-
نیست پیغامی ز یارم؛ چیست این؟
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 11:36
نیست پیغامی ز یارم؛ چیست این؟ همچنان امیدوارم؛ چیست این؟ روزِ دیگر آمد و چشمم به در تا به دامانت سپارم؛ چیست این؟ انتظارم تا نهایت می رود بینهایت بی قرارم؛ چیست این؟ گَه سپید و گاه در وزن است شعر سر به سر نامِ نگارم؛ چیست این؟ روح سر تا سر صدایَت می زند اینچنین شد روزگارم؛ چیست این؟ خوانده ای پیغامِ ما، با وصل کن رحم...
-
ای دریغ از مهربانی های ما
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1392 00:22
ای دریغ از مهربانی های ما ای امان از آن جوانی های ما نیست دیگر نامی از مردانگی کو نشان از قهرمانی های ما بین همه در یادِ خود غرقند و گم نیست شد آن جان فشانی های ما باز ماندیم از صعودِ زندگی شد سقوطِ پلّکانی های ما بارالها، گٌم شدیم از خویشتن رفع فرما ناتوانی های ما از: احمدرضا زارعی
-
تنها، تو...
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1392 16:23
تنها، تو . کفایَتی برای بودن . تنها، تَنَت برای سرودن، از هرچه زیباییست، کافیست . تنها، تو ... از: احمدرضا زارعی
-
تمام، نامِ تو بود
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1392 06:47
چو چشمِ دل بِگُشودم، همه کلامِ تو بود به هر طرف که پریدم، به بند و دامِ تو بود خوش است هر نَمِ شعری که از قلم بچکد به نامِ نامیِ یکتا، تمام نامِ تو بود از: احمدرضا زارعی
-
در آمَد از شَبِ هجران سپیده ی سحری
جمعه 30 فروردینماه سال 1392 13:50
در آمَد از شَبِ هجران سپیده ی سحری ز دیده ها، به وصالَش، روانِ شوقِ تری مرامِ قامَتِ یارم، چو سروِ آزاد است خوشا قدم بگذاری به دیده ام قَدَری کَمَندِ موی تو بر چشمِ من بیُفتادست فرشته ی تَنِ نازی، که شهدی و شکری نگاهِ فَهمِ تو آنسویِ ماورای من است دل از قفس که پریدست و از تو بال و پری به نامِ مهر و محبت دلی به قربانت...
-
پذیری لحظه ای آیا تو مارا؟
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1392 15:15
نمیدانم چه گویم از تو یارا ز سیرَت یا که روی تو نگارا درخشان خاطِرَت هر روز و هر شب خراباتِ دلَم با توست دارا خوشا روزی که دیدارَت توانم پذیری لحظه ای آیا تو مارا؟ که عشقِ دل نهان بود و برون شد همه عالم بدانند آشکارا ببوسم دست و پایَت را عزیزم که گل در گل شکوفا شد، بهارا از: احمدرضا زارعی
-
آرام آغازی به طوفان سر بگیرَد
سهشنبه 27 فروردینماه سال 1392 12:09
خون می دود در صورتم، تَب بیشتر کن آهنگِ گرمایَت در این شب بیشتر کن پاهای من روی زمین و آسمان نیست خیس است لب؛ مرطوب کن؛ لب بیشتر کن دنیا در آغوشم به پرواز است، این بار رعنا چه بی تاب است؛ آواز است این بار فریادِ وحشی، چنگ زد، تن را خراشید شرمی عسل گون می کند، ناز است این بار تختی که شاهَم روی آن آسوده میرَد! تا لحظه...
-
خاکِ من و، گِل با تو...
شنبه 24 فروردینماه سال 1392 11:34
باران ز تو، ای ابرِ بهاری، به وجودم در سایه ی امیدِ تو آواز سرودم خاکِ من و، گِل با تو، که خشکید و، در آخر نقشی ز جمالِ تو شد این بود و نبودم از: احمدرضا زارعی
-
باز از سَرِ تقصیر، شرار از زبان پرید
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 02:44
باز از سَرِ تقصیر، شرار از زبان پرید باز از دلِ معصومِ تو آرامِ جان پرید دردا که تو اشکی و کویریست "بودنم" شوق از در و دیوارِ زمین و زمان پرید باشد که به "نابود" رسم از درونِ خود کین دردم و رنگ از دلِ آن آسمان پرید احساسِ تو پژمُرد و نفس از سخن برفت تا رفت درونم به برون، از نهان پرید وجدان که کوفت...
-
بازیِ چشمِ تو و ماتِ نگاهِ من و؛ آه!
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1392 20:05
بازیِ چشمِ تو و ماتِ نگاهِ من و؛ آه! دستِ من رو شده! شاید که دِلَت بود پناه باختم در پَسِ ترسی که به دل می راندم آشکار آمد و خواندی تو ز معنایِ نگاه از: احمدرضا زارعی
-
بتی شیرین لب و شیرین بیان است
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1392 13:33
بتی شیرین لب و شیرین بیان است سَرَش بالاتر از هفت آسمان است بسی انگشت حیرَت می گزیدم که زیباروترین ماهِ زمان است از: احمدرضا زارعی
-
آرزوهایم
پنجشنبه 15 فروردینماه سال 1392 14:28
زد فالی و هر آنچه در امیدم بود راهی دیار عشق و عاشقی گردید. آرزوهایم، قصه ی هزار و یک شب شده است. زبانم، وصفِ جمالِ یار را دارد، و امیدی که یک روز نشانی آرزوهایم را یابم. ای عشق... از: احمدرضا زارعی
-
ســوالــی و جــوابــی و بـمـاندم، در غـم
چهارشنبه 14 فروردینماه سال 1392 04:27
سر انگشتِ من و چشمِ شقایش، ای تار بـزن ســوزِ دل از بــنــدِ دقــایـق، ای تـار کـه دنــیــای من از چـشـمِ نـگارم پُر شد دو گـوش از سخنان بند و به عایق، ای تار ســوالــی و جــوابــی و بـمـاندم، در غـم پــریــشــانــی و سَــر در دورانــی، مـاتـم تــو فــریــاد بــرآور! کــه زبــان از کف رفت بــه فــکــرِ کــلــمــاتــی...
-
به دل، روی تو دلدارا؛ تو را خواهان و فردا را
چهارشنبه 14 فروردینماه سال 1392 03:33
به دل، روی تو دلدارا؛ تو را خواهان و فردا را سراپا عشق شد ما را؛ سراسر نور دنیا را قدم آرام و پاورچین؛ تو را دامانِ چین در چین جمالَت حیرَتِ ماچین؛ چنین ویران کنی ما را به سر سودایِ دیدارت؛ که سر بر راه و غمخوارت غلامی شد به دربارت؛ بخوان نامِ مرا یارا سوالی بر لبِ یاران؛ بهاران، معنیِ باران دو چشمَت جامِ مِیخواران؛...
-
عـشـق سـرلـوحـه ی اشـعـار من است
سهشنبه 13 فروردینماه سال 1392 23:44
عـشـق سـرلـوحـه ی اشـعـار من است گفتن است عشق، بدان! کار من است اگـــر ایــن مــســئــلــه را حــــذف کــنـی دو جــهـــان یــکــســره آزار مــــن اســت از: احمدرضا زارعی
-
طـلای مـوی تـو، خـورشید را کـشـت
دوشنبه 12 فروردینماه سال 1392 21:03
زبـــانـم نــاتــوان اســــت از ســرودن نـگاهی خیره، سنگیـن، از تـو بـر مـن چــه گــویــم یــار؟ دل پـر زد ز سینه بــه ایــن بــیـمـارِ چـشمانَت سری زن طـلای مـوی تـو، خـورشید را کـشـت غـروبـی سـرخـگـون گـردیـد ایـن تـن به سیرت؟ نـازنین؛ صـورت؟ نـدانـم! چه وصفی گویم از لب، گونه، گردن؟ کـه بـیـتـاب اسـت دل، چـشمانِ...
-
صــورتــت را دیــده ام آیــا؟ بــگو
دوشنبه 12 فروردینماه سال 1392 00:12
صــورتــت را دیــده ام آیــا؟ بــگو رهــگــذاری بـوده ای ایـنـجـا؟ بگو رعشه بر جـانـم فکندی، ای غریب از زمـیــنـی یـا کـه از بــالا؟ بـگـو چهره ای نزدیک، دور از ذهنِ من خــط خــطـی هاییست ناخوانا، بگو قـصـه ام پـیـچـیـد، نـاگـه، سوی تو هـسـت آیـا در دلَـت یـک جـا؟ بگو جـانِ مـن در بـنـدِ لـبـخـنـدِ تـو شـد مـی شـوی...
-
آب را بین، که چه غرقِ سخن است
جمعه 9 فروردینماه سال 1392 17:03
آب را بین، که چه غرقِ سخن است صاف، پاک است و سراسر حَسَن است روی در آبیِ مهرش شویم چشم بگشایم و در آب، من است من کجا چهره ی زیبای شما سبز گشتست و لطافت به تن است آب گفتم؟ عجبا! بین چه زلال دلِ در سینه ی آن یاسمن است بارالها، برسان بر پایش جانِ ما را که سرایش وطن است از: احمدرضا زارعی
-
یک لحظه، کافیست
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 01:38
حیرون بارونم فقط یک بار عبور کن ازروی ورق های شعرم می خواهم شعرم را زیر باران اشک هایت بشویم تا انتهای بودن هایت عاشقم نه عاشق تو دیوونه عاشق بارون نازی !پس من چی ؟ تو همون بارونی می مونی؟!؟ از: احمدرضا زارعی
-
"نرم نرمک میرسد فصلِ بهار"
چهارشنبه 30 اسفندماه سال 1391 11:21
شعر، نو؛ اندیشه، تازه؛ دل، امید ذکر، نام؛ از باغِ اشعارِ تو چید حِس، شمیمی از گل و سوسن به باد سال با حالی گره خورد و رسید چشم، سویِ تو به امید، انتظار هرچه غم بود از فراغت ناپدید بر سَرِ واژه قلم چرخید و شد نقشی از اندامِ باران هم پدید "نرم نرمک میرسد فصلِ بهار" سرخوش از نامِ تو آمد باز عید از: احمدرضا زارعی
-
ایستگاه
جمعه 18 اسفندماه سال 1391 12:11
ایستاده. برفِ زمستان ریخته، بر خیابان. ایستگاهیست که من و تو در انتظاریم. صدایم را نمیشنوی. هیچ نمیخواهم جز یک "هااا" بر شیشه که تو آن سویش ایستاده ای و انگشتی که کِشَم نقشی از قلب و تیری، که گویَمَت در خود خواندی مرا به اسیری. به نگاهی بوسه ای بر هوا به سویِ تو... از: احمدرضا زارعی
-
از خواب، پریدم...
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 14:16
از خواب پریدم! جایِ گرمش خالی بود، دویدم تا شاید توانم تا بینَمَش در دَمِ آخرِ رفتن. نبود! حلقه زد چشمم اندر اشک و گریستم. نالان بودم که دستی بر شانه ام زد "عزیزم، هستم و تو را، دیدم..." از: احمدرضا زارعی
-
مست در میکده، رخ در رخِ آن یار شدم
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1391 15:06
مست در میکده، رخ در رخِ آن یار شدم باده در دست، طلب بر دَرِ خمّار شدم گفتمش تا که به لب تا به لبَش نور رسان مِی به ساغر، کمَر و دست، شکربار شدم نازِ کردارِ و تنِ نازک و نوشم که به نوش سجده ها هم به دَرِ لطف، به تکرار شدم بر لبی سرخ نشان، زردِ وجودم که برفت لاله بشکفت به باغِ دل و گلزار شدم تا پریشانِ سرِ زلف گشودش...
-
سرابِ پیچِ تو از تاب در نمی آید
جمعه 11 اسفندماه سال 1391 16:19
سرابِ پیچِ تو از تاب در نمی آید امان که طالعِ نحسم بسر نمی آید که آبِ مهرِ خود او بست، راهِ بِستاندن به باغِ خفته ی عاشق ثمر نمی آید به هر بهانه که سویش ز کویِ ما بندد نیامد او به سلامی، دگر نمی آید به خیره بر دَرِ لطفش بسوخت این چشمم جمالِ روی نگارم به در نمی آید به گفتن از خود و مستی ز کبرِ بی حاصل عیارِ حلقه ی آهن...
-
شاد، خدا را! مَهَ م؛ مهرِ تو دادارِ دل
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1391 18:28
نقشی از اندامِ تو، قاب به دیوارِ دل تا که نفس می کشم، عشق به دربارِ دل نامِ تو بر در به سر، بَس که گرانمایه ای گرمیِ خندانِ تو، مایه ی بازارِ دل مست؛ غزل خوان؛ بیا؛ چرخ بزن، ساقیا پرده فکن نازنین؛ نازِ تو افکارِ دل دست؛ کمر؛ من؛ جنون؛ صورت و لب سرخِ خون رنگ؛ عطش؛ گونِ گون؛ مدحِ تو گفتارِ دل جوش، نفس هس به هس؛ نوش، که...
-
بزن بر شیشه ی جانم تو سنگی
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1391 00:02
بزن بر شیشه ی جانم تو سنگی بِزن در هر نفس هر ساز و چنگی به رقصیدن تو وادارم بگردان رهان این دل ز بی جانی، ز تنگی گرفتارت که رفت و راهِ منزل نداند، همچو قُمری، تو پلنگی به دل یک عشق، یک همدل، یکی، تو نگردد شوقِ گُل رنگی به رنگی به پروازی تو، دِل زان لحظه ای کَن بیافکن بر مَنَش مِهر و درنگی جهانم بی تو بس تاریک باشد به...
-
باش که چشمانِ تو حلّالِ ما
جمعه 27 بهمنماه سال 1391 06:59
لب که به لب رفت و برِ خالِ ما هم که نفس بر نفس، احوالِ ما غمزه، پری گونه به رقص آمدی چیست که اینگونه شد این حالِ ما؟ چشم به چشم و نگهَت سوخت دل هم که بر آتش بِزَد آن مالِ ما یکسره سودایِ جمالت برفت آمد و شد روز و به مَه، سالِ ما گر که به پرواز غزل آمدست دستِ تو گردیده پر و بالِ ما هم که به فال آمد و بختم رسید باز بشد...
-
ولنتاین
چهارشنبه 25 بهمنماه سال 1391 16:59
ولنتاین یا که سپندارمذگان چه فرقی دارد اَر این بود یا آن اگر بر چشمِ دل کردی نگاهی بخوانی "دوستت دارم فراوان" از: احمدرضا زارعی این هم غزل پست مدرن! تقدیم به عزیزانی که جزو طرفداران این سبک شعر و شاعری هستند.
-
چه شود؟
یکشنبه 22 بهمنماه سال 1391 13:03
چه شود گر شبی به باغِ خیال بِپَرَد پِلک و بخشَدَم دل و فال چه شود گر ببوسَمَت لب و خال؟ چه شود گر ببازَمَت تن و مال؟ بین چه تنگ است دل، ای شیرینم اشک بر صورت و تن میچینم کین مُریدت شُد و گشتی دینم کُن نظر بر دلِ من، مسکینم از: احمدرضا زارعی
-
نیم رُخ هِلالِ ماه و، چارده رُخَش تمام
جمعه 20 بهمنماه سال 1391 02:06
نیم رُخ هِلالِ ماه و، چارده رُخَش تمام بر لَبَش عسل نشسته، بر دلَم سرابِ کام یار تا به کِی ز غم بسوخت باید این تنم؟ گفت تا به پُخت می شود رسیده حالِ خام سال و ماه و روز و شب، به هر دقیقه، دم به دم نقش از آن جمال آیَدَم به دیده مستدام دلبرا به یک نظر هم آب گردَد آن شراب ناب و خواب و مست، گیرَدَم در عالَمَم مدام چیست...