نمیدونم گرفته یا تنگ شده، بیشتر شبیه به از دست دادنِ چیزی میمونه که بازگشتی توش نیست، اما نیدونی چیو اصلا از دست دادی! همینش بده واقعا...
وقتی نیستی، درگیری پیدا میکنم، با خودم!! از یه طرف میگم: مگه بد بود زندگی بدون هیچ دلدادگی که اینجوری گرفتار کردی خودتو توی مرور روز به روز یه آدمِ دیگه، که اصلا معلوم نیست کجاست و چه می کنه!!
از طرف دیگه میبینم همین متنی که الان دارم مینویسم توی حال و هوای تو شکل گرفته، که نبودِ تو برابر میشه با نبودِ نوشته های من، و میشه نبودِ خودِ من!
نمیدونم، گرفته یا تنگ شده، فقط خدا کنه نمیره این دل...
از: انتظار
به: یار
(احمدرضا زارعی)

گفت گر مهر فشانی بر دوست
هم الفت و یاریش رسانی، که نکوست
همرهت سازد و همدل دلِ خود.
گفت گر دوست دمی شیشه ی یک رنگِ دلت را بیند
هم به یکرنگیِ دل آید و هم
درد از آثارِ ترک خورده ی قلبت چیند.
تو که خواندیمت دوست
تو که از یاد سپردی همه دلبستگی ام
Love Story، به روایت (تنظیم) احمدرضا
امیدوارم دوستان لحظه ای هرچند کوتاه، لبخندی بیاد به لباشون 
خدایا
امشب
به خواب فرو خواهم رفت.
به جبروتت
فردا را چو امروزم مگردان
که سرگردان بودم و غریب، در دیاری که کاشانه خوانندش
تاب و توانم نیست بیداری و دیدارِ روی خود اندر آینه
به خواب دل بستیم و
ز بیداری گریزان گشتیم.
دستانت را خواهانم
خداوندا
دستانت را...
از: احمدرضا زارعی

شاید که گنجیدن نتواند یافتن
اندر کلامی و
سلامی و
نگاهی
شاید...
که دل
هوایش را به تو سپارده
دعایش ز توست که برخاستن گرفتست و
سپردست خود را به دستانِ تویی که شیرینِ هرچه شیرین هستی و
رایحه ی هرچه عطر است.
چه رَوی و چه آیی و
چه خواهی و چه نخواهی شاید در دل
که دلی دهی به بیدلی چو من
پروازِ خیالم به سوی توست
باشد تا خیالت در شب و خواب، شاید، بسوی من پروازش آید
ای نگارین یار
از: احمدرضا زارعی