-
دل به تو بستیم و دان
جمعه 5 خردادماه سال 1391 19:13
باز نشانت دمان، تیر که جست از کمان بی خود و دیوانه شد، زان قدمت مهربان ماه کجا روی تو، شاه که بود خوی تو آتیه هم سوی تو، دل به تو بستیم و دان از: احمدرضا زارعی
-
پدیدارم آمد
سهشنبه 2 خردادماه سال 1391 22:21
پدیدارم آمد نیمی از خود را که ناپیدا گشته بودش به عمرِ شب و روزی که گذرانده بودم. پدیدارم آمد تویِ شکوهمندت را که آرزویم گشتی و خواستت دل تا که نیمه ی دیگرم گردی. خدای را به زجه به زاری فریاد زنم تا گرت اندر این جهان به وصال دو نیمه را ناتمام نهاد بدان جهان شهزاده ی پری رویم گردی کاندر قدمگاهت خود را فکنم تا به هر آن...
-
ای محبت بی پایان
سهشنبه 2 خردادماه سال 1391 19:46
افتم ز نفس؟ هرگز گر که نهایتِ انتظارم تو باشی. خستگی را، نا امیدی را ناتوانم از استقامت؟ هرگز گر تو همراهم باشی. همصدایت گردم گر صدا زنی ام گر که خواهی مرا گر که باورت از اندیشه ی عشق پر باشد که من پُرم از تو لبریزت گشته وجودی که قطره ای بیش نیست و تو بزرگی و فراوان به هر مکان که راهم باشد ستایمت ای محبت بی پایان از:...
-
تو که سرچشمه ی جودی
دوشنبه 1 خردادماه سال 1391 00:19
صنما چو چشم زیبای تو ام به چشم آمد چه دل آرام گرفت و ز خروش و خشم آمد تو که آرام وجودی، تو که سرچشمه ی جودی ز ازل تو در دل مایی و تا ابد تو بودی کَرَم از چهره ی خندان تو بس نوید باشد همه وصل و لب و دندانِ تو را امید باشد چه خراب گشتمی لحظه ی دیدار تو یارا چه خراب تر بسی شد ز سر زلف تو ما را چو جدای گشتمی صبر و صلات را...
-
ماوای آرام
یکشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1391 22:31
به آه خواندی بودنت را به درد. چو در آغوشت گرفت دل دردیست که ز سینه برون خواهد شد که آرامشت را هزاران هزار بار شکرش باد خدای را به سجده نشسته به اشک خوانم تا آغوشم ماوای آرامت باشد گردد تا پایانِ من گوهر زیبای هستیِ من از: احمدرضا زارعی
-
بی مانند
یکشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1391 22:16
بی نظیر و بی مانند بر قله ی تفکراتم نشسته ای و به هر سوی به دنبالِ نقشی از بی همتاییِ صورتت حیرانم گریانم دوانم در کوی رایحه ی تو تا گویمت از عشقی که بی امان گشته از آن هنگام که گفت چشمانت به یک لبخند که دوست می داشت نازنینِ تنت دوست داشتنم را. ای شکفته گلِ بی مثالِ باغِ من فدایت خواهد شد لحظه به لحظه ی من از امروز تا...
-
تو خوابی و من...
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1391 12:52
آرام بوسمت. تا که آرامِ چهره ی درخشانت بماند ماندگار غرقِ در آرامش... بوسه بر لب، دست در دستت نهم تا به سویت زاندرون بیرون جهم قبله گاهی و مرا چون ساربان کن هدایت، زآنکه عشق آمد رهم از: احمدرضا زارعی
-
یک لحظه
جمعه 29 اردیبهشتماه سال 1391 21:03
لحظه ای هست که احساس می کنی از دست رفت! لحظه ای که میتونست بهتر باشه و کامل، اما دیگه نیست. توی این لحظه، از اونجا که هنوز مطمئن نیستی، یجورایی میشینی دعا میکنی که احساست اشتباه باشه. با خودت اگر و اما میچینی که شاید درست شه، حل شه، رد شه مشکل. ته دل بی قراری و انتظارِ نشونه ای رو میکشی که بهت بگه از نتیجه. سعی میکنی...
-
قلمم می چرخد
چهارشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1391 17:28
لبی از بحرِ تو یار دمی از هُرمِ نفس های نگار بس، مرا بس باشد. نامت اندر دل و بر کاغذ و لیک قلمم می چرخد نقشت از پشتِ نظر بر سرِ حرف آید و من حرف حرفش به کمال آرَم و بر کاغذ تا شنوی احوالم دل دهی دلدارم. آرزوییست به دل همه شوقیست به لب من و تو ما گردیم... از: احمدرضا زارعی
-
جاویدانم باش
چهارشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1391 17:00
ای پایان بخشِ تاریکی و آغازگر طلوع عشق و محبت تو تن نازی و بدانگاه که حضورت را یابم تنِ نازکِ خاطره می لرزد خاطرِ عشق تلاطم یابد ز امواج بلند و فرودِ اندامی که توراست. مراست حیرت مراست تنها قایقی که رهایش نموده پارو زدن را در بی کرانِ اقیانوسی که تو باشی که مرا تا افق بالا بری و هم به پروازم آری. مراست اشکِ غیرت گر که...
-
بنام مه رو و دلدارم
چهارشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1391 16:53
فریادی در من و فرجامِ تمامِ اندیشه ی من چو تکراری دلنشین، همنشین هر روز و هر خوابی اوراقِ زندگیِ خود را با نام تو باز گشایم که بنام تو بنام همیشه ی من بنام مهتاب شب تارم بنام مه رو و دلدارم بنام نامی عشق، قرائتت خواهم کرد بر دل و بر زبان و به فریاد که آیینم گشتی و ماندگار ای شکوه هر آفریده نور دو دیده. و اینبار تو...
-
صبا را گفت دل
یکشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1391 21:50
صبا را گفت دل تا سویت آید کمی زان عطر زیبایت رباید دمی هم بهرِ ما آرَد ز بویت که تا میرد من و هم پر گشاید از: احمدرضا زارعی
-
تو کبوتر، من درخت
یکشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1391 21:46
من درختت می گردم تو کبوترم باش در آسمانم باش بر بالای من بال زن بگرد بچرخ که با تو سربلندم و شادمان. گاهی هم بر زمین بنگر به چشمان منتظری که به یک لحظه فرودت بر شاخسار خویش لحظه شماری می کند تا ز قدوم مبارکت تازه شود سبز گردد بنگر نگاه کن که انتظارِ نرمِ وجودت را می کشم که خستگیِ خود را با تنِ این درخت بیرون کنی از تن...
-
روزت مبارک
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 10:07
زن یعنی زینت یعنی تو. تو یعنی آرامشی که زیباست یعنی زیبایی که آرام است. تو یعنی محبت یعنی لطافت یعنی رضایت یعنی متانت. تو یعنی زن یعنی آغازگر جریان زندگی در من... روزت مبارک از: احمدرضا زارعی
-
محو و ویران
جمعه 22 اردیبهشتماه سال 1391 12:30
از تو یک لبخند و از من یک حیات در تو یک اندیشه در من حبِّ ذات محو و ویران و بسی بی خود شدن مردن از شیرین لب و شیرین نبات از: احمدرضا زارعی
-
نیست توانی که تو را بازگوید
پنجشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1391 11:45
کلام را چه توان است که برون ریزد آشفته ی درونم را؟ نیست واژه کلمه حرف که شرح از عمقِ من اندر آه کشد که دارمت دوست به احساسی که زیباترین باشد چو زیبا رویِ تو گل. نیست توانی که گویدت از احساسِ جاویدِ دل دریاب آشفته ی نوشته هایم را ای نور از: قلمی که بر کاغذ میچرخد و میلرزد، تا ز رنگ باز ایستد به: گوهری که میچرخد و...
-
بیارایم
پنجشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1391 11:40
سپید گشت و پهناور دلی کز عشقت به جوانه نشسته است. بیارای مرا به ریشه دواندن گل دادن شکفتن بارور شدن بیارای مرا به بودن بیارایم امید زندگانی من... از: احمدرضا زارعی
-
بدان و بمان
چهارشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1391 21:42
به هر کوی که گذارت گشت به هر سوی که روی نهادی بدان دلی به تقلای نگاهت در انتظار نامِ تو بر لب دارد نفسی هست که به شِکوه تلاقیِ بازدمت را به سینه سپارد عطشی هست که جز چیدمانِ لبانت را خواستش نیست دستی هست که جز حلقه بستن به دورادورِ بودنت را نوایش نیست. بدان به آغازِ بودن و انجامی که شدنم باشد جز تو خشبو گلی به گلزار...
-
دیدی تا حالا؟ (2)
چهارشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1391 19:47
هرچی صمیمی تر باشی، فکرایی که میزنه به سَرِت راجب عزیزترین کَسِت بدتره!! تا دور نشی، نبینیش، نشنویش، حِسِش نکنی، نمی فهمی که چیچی رو داری اصلا!! یعنی حتما باید جوری شه که نداشته باشیش، تا بفهمی که داریش!!! کارِ دنیاست یا خود آدمیزاده یا نمیدونم چی هست که پیچ و تابش زیاده والا، بلا که بدونیم قدرشو که اگه رفت از دست...
-
نبود و نخواهدش بودن
چهارشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1391 19:39
نبود شرابی که ویران کند آغشته ی جانم را به ویرانیِ تو چرخشِ یار را کجا و گردش مِی در قدح که در هر چرخشش هزاران بار گرفتار آمدیم و حیران. دردیست جاوید در سر که تا پاست لحظه ای از سرخ لبانت. نخواهدش بودن چو تو عشق چو تو در من از: احمدرضا زارعی
-
ماه رو
دوشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1391 19:42
ماه رویی، مهربانی، مهدِ آوازی و شور با تو بی خود گشته، هم در رقص و در جشن و سرور یک دل و یک دلپذیر آمد نصیب از بودنت لحظه را با شوقِ دیدارِ تو هم سازم مرور دستگیرم باش جانا، بی تو بی دستیم و جان همرهم باش ای نگارین یار، ای تو مهربان در رکابت گشت و خوابت گشت و بی تابت بشد دل، که بیمار است و درمانش نگاهت، ای امان از:...
-
مدارا کن
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 15:08
مدارا کن چگونه؟ ببین بشنو نوازش کن بوسه بخش احساس کن لبخند، تبسم، خنده، قاه قاه از سر شادی صدا زن ببخش اشاره کن زنده دار، زنده ی مرا که تو را می ستاید دل... از: احمدرضا زارعی
-
چه خوانم تو را؟
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 12:19
به دریا تفسیر کنم تو را یا خورشید؟ که عمیقی و زلال که پر نوری و بری ز تاریکی و ملال که قطره قطره ی وجودت را به لطافت بینم که به گرمای تنت دل بسته، محبت چینم. چو در آغوش فشرم تو را به وسعت دریا، دلی به زیباییِ خورشید را شنوم که هر چه بیش تر از پیش ز شیرینیِ لبانش نوشم تشنه تر گردم. چه خوانم تو را؟ خورشید یا دریا؟ از:...
-
ماندگار، تا ابد
جمعه 15 اردیبهشتماه سال 1391 23:22
پاینده، بوی بودنت زنده، احساس من ماندگار، تا ابد، دوستت دارم هایمان که بی عطر تنت، نخواهم بود با روانی که پاک باشد و روان چو جاریِ گیسوانت آن هنگام که باد به انتشارِ تو در تلاش در خود شناور سازد حضورت را رایحه ی تو را موی تو را دلِ مرا به سوی تو از: احمدرضا زارعی
-
واقعا چرا؟!
جمعه 15 اردیبهشتماه سال 1391 13:58
چرا، هُرری میریزه پایین دلِ آدم؟ چرا، اینقد تند میزنه قلب؟ چرا، حضورش انقدر سریع تشخیص داده میشه؟! چرا، آخه چجوری میشه یعنی که فقط شنیدنِ صدایِ پاش واسه دلهره کافیه؟!! اصلا دلهره واسه چیه؟! مگه نه اینه که احساس خوبی داره آدم در بودنش، دیگه چرا انقدر هول و ولا می افته به جونت وقتی نزدیکشی؟! چرا، با فکر کردن بهش، انقدر...
-
سخت بیمار تو گشتیم
جمعه 15 اردیبهشتماه سال 1391 13:01
یکی شکّر نظر، شکّر کلامی دهی مستی به لبخندی و کامی مرامی، سخت بیمار تو گشتیم بخوان جانا گهی از ما تو نامی از: احمدرضا زارعی
-
شهد و سرخاب
جمعه 15 اردیبهشتماه سال 1391 00:45
صبح و شیرینیِ دیدارِ تو یار هم سزاوارِ تو بودن هر بار با تو دنیا چه بهشت است و برین شهد و سرخاب و سلام است و بهار از: احمدرضا زارعی
-
ای جاودان عطر عشق
پنجشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1391 12:46
از کنارم گذشت که در دم، قالب تهی گشت. چیستی تو؟ که در با تو بودن همه طعم و رایحه را شنیدن توانم حتی فرشتگان را و جز انسان را. چو رهگذاری که گذارش به بهار اوفتاده در شعفم بهارِ جاودانم باش ای جاودانِ عطر عشق... از: احمدرضا زارعی
-
نظر بازی یار
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 19:27
لبخند و نظر بازی یار از نظر آمد هم غصه شد از پیکر و هم صد ظفر آمد مه رو، تو بهاری و تنت عطر گل یاس من شد به در از من چو نسیمت ز در آمد از: احمدرضا زارعی
-
اتفاقی زیبا
دوشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1391 20:10
اگه بخوام تشبیه کنم احساسم رو از بودنت، مثل اتفاقی زیبا هستی، که برای من بوجود اومد. اتفاقی که تمامِ ناتمامم رو گرفت، به بالا برد، اوج داد. اتفاقی که نبودنت از عرش به فرشم میندازه، نیست میشم... ندانستم که محرابی و صد اوج از تو پیداست مرا دریاب، دریابم، جهانم بی تو رسواست تو کسی که چه بدانی و ندانی بیش از پیش در خویش...