چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

آسوده گشتیم و دان...

گذشتیم و آسوده شد اندرون
نفس وه چه آسان بیاید برون
سراسیمه بودیم و ویران و زار
بسی اشکِ خون رفت و حالی نزار
به دل قرن ها در دمی می گذشت
جبین چین نشین، سِن چو هشتاد و هشت
نگاهی و صدها معانی جدا
صدایی و کو هم نوا، همصدا
سَر و شوقِ دیدارش از دل بِشُد
مگر نیست گردیدم او را چه شُد؟
بس اندوه و آه از دلِ خاکِ من
ندیدش نشان سینه ی چاکِ من
تو بر دست دادی مرا درد و دان
تو را دست گیر خواهد آید همان

از: احمدرضا زارعی
Share/Bookmark

نگاهت را، نمی خواهم...

نگاهت را نمی شناسم
نگاهت 
غریب است و
عجیب
نیست در آن رنگی از من!

سویش به چشمانم است و بویش ز دگر کسی می آید
که در تفکراتت می چرخد و 
می چرخاند دلِ ما را به ناکجا
که کیستی تو؟!

نگاهت را 
نمی خواهم

گَرَت اندیشه ی دگریست در سر
دگری را بنگر
و سر از اندیشه ی من باز کن
که بر افکارِ من اندیشه ی دگر کسی جای همی خواهد یافت...

از: احمدرضا زارعی
Share/Bookmark

گرفته یا تنگ شده؟!

نمیدونم گرفته یا تنگ شده، بیشتر شبیه به از دست دادنِ چیزی میمونه که بازگشتی توش نیست، اما نیدونی چیو اصلا از دست دادی! همینش بده واقعا...


وقتی نیستی، درگیری پیدا میکنم، با خودم!! از یه طرف میگم: مگه بد بود زندگی بدون هیچ دلدادگی که اینجوری گرفتار کردی خودتو توی مرور روز به روز یه آدمِ دیگه، که اصلا معلوم نیست کجاست و چه می کنه!!

از طرف دیگه میبینم همین متنی که الان دارم مینویسم توی حال و هوای تو شکل گرفته، که نبودِ تو برابر میشه با نبودِ نوشته های من، و میشه نبودِ خودِ من!


نمیدونم، گرفته یا تنگ شده، فقط خدا کنه نمیره این دل...


از: انتظار

به: یار


(احمدرضا زارعی)

Share/Bookmark

ببار و، آرامم کن...


کمی آرامتر
ببار
ای باران
کمی آسوده تر
بیار
خاطره ی یار را در تفکراتی که در اضطرابِ آسودگیش آرامِ خاطر از یاد بُرد
در پریشانیِ ضرباتِ سختِ تو بر زمین و زمان.

کمی آهسته تر
کمی
نرم تر
مهربان تر
طراوتِ خود ارزانی دار و
آرامِ خیال...

از: احمدرضا زارعی
Share/Bookmark

بازآی...

چون سرابی شور، بر لبی تشنه
نگاهی و آهی ز دوردستانِ دور
بر دستانِ یاری که روزی حلقه ای بود و بودنی
بر وجود و 
وزنی بر معنایِ تنِ من
که نیست و
گاه و بی گاه شبحی از عبورِ نگار را در کنار احساسم آید و
چو به شوقِ دیدارِ روی شیرینش روی می گردانم
نیستش از لحظه ی لبخند و شادی اثری و
خالیست جایِ دلی در این سینه
که یار با خود به یادگار همی بُرد.

باز آی
دلدارا
باز آی...

از: احمدرضا زارعی
Share/Bookmark

دوست بودن هنر است...

گفت گر مهر فشانی بر دوست
هم الفت و یاریش رسانی، که نکوست
همرهت سازد و همدل دلِ خود.

گفت گر دوست دمی شیشه ی یک رنگِ دلت را بیند
هم به یکرنگیِ دل آید و هم
درد از آثارِ ترک خورده ی قلبت چیند.

تو که خواندیمت دوست
تو که از یاد سپردی همه دلبستگی ام

هستت از دوست نشانی که صدایم شنود؟

از: احمدرضا زارعی

Share/Bookmark

Love Story

Love Story، به روایت (تنظیم) احمدرضا


امیدوارم دوستان لحظه ای هرچند کوتاه، لبخندی بیاد به لباشون 


Love Story - AhmadReza Zarei

Share/Bookmark

خداوندا

خدایا

امشب

به خواب فرو خواهم رفت. 


به جبروتت

فردا را چو امروزم مگردان

که سرگردان بودم و غریب، در دیاری که کاشانه خوانندش

تاب و توانم نیست بیداری و دیدارِ روی خود اندر آینه

به خواب دل بستیم و

ز بیداری گریزان گشتیم.


دستانت را خواهانم

خداوندا

دستانت را...


از: احمدرضا زارعی


Share/Bookmark

دیوار

پشیمانی
تو درماندی و در دنبالِ درمانی به در تا در چه سرگردان و حیرانی
تو گریانی و میدانستی از آغاز، کین پایان نصیبت گردد و لیکن
بدنبالِ رهی باطل چو جاهل بس تو پیمودی و اکنون راه گُم کَردَستی و افسوس و صد افسوس می خوانی و ویرانی.

خدا را، روی گردان سوی ما اندک نگاهی یار
تار گشت این خانه، نورانی کن این دیوار 
تا شاید رهی یابیم و پرواز آید آغاز و پریم از بسته ی کردارِ خود، یارا

از: احمدرضا زارعی
Share/Bookmark

پروازِ خیال

شاید که گنجیدن نتواند یافتن

اندر کلامی و

سلامی و

نگاهی

شاید...

که دل

هوایش را به تو سپارده

دعایش ز توست که برخاستن گرفتست و

سپردست خود را به دستانِ تویی که شیرینِ هرچه شیرین هستی و

رایحه ی هرچه عطر است.

 

چه رَوی و چه آیی و

چه خواهی و چه نخواهی شاید در دل

که دلی دهی به بیدلی چو من

پروازِ خیالم به سوی توست

باشد تا خیالت در شب و خواب، شاید، بسوی من پروازش آید

ای نگارین یار

 

از: احمدرضا زارعی

Share/Bookmark