-
عروسک
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1391 03:05
زیباست، وقتی که عروسی کوچک باشه، توی دستای یه دختر زیبا... زشته ولی، وقتی که واسه خیمه شب بازیِ همون دختر زیبا استفاده شه!!! حواسِت باشه، زیادن کسایی که دنبال عروسک واسه خوش گذرونیشون میگردن!!!! از: احمدرضا زارعی
-
زنده خواهم ماند
جمعه 17 شهریورماه سال 1391 13:11
امکانی هست هرچند کم هرچند کوچک ناچیز اما هست امیدی به دیدارت. پس زنده خواهم ماند... از: احمدرضا زارعی
-
تو، تنها معنای بودن
جمعه 17 شهریورماه سال 1391 11:45
فاجعه یا عشق که گاه خواهم تا انسان نبودن را فرصتی بخشم تا توانم که به پرواز آیم چو کبوتری تشنه که بر بامت نشیند. تا توانم که شناور گردم چو ماهیِ سرگشته به دریای محبت تو. تا توانم که سر تا به پا سوزم خاکستر گردم چو ققنوسی به آتشِ بوسه ی جانگدازت که امانم بُرَد از گرمایِ عطرِ لبانت. گاه خواهم تا ز خود برون گردم بی خود...
-
بی همتا
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1391 02:16
چشم را زان زمان که اولین بارم بود گشودنش را تا به آخرینش که خواهدم بود بستنش را به تو عادت خواهم داد که تنهای تنها تو را بیند تو را و بس که دنیاییست حضورِ تو ماه رویِ بی همتا. تو باش و دیگر هیچم آرزو خواهد شد زیباترین آرزوی من ای عشق من... از: احمدرضا زارعی
-
بخواب
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1391 10:53
آینده، فرداست. آنچنان دور که میگی: بیخیال فردا، بچست حالا رو، بریم بزنیم و بخونیم و بخوریم و بریزیم و بپاشیم و برقصیم و ببندیم چشمامونو و حال کنیم و بترکونیم!! بعد از ترکوندن خستگیه، بعدش خوابه، بعدش بیداریه، اونم نه اولِ صبحِ فردا، که وسطِ ظهرِ فردا!!! زمانی که نصفِ آینده رو توی خواب از دست دادیم و تنها نصفش مونده که...
-
بسوزانم
سهشنبه 7 شهریورماه سال 1391 22:35
چشم چشم دیدار لبخند لرزش تپش آغوش گونه لب بوسه بوسه نگاه آه ز حُرمِ تنت. بسوزانم که خاکسترت بودن به ز زنده بودن... از: احمدرضا زارعی
-
ای زیبای جاوید
سهشنبه 7 شهریورماه سال 1391 20:52
چه بسته باشد و چه گشوده چشمانم جز تو دیده نبیند و نخواهد که بیند. کمی از لبخند و دمی از عطر نفس خود را حلالم ساز تا ماندگارت گردم ای زیباترینِ زندگانیِ من از: احمدرضا زارعی
-
تلخ است و حقیقت
دوشنبه 6 شهریورماه سال 1391 15:36
بدرخشید و روشن شد تلخ ترین حقیقتی که تجربه ام گردید از زندگانی. درخشان باش و گردان راه را چو خورشید ای جاوید حقیقتِ من کز منتهای جان نخواهم تا باز برآیی بر زندگانیِ من که باز سایه افکنی به روشناییِ من به زیباییِ من که ربایی ام لبخند را. درخشان باش و بتاب تا که بینم راه را و تو را نه تا که نگاه را چرخانم از تو و نورت...
-
نام و نشانم باش...
پنجشنبه 2 شهریورماه سال 1391 03:32
بدین گُذار نخواهَدَم ماند جز نامی و نشانی. وای بر من گر که نشانم گُم گردد و نمانَدَم نامی که بودنم را نابود خواهد بودن. نام و نشانم باش... از: احمدرضا زارعی
-
بی نیازم کن...
چهارشنبه 1 شهریورماه سال 1391 01:02
نیستم من هیچ جز صدایی و نگاهی که بازگویم کند درون را. تمامِ آنچه دل در طلبش دوان است آن است که شنود آن است که بیند آن است که به دلِ تنهاییِ من دلی بخشد. که نیمه ی مرا کمال بخشد. بی نیازم کن... از: احمدرضا زارعی
-
عیدتون مبارک
یکشنبه 29 مردادماه سال 1391 00:14
عید همه ی دوستای گُلم مبارک باشه. شاد شاد شاد باشین و سرزنده همیشه
-
مشکینِ گیسوانت
شنبه 28 مردادماه سال 1391 03:22
بگشای ز مشکینِ گیسوانت بند را و به بند کِش وجودم را به خروشانِ نورانیِ گیسوانت که فرو خواهد ریختن ز والایِ جاویدانِ آرزوهایم بر بلند قامتِ سپید تو که گرفتارت گشت و بیمار و سزاوار دل... از: احمدرضا زارعی
-
تا، تو شَوَم...
پنجشنبه 26 مردادماه سال 1391 23:59
نسیمی به بهاران و نوشینی به طعم زندگانی شیرین وار خسروَت گشتم و مجنون گونه لیلی ام گشت نازنینِ وجودت مدهوشم از عطرِ نرگسِ رویت که سِحرِ روی تو ام تا به سَحَر آرزوست ز آغازِ سلام به شبی که امیدش به فردای زیارتِ چشمِ شیدایت به خاموشی فرو غلطم تا به امواجِ خروشانِ خاطراتت غرقِ دریای بی کرانت گردم و رَوَم تا انتهای خود تا...
-
نخواهم بودنت را...
شنبه 21 مردادماه سال 1391 01:18
چه توانم گفت چگونه توانم تا بیانم آید آن هنگام که چشمی انتظارم را نمی کشد صدایی نمی خواند مرا دلی نگردیده تنگ به تنگیِ دلی که در سینه تپیدن را برده ز یاد آن لحظه که گفت مرا که رُو نخواهم بودنت را... از: احمدرضا زارعی
-
نجوای بهشت
چهارشنبه 18 مردادماه سال 1391 00:10
می تپد بی امان نفس را مهاری نیست چشم را قراری نیست قلب لبریز گشته ز تو. بگو که نجوای بهشت را ز نگاهت شنیدن توانم... از: احمدرضا زارعی
-
اراده
شنبه 14 مردادماه سال 1391 10:42
سخته، میدونم. ولی باور کن، اگه بتونی یک و فقط یک بار انجامش بدی، واسه بار دوم آسون تر میشه! همچنین بار سوم، بعدش چهارمین بار و تا آخر عمرت از دستش راحت میشی!! پس اراده کن، فقط واسه یک بار... از: احمدرضا زارعی
-
به کجا شتابانیم؟!
جمعه 13 مردادماه سال 1391 12:43
در جوار است و آرام و قرار است و نمی بینیمش! سواریم بر حبابی از آرزوهای دور و نمی خوانیمش! دست به سوی شبهی از رنگ و لعاب دراز آورده و نمی خواهیمش! به ندای صورتکی غریب لبیک گوییم و رویم و نمی آوریمش! امروز را به فردا سپاریم و دوست را به فراموشی! به کجا شتابانیم که بازگشتمان در راه است! از: احمدرضا زارعی
-
پَرَستیدمت
جمعه 13 مردادماه سال 1391 01:04
پَرَستیدم تو را چو خدایی نیکو که سرازیرم سازی از رحمتِ خود که فراموشم ساختی از نعمت! خدای را چگونه توان جایگزین یافتن؟ گُم گشتم و غرق و در عذابم... از: احمدرضا زارعی
-
دگرگون
چهارشنبه 11 مردادماه سال 1391 01:19
شکسته. چسب؟! نه نه نه، باید از اول ساخت! درسته، یه باخت بود، ولی خوب زندگیه دیگه. گاهی وقتا کم و زیاد میشه ارزش آدما!! به چه خاطر؟ به چه قیمت؟! نمی دونم، ولی میشه!! کم بوده حتما، کمبود بوده شاید، شایدم کم داشته!! در هر صورت الان اینه. البته شایدم عیب از خودمه!!! در هر صورت، بحث سر انتخابه. انسان رو میگم! انسان میگن...
-
گیراست، چشمانت...
سهشنبه 10 مردادماه سال 1391 20:28
گیراست و گرفتار گشت چشمانِ تو و دلِ من. تو را به حلقه ی اشکانم نگاه بانِ دلِ بی کَسَم باش... از: احمدرضا زارعی
-
دوستت دارم
دوشنبه 9 مردادماه سال 1391 21:36
دور و نزدیک فاصله و دل هایمان. کاش تا بماند بدین سان نبیند چشمان روزی را که واژگون گردد و دور دل چو سخت تنگاتنگ گشته فاصله. دوستت دارم... از: احمدرضا زارعی
-
مَهویم و بی نشان
یکشنبه 8 مردادماه سال 1391 13:46
از کجا به ناکجا رسیدیم و نرسیدیم به معنایی که زنده گرداند دل را به امید. شرم را کجا توان برد در آن دم که با خود نیز نتوان کلامی گفتن؟ رحم را ز که طلب توان نمود با به خویشتن نیز مرامی نشان ندادن؟ با که توان ز گفته دل گفت چو خود ناتوانیم ز خریدار حرفی ز دلی و دردی ز سینه ای؟ محویم و بی نشان نشانی رسان و امان که ناتوان...
-
آزادیَم آرزوست
جمعه 6 مردادماه سال 1391 03:51
خوشا به دمی که آغازیست به رهایی به پریدن که تعلقش رها گشته و نیست هیچش غمناک و فرا ز زمان گردیم. خوشا به نیکو صورتی نورانی سِرشت که فرا ز سر تا به پای را فرا گیرد که بگذر ز گذاری که گذشتت به دیروز که گر می بود به امروز تو را پَر می داد به پریدن نه درد به دریدن. خوشا خدای را که پای در پای بی منّت و هیچ چشم داشتنی همراه...
-
دریابم
دوشنبه 2 مردادماه سال 1391 23:24
مجالیست به دنیا تا به نشانی از عشق، یابم تو را و دریابمت از بوسه یابی ام خفته در آغوشِ خود که بی امان خوانمت از ناز و نوازش امانم مده از دوری خود که خویشتن را فرا ز تو خار خواهم دیدن. دریابم، که بریده شد نفس از یادت از: احمدرضا زارعی
-
ستاره ای و، دنباله دار
سهشنبه 27 تیرماه سال 1391 15:15
ستاره گشتی و دنباله دار. گذارت به لحظه ای بود و چو دید تو را دنیا به تکاپو افکندَش از خواستن که دهی به محبت نشانیِ آرزوهایش را. به تقلا فکندی مرا به خواستنِ تنِ نیلوفریِ خود شکوهِ بهشتیِ خود آوای زیبای چرخشِ باد به گلزارِ گیسوانت را. به تقلایم فکنده ای ای عشق... از: احمدرضا زارعی
-
سرابی شیرین
دوشنبه 26 تیرماه سال 1391 16:11
سراب است و شیرین کلام است و دل نشین گواراست و دور دلرباست و پر ز شرور نیم نگاه و لبخندی که ز کمانِ ناز بی امان به سویمان افکنی. جرعه ای بخش و مسحورمان گردان ز اقیانوسِ الطافت ای عشق... از: احمدرضا زارعی
-
عطر یار
دوشنبه 26 تیرماه سال 1391 10:09
تا حال شده با شنیدن بوی یه عطر، میخکوب شی؟! چقدر خاطره در همون لحظه، که شاید از ثانیه هم کمتر باشه رد میشه از جلو چشمات. ممکنه لبخند بزنی، ممکنه اخم کنی، ممکنه وابِری (یعنی یخ کنی!!)، بترسی!! خدا لبخند رو نصیبت کنه وقتی رایحه ی گذشته ی یار به مشامت میاد... از: احمدرضا زارعی
-
آرامم کن
یکشنبه 25 تیرماه سال 1391 23:30
چگونه نظریست از تو که گر صد نه، هزاران نظرم به چشم آیند ندهندم آرامشی که تو به یک گرداندنِ زیبا نگاه خود در قلب حاصِلَم آری؟! آرامم کن... از: احمدرضا زارعی
-
زنده ام گردان
سهشنبه 20 تیرماه سال 1391 21:12
پشتِ پنجره ی کلامِ عاشقانه ات به انتظار نشسته دل لحظه ای نظر افکن و ویران کن سکوت سرد وجود عاشق را جریان انداز به رگ هایم گرمای بوسه هایت را زنده کن مرا محبوب من... از: احمدرضا زارعی
-
تو، نهایت خواستن
سهشنبه 20 تیرماه سال 1391 19:18
پس از تو هیچ نیست که معنایی دَهَدَم به زنده بودن تو نهایتی به بودن تو آغازی به بودن تو آوازی به سرودن. خطوطِ خداییِ غزلِ خود را نشانم ده تا ز اعماقِ وجود فریادت زنم ای ماوای عاشق از: احمدرضا زارعی