چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

قرنطینه...

غرق باید شد درونِ چشمِ او

این قرنطینه چه شیرین می شود!

هر چه میخواهم لبانَش گفته اند

قصه ی این عاشقی، دین می شود!

من که گُم بودم، مرا او چید و، سبز

مانده ام، تا آخرت این می شود!

بوی آغوشَش شفایم می دهد

خوانده ام؛ آن چهره یاسین می شود!

همسفر، با تو امید است و نشاط

با تو دنیا شاد و رنگین می شود...


احمدرضا زارعی

خشت خشتی که بر این کاخِ دلِ خود زده ام

خشت خشتی که بر این کاخِ دلِ خود زده ام

همه از گوشه ی چشمی ست، که بر گُل دارم

باغ را تا به نهایَت زده ام راهِ خیال

من چه بسیار در این قصه تحمُّل دارم

...


بداهه، احمدرضا زارعی، 6-8-1392

به آستانه رسیدم، از آن نگاهِ عمیق

به آستانه رسیدم، از آن نگاهِ عمیق

درونِ سینه ی تنگم، نشسته آهِ عمیق

به بُهتِ خود چه بگویَم، که اینچنین بی خود

درونِ خالِ تو افتاده، مثلِ چاهِ عمیق

سیاه کرده تمامِ سکوتِ هر روزم

تو و؛ اشاره و؛ من: شوقِ اشتباهِ عمیق!

هبوطِ ما به بهشتی که جاودان باشد

لب است و سُرخِ محبَّت، همین گناهِ عمیق!

طلوعِ صبح و امیدی که بسته ام در دل

دوباره بر تَبِ آغوش و پرتگاهِ عمیق

 

از: احمدرضا زارعی

 

به گِردِ خاطرِ تو در مدارَم


به گِردِ خاطرِ تو در مدارَم

که بُردی طاقت و صبر و قرارم

تو چرخیدی و، چرخید این زمانه

نمی دانم ز حالِ روزگارم

جهان خاموش بود و؛ خنده هایَت

چه برقی می زند سیمایِ یارَم

به رقصِ سٌرخِ لب های تو مستم

کمی آرامتر! شیرین نگارَم!

به نامِ دوست، شعری شد فدایَت

همین تا آخرِ دنیاست کارَم


از: احمدرضا زارعی

غزلی تازه بگو...

غزلی تازه بگو، تا نفسی ساز کنیم

راهِ تنگی که نشستست به دل، باز کنیم

او که شعری به سفیدیِ پرِ عشق سرود

رفت تا صحبتی از حادثه آغاز کنیم

تا بگوید که زمین جای من و، راهِ تو نیست

باید از خاکِ زمان رسته و پرواز کنیم

در شرابِ غزلِ اوست، جهان، مست هنوز

با نیازی، غَمِ دل تا به سحر، راز کنیم

قلمَت زنده به شور است و به اشعاری خوش

تا جهان هست، به لب، نامِ تو آواز کنیم


از: احمدرضا زارعی


تقدیم به روح شاعر گرانقدر، مرحوم سجاد کهنسال

سر می روم از حوصله ی درد


سر می روم از حوصله ی درد؛ که باید
تا بالِ دل از قفلِ تَنَم، پَر بِگشایَد
این تجربه با عمر، به پیری سپری شد
در صبر شکست این تن و در "باید" و "شاید"!
"شاید که چنین باشد و، شاید که چنان شد"!
تا کِی بنشینم که غَم از قصه برآیَد؟!
من رد شدم از داد؛ به فریاد رسیدم
جز ناله ی بیداد، قلم هم نَسُرایَد
سر می روم از حوصله ی زخم؛ که با تو
این راه که رفتیم، به سویی ننمایَد

از: احمدرضا زارعی

و گاهِ شعرِ تر آمد؛ بدان بهانه تویی


و گاهِ شعرِ تر آمد؛ بدان بهانه تویی

درونِ آینه ی لحظه، جاودانه تویی

نمی شود که جدا باشم؛ این پیامِ من است

خطابِ سینه ی سُرخم، در این کرانه تویی

تپنده باشد و، تا پای رفتنم باقیست

دونده باشم و فریادِ عاشقانه، تویی

تویی که معنیِ بودن به دستِ من دادی

چه باکَم از شَبِ ماتم، که نورِ خانه تویی

به نازِ بوی تو، آرامشم سپیدِ سپید

بخوان! که صوتِ سلامَت، از این خزانه تویی


از: احمدرضا زارعی

هر سو که رو به آینه شد، نقشِ رویِ توست

هر سو که رو به آینه شد، نقشِ رویِ توست
در خاطرِ نفس، دَم و هر لحظه بوی توست
وقتی نگاه می کنم از بُعدِ دیگری
تنها نشانِ راهِ غمم، رَدِّ کویِ توست
ای راهِ بیش و کَم! به تعادل نمی رسی؟
این قصه ی دلم، به درازای موی توست
هر چشمِ من به عمقِ سکوتی شکست و هست
در حیرت از نگاهِ تو، در گفت و گوی توست
سویی بجز سلامِ لبانَت، حرامِ محض
بر بالِ بادِ صبح و شبم، بوسه سویِ توست

از: احمدرضا زارعی

بزن! که مثلِ تو غارتگری به خانه که بود؟!

بگو بهانه ی تشویشِ این زمانه که بود؟
کمالِ وعده ی بی وصلِ عاشقانه که بود؟
منظم است و مرتب، تمامِ نقشه ی او
کلیدِ راهِ سخن های ظالمانه که بود؟!
سکوتِ سُنَّتِ دیرینِ ما، به فریاد است!
بگو که دزدِ محبَّت، از این خزانه که بود؟
که خون به نقطه ی جوش است و، داغ بر چشمم
نفس بُریده و خشکیده شد؛ بَهانه که بود؟!
به جمعِ شادیِ این خانه، من غریبم و بَس!
بزن! که مثلِ تو غارتگری به خانه که بود؟!

از: احمدرضا زارعی

در آستانه ی راه آمدم؛ به فکرِ عبور

در آستانه ی راه آمدم؛ به فکرِ عبور

اگر چه خاطرِ دل، بی امان شد و رنجور

من از کرانه ی برزخ، نشانه ها چیدم

کمی به چهره ی تار و، نَمی هم از لَبِ نور

نه پای رفتنِ عشق است و ماندنم ممکن

کمی بیا؛ که سراب است و راهَت آن همه دور

که آرزوی شِکَر کرده ام، در آغوشَت

چه فرق، اگر تو نباشی، میانِ هستی و گور؟

سلامِ من به سحرگاهِ عشق و طاقتِ شور

در آستانه ی راهم؛ به شوقِ صبح و؛ صبور


از: احمدرضا زارعی