-
آتشِ آهم که شاید، نرم گرداند حدید...
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 12:16
سالیانِ گردِ تو در توی رنجم را که دید؟ * مِهر و امید و صبوری در دلم را گو که چید؟ دست بر دلدادگی بستیم و خالی گشت و رفت دِل ببُرد و لحظه ها هم پر ز زاری گشت و رفت آسمان از دردِ جان فرسایم اندر خود گریست خیسیِ کُون و مکانم را بگو از بهرِ چیست؟ با یکی برقِ نگاهَت آتشِ عشقم پدید گشت، ویران کو کمالِ عاشقی را هم ندید آمد...
-
من، تو، آینه...
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 11:24
به ناگه، پدیدار آمد در پیچِشِ یک کوچه نگاهی و ابرویی و، آهی از عشقی، به پاکیِ آینه که در جوارت ایستادن را بهار است و دست بر گیسوانت آوردن را عطرَش و دیدارِ رویِ تو با تو اندر آینه... آیینه ی پاکی را، گو تا به کدامین سو؟ جانا به بر آوردیم، آن طول و سیه گیسو در هندسه ی قسمت، مبهوتم و سرگردان خَم در ره و ابرویت، پیچیدم و...
-
تقسیم می کنیم...
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 00:37
با دلهره از منعِ تو تقسیم می کنم هرچه شادی، از تو هرچه غم هم، از من . هر چه آسودگیِ لحظه فدایت باشد هر چه هم دلهره، بر این دلِ من . نازنین، رنج چه شیرین و خوش است اگر از مهر تو تقسیم پذیری و دمی نظری بخشی و بس ... از: احمدرضا زارعی
-
بمون، بیا، نرو...
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 22:47
گفته هات لب به لب عشق نوشته هات لب به لب عشق. به گشودگی لبت واژه ها خود به خود از دهنم میپره و میشنوم که گفتم: "عاشقی" به یه ناز یه نگاه دیوونه میشه قلبم میکوبه به قفسِش و فریاد میزنه "معشوق" بمون بیا نرو... از: احمدرضا زارعی
-
هستم و هم نیستم...
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 22:23
هستم و هم نیستم بر منِ آشفته نظر کن، تو بگو کیستم؟ یار بگو چیستم؟ حلقه ی قسمت بَرَم آورده شد مرکزَش از من که بس آکنده شد حور و پری، چرخ زنان دورِ من هیچ نگیرم بجز از او به تن وای ز دستت امان آی و فغان مهربان غمزه مکن بر تنم آب بشد سوخت چه پرپر زد و ویران منم معنیِ حق زان لب و چشمت به من آورده شد مُرد و بسی زنده شد...
-
تو را گویم...
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 14:30
تو را گویم لبی بر لب گذاری؟ حرام است این، بگویی و، به کاری تو را گویم شبی بر ما تو بندی؟ حرام است این، نشینی و بخندی تو را خوانم که مهر افزون نمایی نگاهی بر دلی پر خون نمایی تو گویی کین به خوابَت بین و هم خوب که باشم در جهان محبوب و محجوب تو را بر در به زاری خواند و جاری حدیثِ عشق و آواز قناری تو چشم و گوش و دل را...
-
مِی و زاهد...
جمعه 13 بهمنماه سال 1391 18:15
مِیِ نابِ خداوندی را خوش باد، که چنین میکند، با زاهد: به چشمِ دل نظر میکرد و مدهوش جمالِ یار در بر، نوش بر نوش به مستی وصف از آن خمّار می گفت به درگاهش بسی زنهار می گفت نوایِ اهل دل را گوش می کرد به ذکری صد صنم بی هوش می کرد خراباتیست ویران از نگاهش بسی پیران و گریان در پناهش که چشم از آن جهان آکنده کرد او جهانِ گنگ...
-
کاش می شد...
جمعه 13 بهمنماه سال 1391 02:17
کاش می شد در آغوشت فِشُرَم آغوش را زان دو لَبَت گیرم نوش را جز بر تو نیاندازم هوش را جز بر تو نسپارم گوش را کاش می شد... از: احمدرضا زارعی
-
در عجبم...
جمعه 13 بهمنماه سال 1391 01:49
در عجبم معنا را نمیدانم فضا را ناتوانم از فهم بدآن هنگام که چشم بر چشمَت به خیره آورم و بوسه بر لبانت در آن میانه خیره به دنیایم از دو چشم و طعمِ شیرینیِ رحمت است، دو لَبَت که در من جاریست دنیای کامل و شیرینِ حاصل و گنگ است و گیج که به کدام یک بی خود گشته ام؟! از: احمدرضا زارعی
-
خاطرِ نازکت...
جمعه 13 بهمنماه سال 1391 01:37
خاطرِ نازُکَت بر دفترِ دلم قلم میزند نقشی می افکنَدَم ز طولانیِ روزگار و خاطراتی ماندگار. بزن و بمان نازنینِ جانان... از: احمدرضا زارعی
-
زنده ای و زنده زاد
پنجشنبه 12 بهمنماه سال 1391 10:47
زخمه بر تار است و یار اندر کنار باده در کار است و مست است و خمار چشمِ بیمارَت نگاهی سویِ من باغ و گلزار است و من اندر چمن خود که بی خود گشته سویت پر کشید دل که بی دل گشته رویت بر کشید مرحبا نقش و نگاری ساختی چنگِ چشمت بر دلم انداختی مال و جانم را به پایت باختی آن کمان ابروی و تیری آختی قعرِ جانم را به شوقت سوختی معرفت...
-
وصفی اندر آینه
پنجشنبه 12 بهمنماه سال 1391 03:10
وصفش اندر آینه آمد که گر زلال باشد و روان رُبابَش به نغمه در آید و به هر کوی و برزن است که نوازِشِ نوایش مدهوش سازد و مست، جانِ عشاق را . که گر سیه باشد و شکسته به سنگِ فتنه به سنگِ کینه به سنگِ منیّت بی فروغ گردد و کور، هر سخن کز اعماقِ چشمانش به فریاد بر آوَرَد . دلا بیا و بر من بنگر که آینه ات بودن را، ز جان دوست...
-
شب است و حلقه ی چشمت...
چهارشنبه 11 بهمنماه سال 1391 21:41
شب است و حلقه ی چشمت، دوباره حور می شوی خُم است و دستِ تو ساقی، دمی حضور می شوی هلالِ ماه و جَبینت، چراغِ کویِ دل آمد غروبِ جان که به جانت، دَمَد، که نور می شوی حلول می کن و جاری، اگر نظر ز تو بینم ز جان بدان که براُفتم، اگر عبور می شوی به شوقِ وصلِ تو زاهد، فروخت خرقه به نوشی به نازِ دخترِ ترسا، ز خانه دور می شوی بسی...
-
ستاره
چهارشنبه 11 بهمنماه سال 1391 10:24
تو ستاره ای، اندر این برزن بر من نوری افکن تا زامواج بیکرانت معنایی ام آید و نامی... باش تا راهنمایم باشی و در آسمانم، بدرخشی... از: احمدرضا زارعی
-
بخند...
چهارشنبه 11 بهمنماه سال 1391 01:40
من خراب و تو خندان. بخند که برقِ خندانِ لبت بر خرابم خواهد افزود و ویرانی ام آرزوست... از: احمدرضا زارعی
-
یارا، دمی...
چهارشنبه 11 بهمنماه سال 1391 01:25
لحظه ای، یارا دمی برفِکن و بر ما تو مهری کین غمی، در سینه درماندست و هست این، ماتمی که فریادِ عشق برآورم و رویت را به زاری خوانم و نشانیت نیست... این بِگِریم یا بگویم، چون کنم؟ * این ببندم یا بپویم، چون کنم؟ راه گُم گشت و فغان افتاد و زار گو کجا رویت بجویم، چون کنم؟ * این مصرع تضمین به مولانا جلال الدین محمد بلخی...
-
روزگاریست جانا...
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 03:36
گلی عرضه داشتیم و بلبلی که گوشی به فرا نشیند و بویی و دمی بیاساید و آسوده گردد آشفته ی زندگانی. پلی که نساخته شکست و دلی که نباخته، بال برشکست و بست، راهِ خروجِ ز سینه را. روزگاریست یارا روزگاریست... از: احمدرضا زارعی ---
-
میلادِ نور
دوشنبه 9 بهمنماه سال 1391 22:00
جهان و جهانیان لبخندِ امیدشان بر لب پدیدار آمد به رهایی چو تو، بر زمین، پا نهادی، به مهر. ز رحمت در آی و آرام گردان طوفانِ متلاطِمِ گمراهیمان را به کشتیِ نجات و نوری از هدایتت ای آخرینِ پیام آوران. (احمدرضا زارعی) میلادِ نور، بر همه ی خوب دلان و مسلمانان، مبارک باد
-
مرحبا یار
دوشنبه 9 بهمنماه سال 1391 18:23
خُمره ها پُر ز دَمِ عشق و پُر از باده ی نور. جام با جام به نوش آوَرَم و مست و خراب. دلبران در نظَرَم دلبری از یاد برند، چون صدایِ قدَمَت بر تَنِ بودن پیچد. مرحبا یار، خریدارِ تو بسیار ولیک کَرَمَت سوی من و غمزه بر روی من و هم بگردید جمالت بَر و مه روی من ای یارِ گران. قَدَحَت پُر مِی باد، که شِکَر بود و حیات، کاندر آن...
-
لطافتِ دوست
دوشنبه 9 بهمنماه سال 1391 00:20
لطیف که ظهور نمود دل به لطافتش بارانی شد و باریدن گرفت قطراتی از منتهای نقوشِ بی مثالش را به وصف، تو را ای لطافتِ عشق... از: احمدرضا زارعی
-
گو که ریسد...
یکشنبه 8 بهمنماه سال 1391 20:27
بافنده گو بریسد و گوینده گو که گو این واژگان بماند و مانندش آرزو پهنایش از زمان گُذَرَد شرحِ حالِ ما معنایش از دل آمد و خوانند و کو به کو از: احمدرضا زارعی
-
درازِ زلفت...
یکشنبه 8 بهمنماه سال 1391 18:29
درازِ زلفت ای مشکینِ گیسو به باد اندر بگردیدست و هر سو چراغِ دل فروزان گشت و جاری که افتان بود و گَه خیزان و سو سو سریری دلبرا بر طاقِ بودن حریری جان فزا بر دست و دامن نسیمی سوی ما آر ای درخشان دمی برکن غبار از دل، ز جان، تن از: احمدرضا زارعی
-
شکست
یکشنبه 8 بهمنماه سال 1391 16:45
شکست چرخه ی افکار و قطره ی آرزویم بر سنگِ زمانه. سنگی کآغازِ من است و هست. کریما مددی... از: احمدرضا زارعی
-
گیسوانت و، روزگارم...
شنبه 7 بهمنماه سال 1391 19:38
چه تناسبی بربست و حیرانمان فرمود سیاهِ گیسوانت بر سیاهِ روزگارم... خدای را، چو بر افکنی تاجِ شکوه را و برشکنی گردِشِ باد را در پریشانِ تار تا به تارِ زیبای خود، گیسوانت را به شُکر خواهم تا نشستن. حبیبا باز کن، چشمانت را بدان گاه و ببند، ضربانِ قلبِ عاشق را به نگاهی... از: احمدرضا زارعی
-
رضای تو، احمد...
شنبه 7 بهمنماه سال 1391 01:53
اوجِ آسمانم آن گاه است که صدا زنی ام بیا، و احمدی خواهم بود که رضایت باشد... از: احمدرضا زارعی
-
کمانِ ابرو، تیرِ نگاه...
شنبه 7 بهمنماه سال 1391 01:18
کمان است و کشیده که پرتاب آورد تیری و کُشَدَم، ابرو و نگاهت. به تیغِ تیزِ عشقت بزن و بِبُرّانم بِکَن و بسوزانم که حلال تر از حلال است، مرگِ به دستِ تو زیبای زیبا رویان... از: احمدرضا زارعی ---
-
بخوان
جمعه 6 بهمنماه سال 1391 18:46
بخوان ای عشق مرا بخوان که به واژگانی که ز غنچه ی سرخ گونت سرازیر آید خوانا خواهم تا گردیدن. به نواختِ زیر و بمِ امواجت که بر این تن آید مانا خواهم تا ماندن زنده در هوای تو. بخوان ای عشق بخوانم... از: احمدرضا زارعی
-
دلتنگتم
جمعه 6 بهمنماه سال 1391 00:16
حسِش می کنی؟! نزدیکه، خیلی نزدیک. قلبم به تپش می افته وقتی به رسیدنش فکر می کنم. گاهی احساس می کنم که دقیقا پشت سرم وایساده! سعی می کنم بدون برگشتن یه جوری با گوشه ی چشم نیم نگاهی نگاش کنم!! چشمم رو می گردونم به سمت چپ، یه خورده سرم رو پایین می گیرم، جوری که یعنی می خوام چیزی رو از روی زمین ببینم، ولی هدفم پشت سرمه!...
-
مدحی از تو
پنجشنبه 5 بهمنماه سال 1391 11:04
با توانی که ناتوانیَم بود و با کلامی ز نادانی گفتیم و تا شاید تواند دل برون خیزد و کلامی از احترامِ تمام بر شیخ سراید . عجبا که اولینت چنین نمود مجنون مرا صنما، تا به آخرینت هدایَتَم نما ... از: احمدرضا زارعی ( در مدحی دیگر از حافظ ) الا یا ایها الحافظ
-
بیتا
پنجشنبه 5 بهمنماه سال 1391 03:02
بیتایی و بیتاب بشد، خواب بشد، بال بزد، دل به هوایت مستیم و برایت هستیم و به پایت جستیم و ز خود تا به سرایت بستیم و به پا حلقه ی شوریدگی و غرقِ دعایت. یارا قدمی یار دمی... از: احمدرضا زارعی