-
فکرِ یک روزِ دگَر، تا که سلامی شنویم
شنبه 25 خردادماه سال 1392 12:03
فکرِ یک روزِ دگَر، تا که سلامی شنویم هر چه دل گوید و خواهد، به کلامی شنویم پنج بیتی بنویسیم و نثارَش بکنیم در جوابی کمی از لطف و مرامی شنویم همدلی را به طَبَق تا به سر آید، ببریم ساز عشقی بنوازد، که مقامی شنویم هست تا زنده تنی؛ لب به وصالی فِشُریم رویِ دیوارِ ابد کَنده ی نامی شنویم که نویسد: "غَمِ ایّام، تمام...
-
نروم تا ندهی کامِ مرا، از سَرِ بامَت
پنجشنبه 23 خردادماه سال 1392 13:59
به کلامی و سلامی، شده پابسته ی دامَت تو لبی باز کنی، بسته ی لب باشد و رامَت چه عقابم، چه کبوتر، قفسی تنگ به دورم که بپیچم پر و بالی، به خیالی شده خامَت قدمی تا سَرِ راهَم، بگذاری؛ نگذارَم قدمی دورتر از تو، که شده نامه به نامَت نفسی؛ نه! غمی از سینه به بیرون که تراوَد نگذاری که گُذارَم، لبِ خود را لبِ جامَت که فرو...
-
یک لحظه ی تو، عمرِ من است آن و، چه نیکوست
چهارشنبه 22 خردادماه سال 1392 23:45
بالاش میانداز، خَمی را که به ابروست افشان مکن آن مو که تو را بر سرِ گیسوست این درد، به درمان نرسد؛ غمزه مکن یار عطرِ تَنت، آن گوهر خوشبوست، کز آهوست هر روز شُمارَم لحظاتی که تو آیی آن نورِ سپیدِ شَبِ من، صورتِ مه روست صد سجده ز دیدارِ تو، بر خاک توان زد هرجا که تویی، قبله ی آیینِ من آن سوست جانا! نگهی بر دلِ بیمارِ من...
-
دستم به دستِ تو افتاد و چشم راهِ چشم
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 09:38
دستم به دستِ تو افتاد و چشم راهِ چشم تا دیدمَت، خروشِ درون است و آهِ چشم خال است، زیرِ لب، که دلِ من به بندِ اوست یک لحظه نیست پلک، که بندد نگاهِ چشم مبهوتم از جمالِ تو، ای جانِ بی مثال دنیا به قابِ صورتت، نشسته ماهِ چشم آن تابِ مو، به خمَ که ز ابرو اضافه شد باید که دید! نیست نگاهی گناهِ چشم ! یک لحظه گر که به غفلت...
-
باز می بخشم از این بادیه نوری به امید
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 08:39
تو چه کردی که تنی سبز، به زردی گروید ورقی خَم شد و، پوسید و، بهاری ترسید تو چه کردی که زبانِ منِ من، بی جان شد راهِ خاموشیِ ما شد سببی بر تردید همه آغازِ سقوطی شد و، پا خورده و، خورد ریز شد زیرِ سکوتی که دو چشمان می دید آه! این شاخه ی امید؛ گرفتار شدست بادِ سختیست؛ که بر هر طرفش می گردید این جماعت همه تن خسته و دل...
-
صحنه
دوشنبه 20 خردادماه سال 1392 18:03
صحنه، ...موجی از دروغ! سیاه را ...به رنگ ......آراستند. چشمم شنید: "در آینه ...چپ ها ......راستند!" از: احمدرضا زارعی
-
نیست جز جرعه ی نابَش سببی، تا به کمال
یکشنبه 19 خردادماه سال 1392 06:30
صنمی غصّه ی ایّام به یکباره گرفت چاره فرمود، غم از این دلِ بی چاره گرفت داد بر دست، نشانی به نهان خانه ی دوست ترسِ تنهاییِ جان از منِ آواره گرفت منتهایِ سخنِ عشق، به جامَم بخشید تلخِ انگور، از این حلقه ی مِیخاره گرفت چشمِ تاریکِ من و، تارِ زمین است و زمان شُکرِ رویَش؛ که شَبَم صورَتِ مه پاره گرفت نیست جز جرعه ی نابَش...
-
لبریزم از اندیشه ی فردایِ کامَت
جمعه 17 خردادماه سال 1392 15:34
یانی دیوانم کرد... نتیجه شد این شعر لبریزم از اندیشه ی فردایِ کامَت سر می کشم، تا تشنه تر باشم به دامَت دریایِ شیرینی، لبالب شورِ عشقی موجی بزن بر دیده ی مجنون و رامَت مستی کجا، یک لحظه از عطرِ نگاهَت تلخی کجا، شهدیست جاری در کلامَت لب تا به لالایِ لبانَت، بی خود آمد سرریز شد، سر تا به پایِ، قدّ و قامَت آه از شَبِ...
-
حالِ ما، پرسه به دورِ خود و، بَس
پنجشنبه 16 خردادماه سال 1392 11:05
حالِ ما، پرسه به دورِ خود و، بَس دورتر از خود و هم از همه کَس محو و نابود شدن، از معنی تنگِ ایّامِ من و، تنگِ نفس سوی تاریکِ زمان، تا به شتاب عایدی نیست، بجز هَس پَسِ هَس پاک، آلوده ی افکارِ پلید واژه ها مان همه در بندِ قفس صاحبِ صورتِ احساس کجاست؟ شاخه های غَمِ دل ساز هَرَس از: احمدرضا زارعی
-
دلِ تنگِ من و چشمانِ تو، یار
پنجشنبه 16 خردادماه سال 1392 08:50
گاهی اوقات، یه سلامِ ساده، یه احوال پرسیِ به نظر معمولی، چقدر میتونه دلنشین باشه و روح انسان رو شاد کنه ... دلِ تنگِ من و چشمانِ تو، یار تا که شاید برسی، دوست، کنار باز گردد گرهی از سرِ موی شاد گردد دلی از شوقِ نگار ابری از دوریِ دستانِ تو پُر گفتمش تا که به یادَش، تو ببار خطِ امیدِ تو در دفترِ عشق نامِ شیرینِ تو؛...
-
جانِ ما در دستِ معشوق است و بَس
یکشنبه 12 خردادماه سال 1392 07:57
بوی باران خورده ی خاکی شدن عطرِ شب بوهای نَمناکی شدن نامِ او؛ فریادِ عشق و عاشقی ناگهان از دستِ او شاکی شدن خنده ی معشوق و، اعماقِ نگاه غرقه ی احساسِ افلاکی شدن نازِ سُرخِ روی نازُک از حریر بی حسابَش؛ بوسه ی پاکی شدن بی حراس از هرچه بود و، هر چه هست سوی او؛ چون اسبِ چالاکی شدن جانِ ما در دستِ معشوق است و بَس تا به...
-
نباشد بینِ ما دیگر فراقی
شنبه 11 خردادماه سال 1392 08:06
دنیای خیلی جالبیه!! کسانی که ادعای یاری و مساعدت میکنن، زمانی که بهشون مراجعه میکنی، شونه خالی میکنن! انگار نه انگار که میشناسن تو رو، به هر بهانه راشون رو کج میکنن که چشم تو چشمت نباشن. خدا رو شکر، تو قدرتمند ترینی، بذار هیچ کس نباشه، خودت هدایتَم کن. از اول هم به دلم اومده بود که نباید در این زمینه از کسی راهنمایی...
-
جانِ من فرشِ تمنّا شد و، پا خورده ی عشق
پنجشنبه 9 خردادماه سال 1392 04:40
" از لب سرخِ تو انگار غزل می ریزد *" شَهدِ شیرینِ تو چون قند و عسل می ریزد در دل ریش به ریشِ منِ مسکین، هر روز خاطرِ نازُکَت از روز ازل می ریزد بوسه ی مهر، که او بر لَبِ شیدا بخشید اجرِ صبر است و به قانونِ عمل می ریزد عجَب از شعرِ تَرِ این دلِ عاشق داری؟ از سَرِ شوق، قلم فِعل و فَعَل می ریزد جانِ من فرشِ...
-
سپُردَم بوسه ای بر باد؛ آمَد
پنجشنبه 9 خردادماه سال 1392 02:43
سلامی سوی کوی و خانه ی دوست که دل مست است، هم ویرانه ی دوست نمیدانَد چنین سرگشته گشتم که شاید دست گردد شانه ی دوست نمیدانم شب و روز و، زمان را شَوَد آیا شَوَم دُردانه ی دوست؟ شکست و ریخت؛ بی جان شد وجودم شنیدَم خنده ی مستانه ی دوست شرابِ تلخ، در مقیاسِ چَشمَش چو خاکی بر دَرِ میخانه ی دوست همه سُرخ است و ناب این دل، که...
-
به فدای تو دلِ ماست، پدر
پنجشنبه 2 خردادماه سال 1392 18:06
قامَتِ خسته ی بر پاست، پدر سایه ی مهرِ دو دنیاست، پدر هر کجا دل طلبِ عشق کُنَد دستِ گرمِ تو در آنجاست، پدر تکیه گاهیست نگاهِ تو به من که دلم گرمِ تماشاست، پدر من و آرامِشِ آغوشِ امید که تو را سینه ی دریاست، پدر بوسه بر دستِ تو ای دوست؛ بدان به فدای تو دلِ ماست، پدر از: احمدرضا زارعی روز پدر، مبارک...
-
قابیل، هابیل رو کشت!
چهارشنبه 1 خردادماه سال 1392 21:56
قابیل، هابیل رو کشت! بخاطر نون و قربونی بود، یا دختر؟ نمیدونم، ولی برادرش رو کشت. خدایا، از شرِّ هرچی وسوسست خلاصمون کن. ... کُشت و کافر شد و مُرد از بودن کِشته هایش همه بر نیست شدن چهره ای تار؛ گرفتارِ بلا بَندِ بر پا، وُ سرازیرِ عدن سر به صحرا، به پِیِ نقطه ی کور تا کجا مُرده ی جان افکندن تیره ی بخت به پرواز آمد تا...
-
در این دنیا، صفت هاییست مذموم
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 01:15
در این دنیا، صفت هاییست مذموم که انسان در کَفِ آن است چون موم تکبُّر؛ با حسادت؛ هم تمسخر گناهانی که ما را کرد مسموم تنی سالم؛ کجا قدری که دانیم؟ کتابِ حق؛ کجا درسی که خوانیم؟ چه سرگردان و گُنگیم از معانی که دور از این مصیبت ها بمانیم به یاد آور همان روزی که آورد گلی بد بو؛ سیاه و زشت، از گَرد به پا کرد و تراشید و نفس...
-
شعرِ تَرِ پر معنیِ ما در جهان شدی
جمعه 27 اردیبهشتماه سال 1392 18:53
پاتک زدی به دفتر من، مهربان شدی " * ناگاه شوقِ فصلِ بهار از خزان شدی دیروز رفتنت چه بلاها به سر نداد امروز آمدی و برون از نهان شدی سرمایِ ارتباطِ من و جمعِ زندگی آغوشِ گرمِ دردِ دلِ این زمان شدی دردم چه غصه ها که بر این صورتم بریخت شکرا که بر لَبِ جانم کمی امان شدی خشک است هر چه بر سرِ کاغذ نوشته ام شعرِ تَرِ پر...
-
خود خواهِ حالِ من به دو دستت نمی رسد
جمعه 27 اردیبهشتماه سال 1392 18:50
نازل شده ام، آیه آیه، از صدای تو آرام تر شده نفسم در هوای تو در کوله بار، خوابِ زلالی به من ببخش رویای شب پریده در این های هایِ تو جانا نگاه کن به دلِ روزگار و من معنای عشق گر که شود آن ندای تو روزی به غسل می کشم این آبِ بی فروغ با بوی بودنت؛ به امید وفای تو خود خواهِ حالِ من به دو دستت نمی رسد صاحب نظر تویی و رضا شد...
-
هیهات! بر ابرو که خمی داشته باشی
جمعه 27 اردیبهشتماه سال 1392 00:02
"وقتی که هوای قلمی داشته باشی" * بایست که ثابت قدمی داشته باشی شادی نرود راه؛ به پایَش نرسی، لیک باید که در این راه غمی داشته باشی آرامش چشمانِ تو در عشق، حرام است! هیهات! بر ابرو که خمی داشته باشی شیرین نشود دردِ جنون؛ جز که در آغوش با بازدمَش شوقِ دمی داشته باشی ناکام نیایی تو از این راه؛ اگر چشم بر جوهرِ...
-
درونِ آینه پیریست درویش
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1392 15:08
درونِ آینه پیریست درویش که بر من خواند لفظی دور اندیش " به سی نزدیکی" و اندوه برخاست که نیمی رفته و نیمی دگر پیش نفس تنگ است و دل تنگ از جدایی دلی شد پاره پاره؛ تکّه و ریش کمالِ ماست در دستانِ محبوب بجز او کیست تا معنا دهد بیش؟ نگاهی کن درون چشم هایم که خوانی نامِ خود را؛ جَستم از خویش از: احمدرضا زارعی
-
بباران بارشِ لطفِ خدایی
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1392 11:29
بلاخره تمام شد. خود را خلاص کردم. گفتم خودم؟! نه؛ او دست یاری فرستاد و خلاصم کرد... دو بالی باز؛ پرواز و؛ رهایی ز خود بینی، پریدیم و؛ جدایی میان چشم و دل فرسنگها بود نویدِ عشق سویَم گفت: آیی چو دل در رنگِ تو، رنگین کمان شد قلم هم روح شد، از ماسوایی چه زیبا راه را بر ما نمودی که دل معنی گرفت از آشنایی همه تاریک و باریک...
-
"خدا بزرگه"
یکشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1392 23:00
"خدا بزرگه" این جمله ی کوتاه رو تا حالا خیلی توی زندگیم گفتم، خیلی. معمولا وقتی دچار مشکل می شدم، میگفتم. امروز بیت 130 ام رو نوشتم، از نیَّتی که در دل داشتم. وقتی که نوشتن آخرین مصرع تمام شد، یه لحظه برگشتم و به ده صفحه ای که شده بود نگاهی انداختم، و ناخودآگاه گفتم: "خدا بزرگه"، چون واقعا بزرگه....
-
شیرین...
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1392 13:39
روزی بود. عجب از تو! که هر چه می اندیشم خاطره ی سالی در برابر دیدگانم، می گذرد... نیست، شیرین تر از تو... چشم در چشمِ من انداخت و جان بیرون شد شوقِ وصلِ تو به هر دیده ی دل، جیحون شد کاش هر روز، لبَت بود و، کناری، به کنار طعمِ لبخند و، تن آزاد ز پیرامون شد گفت تا: هر چه ز باغِ تَنِ گُل خواهی، چین نیست شد رفته و آینده...
-
قلم، بشکن! ندارد جمله ها سود
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 12:18
قلم، بشکن! ندارد جمله ای سود خداوندا! چه بود این درد بنمود؟! مسلمانی کجا؟! بستند بر ما دروغی سخت و لفظی دود آلود تو خود شاهد به پیدا و نهانی چه هست و؛ باید و؛ هر قصه ای بود به دنبالِ تو شیطان در کمین است هر آنکس خامِ او شد هست مردود خدایا! اشکِ چشمی هست جاری که جانم شُد به دردی سخت، نابود درودی بود؛ افسوس از سخن چین...
-
"هستم نگارین یار، دُورَت در مَدارَم"
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 00:26
سرگشته در دنیایِ گیسویِ نگارم بر مهرِ چشمانَش بسی امیدوارم هرچند دل شعری ز غم در خود سراید باز از طلوعِ مهر در شب بی قرارم بر نِی چو چوپان می نوازی صوتِ امید "هستم نگارین یار، دُورَت در مَدارَم " در زیرِ شاخ و برگِ سرسبزِ نوازِش تن را رها از هرچه ماتم می سپارم نازی ز دستانِ تو بر این جانم آمد جانا تویی یکتای...
-
به جانِ عشق؛ محکومی! نبودی، نیستی، یارَم
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1392 10:58
به جانِ عشق؛ محکومی! نبودی، نیستی، یارَم چه دوری؛ بی نصیبَم؛ گو کجایی؟ یار و دلدارَم سپیدِ کاغذ و هر بار نامِ تو به فریاد است سیاهِ مشقِ تلخی روی کاغذ می شود کارم ندای وصلِ دیروزَت، به امروز آمد و سر شد نکردی عهد با من عشق؛ دریابَم که غمبارَم لبی؟ دستی؟ کمی نازی؟ نیازی هست در عاشق مباد ای دوست گر روزی ز عشقَت دست...
-
تاجی تو بر سرِ من
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 11:53
مادر سروری و تاجی تو بر سرِ من. نه نیست تنها به زیرِ پای تو بهشت که ذره ذره ی وجودت از خشتِ عشق ساخته شدست و بهشت با نامِ تو برافراشته شد که بهشت خودِ تویی و تو. مادر ای که در تو به بودن رسیدست جانِ من ای که در دستانِ تو آموخت دل که خدایی هست و چو تویی آفریدست و از تو محبتی بی پایان بر ما بخشیدست دعایم کن که سوگند به...
-
چیستی تو؟!
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 18:35
احساسی شبیه به جنبِشِ هر چه که در دل داری! دل شوره؟ نه... نمیدانم. اما میدانم، در راه است... بگو با من چیستی تو؟!... تلاطم های دل؛ افکارِ تو؛ پُر گشته، سرریزم دمی آرام؛ ناگه چشم بگشایم؛ به پا خیزم نمیدانم! چرا اینگونه سرگردان و ویران شد نفس تنگ است؛ با آسایش اندر خود چه بِستیزَم به شور افتاده یا تنگ است دل؟ جانا،...
-
آینه...
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 11:40
به ناگه، پدیدار آمد در پیچِشِ یک کوچه نگاهی و ابرویی و، آهی از عشقی، به پاکیِ آینه که در جوارت ایستادن را بهار است و دست بر گیسوانت آوردن را عطرَش و دیدارِ رویِ تو با تو اندر آینه ... آیینه ی پاکی را، گو تا به کدامین سو؟ جانا به بر آوردم، آن طول و سیه گیسو در هندسه ی قسمت، مبهوتم و سرگردان من در خَمِ ابرویت، پیچیدم و...