چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

نگاهی، صنما...

چه تنگ است و

ز دستانِ تو سنگ است و

بر این سینه که آید نظرت، آهِ بلند است و

بسی گفته به بند است.


چه دل ها که بغلتید و به خون آهوی وحشی

مگو کز سَرِ راهم تو گذشتی

به دل سخت نشستی تو، بدان این

فراوان تو خرامیدی و، رستی.


نگاهی

صنما

یار

نگاهی...


از: احمدرضا زارعی

خرامان راه می رو...

مَه و نور از دو چشمانِ تو ای یار
دل و لرزیدن از یک لحظه دیدار
پدیدار آیی و آییم و بیدار
ز خوابت مهربان، دریاب و دل دار

در این دفتر سراسر نامَت آمد
سر از در تا به در، در کامت آمد
خرامان راه می رو، مست می کن
دل از دل آب شُو، هم رامَت آمد

از: احمدرضا زارعی

من تمامم...

من

تمامم!

هم به غم، ماتم نشستم

تا بدین انجام آید راهِ پایان

ناتمامم را به پایت تابِ ماندن را نماند و

تا به لب هم آمد و تا آخر و 

تا جستن و تا رستن، هم بستن، این دل را، که شاید

چرخد و بیند تو را روزی به جایی و

به کویی و

نشاید تا به سویت راه پوید تا دوباره.


من تمامم 

بَس شد آن آغازِ شیرین

طعمِ پایان بیشتر در دل نشیند، یارِ دیرین...


از: احمدرضا زارعی


Share/Bookmark

تنهای تنها...

تنهایی
تنها
تو
رها
من
جدا.
تو
خودت باش و
من
تو می گردم

چه خواهم و
چه نخواهم.

چه سنگین است
بارِ دلتنگیَت بر دل...

از: احمدرضا زارعی

Share/Bookmark

فراموشم کن...

ز روی آب ربودی و

ز مولیانم جوی را!

به چه سوی رهسپاری و

به چه روی ماندگار

در دنیایی که به نیکی در دستانت محبت نهادیم و

به زشتی به پاسخ نشستی؟

 

فراموشم کن...


از: احمدرضا زارعی



Share/Bookmark

مستم کن

ای که سیاهِ خالِ لبانت

جوهرِ هزار رنگِ نوشتارم

قلم بی تو، بی معنیست

شعر بی تو، جز خرواری از واژگانی کور

نخواهَدَش بود کلامی بر شکفتن.

دست به چرخِشِ مستِ دامنت چرخد

آن دم که به گردِشی رقص گونه خرامان گردی و

گردد به طوافت دل و

دیده.


مستم کن...


از: احمدرضا زارعی



Share/Bookmark

دوستت دارم، دوست...

محوِ لبخندِ تو گشتیم و رها

چه شکوهَت به نوازش آمد

بر دلِ خسته ی ما.


دوستت دارم و در گوشه ی دل

نه که سرتاسرِ آن

نامت آورده شدست و 

نه، حَک

که نگردد خاموش

یادت اندر دل و سر تا به سرِ زندگی ام

ای

دوست...


از: احمدرضا زارعی

var a2a_config = a2a_config || {};a2a_config.linkname_escape=1;a2a_config.linkurl="<BlogSky:Post HRef>";

پَر پَر گشتیم

دردَت از پشتِ دو چشمانم باز
غَلَیان می کند و می بارد
و چو بر صورت و بر گونه خزید
آید آرام و بر این سینه چِکَد
هم به سوی دل و از قصه و از غصه رود
قلب هم تند و گهی کند تپد
حق حق از حلق سرازیر شود
دست بر قامتِ سر تکیه گهی گردد و من
تکیه بر حلقه ی گرد آمده ی پا که در آغوش رسیدست زنم.


هان بیا و نگر این حالِ مرا
دردَت این جان به لب آورد و بسی پر پرِ سویت گشتیم
نه، که مُردیم
که شاید
نفسی خاکِ سرِ کویِ تو گردیم


از: احمدرضا زارعی

Share/Bookmark

غرور...

قدریست که

نمی دانیم و

زجریست که خود کرده، گرفتارش آییم و

پشیمانیم.

غرور

آفتیست بر

آرامِش و ماندگاریِ محبتی کز دوست ماندنی پایدار نصیبمان گردد

که فدایش کنیم به لحظه ای و

یادش کنیم تا به انتهای بودنِمان.

 

بدان، قدرِ لبخندِ بی منتِ یار را

که گر گُسَست

گُسَست...

 

از: احمدرضا زارعی

Share/Bookmark

دوست من، پیانو

سلام عزیزان.


وبلاگ دوم من هست دوست من، پیانو. قصد دارم توی این وبلاگ مطالبی رو که احساس میکنم در مسیر یادگیری پیانو ممکنه از دید دوستان رد شه و دیده نشه رو نشون بدم، که در آموزش خود من واقعا موثر و مفید بودن.


اگه علاقه مند بودین شاید مفید باشه واستون.


شاد باشین عزیزان...

Share/Bookmark