر دو دستم بگیر و تو راهم نشان نگیرد تو باشی مرا غم...
-
سوء تفاهم
جمعه 8 دیماه سال 1391 13:59
دختر عصبی بود: "اونجا وایساده، داره نگام میکنه. من از جام تکون نمیخورم!! اگه حرفی داره باید بیاد جلو، وگرنه میرم، واسه همیشه !!" پسر، مشتای از نگرانی گره شدشو کرده توی جیب کتش، نگاه مضطربی به دختر میندازه، و در دلش میگه: "یعنی نامه های منو خونده؟! تا حالا 20 تا نامه فرستادم واسش، نمیدونم اصلا چی تو ذهنش...
-
یک غمزه...
جمعه 8 دیماه سال 1391 03:43
به یک غمزه که ابروی تو بر طاقِ جهان بست همه گنبدش افتاد به چرخیدن و دوّار به دورت به طواف است بگو تا به نوایِ تو دل آرام بگیرد رها کن ز کمانِ نظرت تیر و بزن جانِ مرا یار تو را چیست که اینگونه جنون گونه همه دردِ تو افتاده به اندام؟ زنی زخم بر این پیکرِ بیمار و ولی من چو پروانه که سوزد ز رخ یار و بالش که چه گُر داشت ز...
-
درخت باش...
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 22:53
درخت باش که در سایه سارَت بیارامند دوستان و دشمنان که آرامِ وجودت، آرامشان کند از غوغای دیگران تا ز بخشایِشَت سیراب رِسَند از نیازهاشان. چه سبزیِ طراوتت آید ز بهارِ زندگانی و چه زردیِ کِسالَتت رسد ز پاییزِ سختی استوار و راست قامت و رو به آسمان ریشه در زمین گُستَر و چنگ بر استقامت زن که باشد وجودت تا آخرِ همه چیز و همه...
-
هیچ و گِلایه...
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 19:05
گشاییم و به گلایه زبان را گوییم و به ناله سخنان را. نَنِگَریم و نخواهیم تا دیدن دلیل را نپوییم و تا رسیدن و تن سپاریم به قیل و قالِ دگران و به جواب برخواهیم خاستن تا به توضیح نشینیم کلامی را که دانیم در پَسَش نیست هیچ، جز گذرانی از ایامی خام و معناییش نباشد از احترام. زبان به نفرین مگشای که حتی "هیچ" هم اندر...
-
دو راهی
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 18:50
راه خیلی طولانی بود. با تمام امید و با همه ی آرزو قدم بر میداشتم، واسه رسیدن. رسیدم، اما بسر یه دوراهی!!! گفتن: راهِ طولانی، خیلی طولانیه!! سخته! دوره! اینجوری کسی نرفته و ناشناختست!! ولی میتونی ببینی برقشو، اگه خوب حرکت کنی! گفتن: راه کوتاه، همینه که هستی!!!! کوتاهه، و تهش پیداست. پرسیدم: فرقشون فقط همینه؟!! گفتن:...
-
کبوترِ آسمانم...
چهارشنبه 6 دیماه سال 1391 14:56
از دلِ درخت چه می داند کبوتری که در پرواز است؟ درخت به خستگیِ کبوتر چشم نمی دوزد که به زیباییِ وجودش می بالد و در انتظارِ دقایقیست تا شاید بر شاخسارِ بیکرانِ عشقی پاک کبوتر، نشیند و لحظه ای بیاساید و درخت، زان قدومِ بهاریش سرزنده گردد. کبوترِ زیبای آسمانِ من بر زمین و من بنگر تا بینی چشمانی که با قطره قطره ی انتظارَش...
-
امشب...
چهارشنبه 6 دیماه سال 1391 14:50
نگاهی گاهی به آسمان رفت و آه بود کز دل برخاستن گرفت که کجاست روزی که فردایَش اندوهِ دوریت نباشد و جوارت نشسته جان باشد و دلی بس شادان که هستی و داغِ دستانت بر سرمای دلِ ما طنین افکَنَد. چه طولانی و طوفانیست امشب... از: احمدرضا زارعی
-
ترسیدن یا نترسیدن؟
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 15:23
معمولا، آدما از یه چیزایی میترسن! مثلا اینکه کارشون رو از دست بدن، جدا شن، تنها شن. گاهی اوقات اونقدر این ترس توی وجود آدما رخنه میکنه که به لرزه میندازه تن رو. با خوب یا بد بودنِ این حسِ ترس کاری ندارم که باعث بشه یا نشه که آدم مراقب باشه یا نباشه کلا توی زندگیش! مسئله اینجاست که اگه این ترس به واقعیت تبدیل بشه، بعدش...
-
آشنای غریب...
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 13:56
دزدانه شیرین می نگری. چو تلاقی افتد اندر نگاهِمان رندانه دلنشین بر لبانت آید لبخندی و آشوب است کاندر این سینه به طغیان افتد که شاید تمامِ گفته ی چشمانت را دریابد. دست در زلفِ بر بادَت آوری و ز دنیای خود دست خواهم کشیدن و بر سرودَنَت دست خواهم بست که زیبایی و فرح بخش خواهد تا گردیدن معنایِ بودن با تو ای آشنای غریب......
-
سیاه و سپید
دوشنبه 4 دیماه سال 1391 21:52
سیاه و سپید درهم آمیخته اند امشب. که همه سیاه است و تو ایستاده در دلِ شب، و به نور زیبا روی تو شبی بدین سپیدی ندیده ام به عمر خویش. بمان و بدرخش ای ماهتابِ شبِ تارم... از: احمدرضا زارعی
-
دردیست به دل
دوشنبه 4 دیماه سال 1391 21:46
در دل درد داری و در دیده آرزوی دیدارِ روی دلداری، تا در کِشَد تو را در آغوش و، لحظه ای دلی بخشد به دردِ دل تو. که باز گشایی سفره ی دل از برایش. تا او باشد و تو، تو باشی و او. تو گویی و او به شنیدار، شویَد درونت را ز هر آنچه مالامالَت نمود زین دنیا که، چه بزرگ است و بد. که طاهِرَت گرداند ز هرآنچه سخت بود و سَد. بگو که...
-
نازنینِ جانانم...
شنبه 2 دیماه سال 1391 22:29
بزن بر دیده ام تیری از ناز و زخمی ام کن به نیاز. نازنینِ جانانم، که کردگاری تو به غمزه ای جان گداز. ماها رویت چها که بر سرِ دل آورد و به چه آوازها که بر خواندن مرا نکشانید. به چشمانت کامَم دِه کَمالَم ده کامِلَم کن... از: احمدرضا زارعی
-
وقتی که نیستی و، نیست...
شنبه 2 دیماه سال 1391 00:40
وقتی نیستی آنچه خواهی آن زمان که نیست آنچه در طلبش ناتوانی تنها انتخابِ گوشه ای در توانت است و زانویی و بغضی که رها گردد شاید که دل آسوده گردد... از: احمدرضا زارعی
-
شبی که، یلداست...
چهارشنبه 29 آذرماه سال 1391 17:59
بلند ترینِ. بیشترین لحظه رو میشه داشت، با بهترینِ کسی که در عمیق ترین نقطه ی قلبت جا داره. دوست داشتنی ترین شب میشه بود، با ساختنِ دوست داشتنی ترین لحظاتی که میشه ساخت. شبی که واقعا زیباست، شبی که دلنشینه، شبی که روح بخشه، باصفاست، شبی که منتهای همه ی شب هاست. شبی که به تو خواهمش تا بخشیدن که خواهم تا به لبخند آیی و...
-
نشیند به دل...
دوشنبه 27 آذرماه سال 1391 12:07
الف تا هرچه هست از حرف، گفتیم بسی گلگونِ رویت را بجستیم ز چشمانِ تو یک ناز و به سازِ نازَت ای جانان، قلم رقصد تو لب را می گشایی و بسی این دیده می بیند بگو کین گفته هم بر دل نشیند... از: احمدرضا زارعی Facebook.com/NeshinadBeDel
-
عمر، عجب می گذرد...
دوشنبه 27 آذرماه سال 1391 08:26
شنبه واسه تدریس رفتم مدرسه. امروز واسه تشییع جنازه رفتم بهشت زهرا . دیروز، بر اثر سانحه ی تصادف یکی از دانش آموزان جونش رو از دست داد . عمر، عجب می گذرد ... زآخرینِ دیدارِمان تداعی ام می کند لبخندی که بر لب داشتی . تو رختِ خود بر بسته و برخاستی زین هیاهوی دنیوی باشد تا به نشستن در آغوشِ بهشت آیی و ماندگار در قلبهامان...
-
ببار، ای باران...
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 22:19
چو بر زمینم آید بارانِ عشق خیس از احساس گردیم و خیره به لبانت چینِ دامانت لبخندِ چشمانت. زآسمانم بر آشفتن برخواهد خاست تا قطره ای از بخشایشِ الطافت بر من آید. ببار ای باران ببار... از: احمدرضا زارعی
-
قسم، به قلم...
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 21:53
قسم به قلم چه روزگار به کامم آید و چه چرخَدَم لیل و نهار فرسنگ ها دور از مُراد پایدارا خواهد ایستاد قامت فریادم خواهد آمد بلند که نخواهَدَم ایستاد از نگاریدنِ افکار بر صفحه ی بی کرانِ بودن... بر آسمان سوگند چنان از آبی ات گویم تا به خیره نشینی و نظاره گر باشی توصیفِ بهشتیِ خود را در کلامی جاوید... بر تو سلام و بر ما...
-
برادر وار...
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 01:51
بسی تند و گهی تیز آیی و گویی و ره پویی گهی هم خیره گردی و چه ها کز کارِ خود گویی چه جویی اندر این برزن؟ بگو با من، که در دنیا همین امروز تا فردا نفس بر تنگِ افتادن فِتد تا زاندرون شاید تواند تا برون خیزد. برادر وار با کردار و نیک افکار و در خِیر اَر تو، ما گردی ببین با ما کجا آیی، چِها جویی، چِها گردی... از: احمدرضا...
-
آنچه گذشت...
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 01:19
نفر اول نشسته داره یه متنی رو میخونه. نفر دوم میگه: "بها بها قلمی که توراست". یکی از اون حوالی رد میشده میگه: "یا عاشقی یا پاچه خوار!". نفر اولی برمیگرده میگه: "این متن چه ربطی به پاچه خواری داره؟! (بنده خدا فکر کرده بوده که نفر سومی داره راجبه متنش صحبت میکنه، نگو منظور تعریف نفر دومی بوده!!)...