چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

ای نوشین نگار

شوق دیدارِ تویِ دلدار در دل هستمی

شوق وصف رویت این گلزار در دل هستمی

نیست ما را جز غمِ دوریت ای نوشین نگار

وصلِ شور و تار در انظار در دل هستمی


از: احمدرضا زارعی

شُکر بادا

شکر بادا، بودنت را شکر بادا یار من

عاشق و دیوانه و مستم ز تو دلدار من


از: احمدرضا زارعی

غنچه ی لبهایت از هر غنچه به

ای که چشمانت جهان را نور دِه

هر خَم، از ابروی زیبای تو کِه

گیسوانت درس زیبایی دهند

غنچه ی لبهایت از هر غنچه بِه


مَه کجا و روی زیبای شما

وَه نوایی آید از نای شما

شادمان گردید و هم دلداده شد

اندرونم مست و بر پای شما


از: احمدرضا زارعی

صدای میزن

خدای را صدای میزن

خدای را به صوتی که توانت را ناتوان سازد، صدای میزن

که

دستی که رسانیدیم دار بر سر تا ابد

راهی که نشاندی پایدار سازش تا فراسوی سرحد

دلی که داد نیرویت نیروییش جاویدان دار زنده 

پاینده

توفنده

پوینده 

که تا به آینده‏ ای درخشان رسد


مرحبا یارا که چون تو نگاری نیستش سزای خواندن

که تو تنهایی و تنهایان را نه رها نمی کنی اندر این دشتِ پوسیدن

بوسه بر جبروتی که داری و میدهد عظمت نگاهت به زندگانیِ من

سجده بر کرم و لطفت که هست تا که هستت جاودان الطافت برین برزن

مرحبا یارا که چون تو نگاری نیست برای ماندن


از: احمدرضا زارعی

غرقم کن...


مرا کن غرق در آغوشت ای یار

تو را خوانم، تویی امیدِ دیدار


از: احمدرضا زارعی

ای قبله گه رندان

آهسته رویم این دان، پیوسته شود آسان

صد جهد نمودیم آن صد قصه که رفت از جان

آورد و دمی خون شد، دل لحظه ی دیدارت

بر ما نظری انداز ای قبله گه رندان


از: احمدرضا زارعی

گریه

تا حالا گریه ی مرغای آسمون رو دیدی؟!


احمدرضا زارعی

بیارام و باش تا ابد...

بیارام آسوده

به بلندای ابد

کین نفس جاودان مانَدَت

تا که یابم تو را ورای از این کوتاه دمی که هست

و نیستش دوامی تا به فردایی که فرا خواهد آمد

 

بیارام و همراه باش

تا که بینم تورا بیش از آنچه بود

که گشت وجودت فرا زان تنگ زندانی که بود ماوایت

وین زندانیِ تنِ من فریادت زند

تا در آغوشی دگر آید و دست بر آرامِ جانت کشد

 

بیارام و باش تا ابد...

 

از: احمدرضا زارعی

شوقِ رهیدن

شوریست شوق پریدن

شوقِ رهیدن

به دورادوری که نمیتوانیَش دید هیچ از این چشم انداز


پرواز را به خواستن بیدار دار تا ابد

که گر پریت نیافت بدین بدن

پاییت خواهد داد تا به شتاب جهی زین همه بد

که گرداگردت حلقه وار بستست دیدارِ فردا را


آستین به امید رسیدن بالا زن

که ازان توست پهناورِ این برزن


از: احمدرضا زارعی

خدای را هزاران شکر

خدای را هزاران هزار شکر

کآفرید اشک را

تا سبک بال گردانَدَم از هر غصه که در سینه سنگینی ام می کند

 

از: احمدرضا زارعی