-
کنکور آزمایشی!
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 22:04
می خواستم برم واسه آزمون آزمایشی کنکور. داداشم گفت: ماشینو بردار، کاری باهاش نداره کسی. گفتم باشه. راه افتادم بسمت محل برگزاری آزمون. هیچی، آزمون شروع شد و مشغول زدن تست ها شدیم با بقیه! یهو از تو خیابون یک صدای جیغی بلند شد!! خانومه خیلی بلند بلند و بسیار ناراحت کننده جیغ می کشید. جلویم از هول اینکه ببینه چه خبره سری...
-
دوست منفی باف!
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 22:02
یه دوست منفی باف، آدم رو به اندازه ی سنش از زندگی عقب میندازه!!! چجوری؟ خوب، بیاین باهم یخورده ریاضی دوره راهنمایی کار کنیم: اگه سن شما باشه: x سن دوست منفی بافِ شما باشه: y حالا 3 حالت میتونه پیش بیاد: x > y در این حالت باید خدا رو شکر کنیم!! چون تهِ بودن و گوش دادن به حرف این دوست منفی باف یکی دو سالی شاید واسه...
-
گو که " آری "
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 14:58
فرح بخش است لبخندی که داری روان و جاودان چون جویبار ی همه ناز نگاهت شام و روزم سوالی هست بر لب، گو که "آری" از: احمدرضا زارعی
-
جاویدانِ عشق...
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 14:55
نگاهم کن تا که جان گیرم ای رویای من. صدایم زن تا آرام گیرد سنگین دلی که در سینه ز دوریِ تو، تاب تپیدن ندارد. بگشای آغوشت تا که غرق گردم د ر پهناورِ وجودت. تو ای جاویدانِ عشق... از: احمدرضا زارعی
-
رستگاری
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 01:10
به چه بند است خنده ای که می تواند برون آید ز دل ز چه می نالد دلی که سرشار گشتست از حلولِ زیبای ماه در آسمانِ تاریکش و نوری که میدرخشاند بود و نبودی که نداشت بی بودنِ روی درخشانِ ماهش به وجودی که تلالو میدهدش سرودِ صدایش همه آوایش همه معنایش او نیست جز معشوق نیست جز دلنوازی که نوازشِ سر انگشتانش تا اعماقِ جانِ تو خَزَد...
-
شب و من
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 01:07
شب که آید امشب و گذارش گذرد از نیمه من و او تنهاییم و به اعماق وجودش چه من از خود بی خود همه اندیشه ی نوریم و همه فرداییم من و شب تا سحر رازِ گلی سرخ به هم فاش کنیم که چه زیبا رویید که چه خوش بو خندید به دلِ بی هنرِ من آن طعم چه لطافت بخشید من و شب هر دم از آوازِ بهاریش بسی یاد کنیم چه شبِ زیبایی چه تبِ جان بخشی و بسا...
-
حسرت به کجا می بری؟
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 00:32
حسرت به کجا می بری از غفلت و زاری گر آمدت اندیشه ی یاری که نداری؟ دستی برسان ای اله، ای یار و مددکار در خانه نمایان همه نعمت که تو داری شعر از: احمدرضا زارعی
-
وقتی که کلام نیز ناسازگار آمد
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 00:28
بس شد ز هرآنچه می آید بسر بس شد ز هر آهنگی به در که بیرون آی و نیستی تو و کجاست نجوای بودنت که گفت زبانت روزی، که خواهم بود تا ابد... وقتی که کلام نیز ناسازگار آمد. از: احمدرضا زارعی
-
از پوست پریدن نتوانم...
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 22:14
در پوست تنیدن شده جانم از پوست پریدن نتوانم هر راهوری جز خط و خالی بر چهره ندیدست و بدانم تا آیَدَم از سوی تو نامی در قصه همین مانَد و مانم همّت به کجا، صبر کجایید؟ آیید ، خدا را، به زبانم جز ناله نیاید، ز غم و درد هم نیست جز از غصه نشانم نامی ز تو آید گه و بی گاه آوازِ تو در روح و روانم تا بینَدَم آن طُّره ی زیبای در...
-
آرامگاهی بلند
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 17:31
به اشک دل و سوز و آهی بلند جدا شد دل از سینه، گاهی، بلند که شاید نگاهش به پایت رسد بیابد دل آرامگاهی بلند شعر از: احمدرضا زارعی
-
داستان ماه
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 16:46
شب اولِ ماه، ماه رو به خورشید: بر من بتاب ای خورشید تابان، که بی تو هیچم و تاریک و بی نور. شب دومِ ماه: آه که چه بخشنده ای ای خورشید، بتاب که نورت امید من است و جان می گیرم از آن. شب سوم ماه: گرمای تو گرمای دل من است، مگیرش از من که سردی وجودم را گرم می کنی ای تو خورشید. … شب هفتمِ ماه: پرنورترم کن، پر کن مرا ز الطاف...
-
آتش...
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 15:32
نفسی عمیق کشید، چشماشو باز کرد و دوباره ابرا رو تماشا کرد. سرشو آورد پایین. باد ملایمی میوزید، اوایل بهار بود و واقعا هوای دلنشینی بود. نگاهی به جمعیت روبروش انداخت. همه خیره شده بودن بهش و هیچکس حتی یه لبخند کوچیک هم روی لبش نبود! از اونور یکی داد زد: آماده!! به جای خود!!! ردیفی که جلوش ایستاده بودن یهو تکونی خوردن و...
-
تو مرا نوید میزن...
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 13:50
نفسی به دست ما را، نگهی ز دل شما را چه زلال گشت و این تن، ز دلی چو سنگِ خارا تو که باد صبحگاهی، بوز ای حبیب و درکِش ز کَرَم تو جانِ عاشق، که تویی تو نوبهارا همه روز نیست ما را بجز از تو شور و حالی تو مرا نوید میزن به وصال، کردگارا به زبانِ من اَر از درد بسی سخن روان شد ز غمِ تو بود و باشد که چنین شدست یارا تو مرا طبیب...
-
حس بی حسی
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 13:43
هیچ نمی شنوم، وجودم مالامالال گشته از بی حسی، دست ها کرخت و خشک و بی حرکت، با قامتی خمیده و نگاهی به ناکجا، به هیچ می اندیشم! مرا چه شده؟! دلا بگذر ز شیدایی، که رسوایی، نماندستت نصیبی، همدمی، یاری، گنه کاری، شد از دستت از: احمدرضا زارعی
-
حسرت یک بوسه
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 13:38
دست در دستم نهادست او نگاهم میکند آن دو نور چشم زیبایش تباهم میکند حسرت یک بوسه زان خونین لبانش آنچنان کرده ام سرگشته، سوز از دل چو آهم میکند از: احمدرضا زارعی
-
بگشا ز رخ نقابی
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 13:36
با اجازه از شیخ اجل سعدی، مصرع اول رو از ایشان وام گرفتم. سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی تو بیا، تو جانِ جانان، بگشا ز رخ نقابی که ز نور روی ماهت، بشود جهان گلستان بشود سرای جانم، همه شور و سور و بستان صنما ز چشم مستت چه گلایه ها که کردم چه فغان ز دل، چه آهی، ز کنایه ها که کردم ز دو ابروی کمانت، ز دو گیسوی کمندت ز...
-
ای حافظ
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 13:30
الا یا ایها الحافظ، ز اشعارت چه حاصل شد که آن کاسا و ناولها، طنین انداز محفل شد دَوَم در کوی گفتارت، شوم در مدح پندارت سپارم دل به تکرارت، بگو کان مرهم دل شد شباهنگام، هنگام پریشانی، تو میدانی قلم در دست، دست از سّر گفتار تو سائل شد در این صحرای غربت بود اشکی بر تنم جاری که شکرت باد افزون تر، که غربت با تو باطل شد...
-
غوغاست هنوز...
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 13:22
جشن و شور و هله و ولوله بر پاست هنوز در کمندش شده دل، در حرم ماست هنوز تا توانم کشم از معرفتش جرعه ی ناب که شراب است و قدح، یکسره غوغاست هنوز از: احمدرضا زارعی
-
دوستت دارم
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 13:17
چو سرخطِ افکار بر کاغذ آمد تو بودی و معنای با تو بودن که در گیر و دار زندگی وَرا ز هر مُردگی سراپا چشم و دل شوم تن از غیرِ تو بشویم تو را به دیده طلبم. دوش و حال و فردا را از آستانِ تو دانم روان به کامِ تو بندم مُرادِ دل تو بدانم. که دوستت دارم... از: احمدرضا زارعی
-
سلامی چو بوی خوش آشنایی
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 13:07
خدمت تمام بازدید کنندگان این وبلاگ سلام عرض میکنم، خوش آمدید عزیزان. بعد از مدتها نوشتن و زندانی کردن حرفام لای کاغذها و توی نوشته های مختلفِ سایتها، تصمیم گرفتم که مطالبم رو بزارم روی یه وبلاگ. توی این نوشته ها شعر، نثر، داستان کوتاه و دست نوشته های مختلفی رو خواهید دید. امیدوارم که بتونم حداقل لبخندی به لبان...