-
مگیرشان از من
دوشنبه 19 تیرماه سال 1391 16:57
آفتاب است و تابان پدر آرام است و مهربان مادر دلگرم گردم به نوازشِ برادر شاد گردم ز همراهیِ خواهر. به جلالت مگیرشان از من... از: احمدرضا زارعی
-
جدالیست عشق...
یکشنبه 18 تیرماه سال 1391 21:10
کلامِ عشق را گاه معنایی نیست آن هنگام که معشوق جدالِ عاشق را بر ناتوانیَش پندارد آن لحظه که دلبر بر دلی که بربوده خندد که "کودکی بیش نیست"! عاشق جاویدان است و عشق پایدار که معشوق را گاه توانی بر سنگینیِ ادراک نیست!!... از: احمدرضا زارعی
-
طلسم تو
یکشنبه 18 تیرماه سال 1391 19:40
به طلسمَت چشم دوخته دل که بی طلسم لبانم را بوسی که دیربازیست جان باخته ام و شیرین وار به تسخیر در آورد درونم را نگاهت. تو بی جادو خدایی... از: احمدرضا زارعی
-
همیشگی ام باش
شنبه 17 تیرماه سال 1391 21:42
من پرنده ام و تو بالی بر من. بی تو پرواز نتوانم بی تو بودن نتوانم بی تو معنایی نیست مرا همیشگی ام باش... از: احمدرضا زارعی
-
دارَمَت دوست
شنبه 17 تیرماه سال 1391 03:25
هر چه باشم هر چه باشی هر چه خواهم هر چه خواهی هر کجا باشد نشانم هر کجا گردی به عالم هم کنون و هم به فردای و بدان هنگام کَش جانم رها گردد از این تن دارمت تا منتهای داشتن دوست هم چه نیکو باشد و باشی کنارم عشق و جاویدان تو معشوق... از: احمدرضا زارعی
-
روشنم کن
جمعه 16 تیرماه سال 1391 05:26
چو شب زین دقایق خاموشم روشنم کن. قسم به زیبای نگاهت تا به ابد خواهم سوخت و خواهم گسترانید به قدومت گرمای تپشی که بخشی ام را عشق را... از: احمدرضا زارعی
-
گفتمش
سهشنبه 13 تیرماه سال 1391 03:45
گفتمش تا دوست می دارم تو را خواهمش اندر جوار و نیست گنجیدن درونم را به پوست تا به فردای و به هر سویش که جان در سینه هست. گفتمش تا دین و ایمانی و گردیدست زندانی به زیبا بندِ گیسویت وجود دست و پا بس سخت بستند آن دو چشم و خال و ابروی و مراست هیچ جز اندک نگاهی سوی تو سوی زیبا روی تو ای فغان از خوی تو از موی تو ای امان از...
-
ردّی به دل
دوشنبه 12 تیرماه سال 1391 23:26
گفتند که چو گذَرَد مگیر بر سینه غمی ندیدند که ردّی ز پایِ نگار خواهدم ماند بر سینه که حک خواهد شد که نخواهدم گذشت ز خاطر ز دل از: احمدرضا زارعی
-
دلتنگ
دوشنبه 12 تیرماه سال 1391 19:21
نیست یا هست که این شکلی حسی عجیب میده به سینه؟ درکش واقعا مشکله! هرچی که بخونی و بنویسی هم باز میبینی یه گوشه ای، روزنه ای، کمی ازش داره بالا و پایین میبره دلت رو. به لرزه، به نفس نفس میندازه تو رو. به فکر فرو میبرتت که یعنی اونقدر نفوذ کرده توی وجودت که زیر پوستت حسش می کنی، اون لحظه ای که بجای خون قلبت داره با تمام...
-
در پیچشِ گیسوانت
یکشنبه 11 تیرماه سال 1391 03:14
غمناک گاه آنچنان تنیده در خود خواهی گشت که مجال بر استراحت بر تو بسته خواهد بود گرت نباشد اندیشه ای روشن و افتی اندر دامِ راهی که بازگشتیش نیست راهی که اندر آن مهری نیست راهی که حتی بن بست هم نیست! در پیچشِ گیسوانت به تکرار افتاده دل رهایم کن... از: احمدرضا زارعی
-
جاویدانم کن
شنبه 10 تیرماه سال 1391 21:20
پریشان گشت و پریشان حال گردانید مرا گیسوانت خندان گشت و گریان گردانید مرا لبانت روشن گردانید زمین را و تنگ فرمود زمانِ مرا چشمانت زنده ام به نفسِ تو جاویدانم کن... از: احمدرضا زارعی
-
کاش می شد
شنبه 10 تیرماه سال 1391 20:22
کاش می شد که چشمارو بست و چیزی نشنید جدا شد و فراموش کرد دید و نفهمید دور بود و دلتنگ نشد کاش می شد... (کسی که مستاصل گشت و در انتظار گم شد)
-
ماه و نگاه
پنجشنبه 8 تیرماه سال 1391 03:43
نازِ تو ماه است و حالِ من نگاه. به شب به آسمان تویی و نورافشان نیست آنکه نورانیت را به خیره ننشیند که تو کمالی و کامل. به غمزه مگردان روی را که تاریک کُنَدَم هِلالی که حرامم باد که دیدارِ رویت را به شکوه بنشسته ام که محو گشته ام که بی خود مست غرق مُرده ام... از: احمدرضا زارعی
-
خاطرم آمد
پنجشنبه 8 تیرماه سال 1391 03:07
سوار بر امواجِ خاطره گام بر دیدارت نهادم و قصد بر رخسارت. جز مرورت به دیروز راهیم نیست بر تو که امروزت راهیست دور و انتظاریست بی سرور. به لبی که بر خنده خاطرم آمد لبخندم آمد و به اندوهی که بر سینه راندی آهی که سوختش و سوزانید اندرونم را و بیرونم را که مجالیش نباشد جز سرخی صورت که آشکارم کند آشکارا که تو بودی و...
-
چو پیرهن
پنجشنبه 8 تیرماه سال 1391 02:29
چو پیرهن ساده پوشیدی مرا و به یک درز ساده گذشتی. چو پیرهن ساده خواهندت پوشید و به یک لحظه به سادگی من ز تو خواهند گذشت. مگذر زآن نگاهی که جز لبخندت انتظاریش نیست که گر به خنده طلبِ دستانش را طعنه هدیه نهی به طعنه لحظه ی انتظارت را خنده پاسخ گویند! از: احمدرضا زارعی
-
قسم، به چشمانت
چهارشنبه 7 تیرماه سال 1391 23:15
تو را قسم به چشمانت که بود و نبودم گشته و گردانده مرا بی عطر خود رهایم مکن ای زیباترین زیبای ماندگار از: احمدرضا زارعی
-
هوای یار
چهارشنبه 7 تیرماه سال 1391 01:01
به هوای یار پر را چه گشوده گشت و بی تاب که بال بر همی زن، بِسَرِ نگار و دریاب چو فغان و آه آورد و نفس چه تنگ آمد ز دیار رفت و ویران شد از انتظار و بی خواب از: احمدرضا زارعی
-
تا گویمت
یکشنبه 4 تیرماه سال 1391 23:22
سخنیست تا گویم تو را خواهمت تا که بر لب لبخندی از شوق آید ز لبِ جویِ گذارِ عمر لحظه ای روی چرخانی تا بینی که دست به سویت به نشانی از عشق گشوده گردانیده ام تا در آغوشم آیی و زمزمه کنان نوازشت بخشم که دوستت دارم از: احمدرضا زارعی
-
خداوندا خدایا
جمعه 2 تیرماه سال 1391 14:16
خداوندا خدایا مگیر از چشمانم اشک را که بزرگی و بزرگوار گونه مرا بخشیده ای و بخشی هر چه ز بهترین است و باشد تا که گِریَم زین همه لطف که باشد تو را تا که صدایت زنم زین عمقِ وجود تا که در دریای اشکِ خود جاری گردم زلالم کنی زلالم کن مرا بخش قلبی که هیچش از یاد تو خالی نگردد که هرآن مقدار که فراموشت کنم تو بیش از پیش مرا...
-
ای آغازِ بودن
دوشنبه 29 خردادماه سال 1391 15:16
اندیشه گویدم تا آمدی و بچرخید دنیای ساکنِ من. باش تا گردشِ روز و شبم پایدار ماند ای آغازِ بودن... از: احمدرضا زارعی
-
تو را به کمندِ گیسوانت
جمعه 26 خردادماه سال 1391 09:45
میشمارم ثانیه لحظه دلتنگی خود را آن زمان که به شمارشت افتاده نفس آن هنگام که به هر نشانش صدایت می زنم آن دم که آهت می کشم آن خیسیِ صورت که تو ز چشمم آیی بر گونه غلطی و حیرانم کنی گریانم کنی خندانم کنی به لبخندی که سزاوارش باشم که دریغم کنی و بخشی مرا و مراست بود و نبودی که در دستان توست. تو را به کمندِ گیسوانت که...
-
لبیک گویمت
جمعه 26 خردادماه سال 1391 09:36
خیلی وحشتناکه، که توی جمع باشی و شدیدا احساس تنهایی کنی... خداوندا، سزاوارم کن همزبانی که همراه باشد و همدل گردد و به هر آن که روی گرداندیم از ناخوش احوالی به دل احوالی بخشَدِمان که هیچش ز غریب عاید نگردد، که ماندِگارِ قامتش بر سراسرِ من ماند، تا که لبیکش گویم، خدای را... از: احمدرضا زارعی
-
فردای من، تو
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 01:27
مرا گر که فردایی باشد باشد تا که ریزمش به پایت که آغازی به بودنی که گام نهادن را با تو آرزوست با تو خوش است با تو زیباست... از: احمدرضا زارعی
-
تجربه، خوب یا بد؟
جمعه 19 خردادماه سال 1391 09:06
میگن تجربه خوبه، که کسبش کنی، داشته باشیش و بدونیش و بفهمیش که چجوریاست. تجربه میگه که: بهتره بعضی از انواع تجربه رو اصلا نداشته باشی! باشه که تاریک باشه واست و هیچی ازش نفهمی، هیچ درکی نداشته باشی ازش، که واقعا سبک تری و آروم تر! چرا؟ چون کندن از بعضی از این انواع تجربه واقعا سخته و درد آور... از: کسی که گرفتار آمده...
-
روزت مبارک، پدرم
شنبه 13 خردادماه سال 1391 21:54
چو تو را به کلام ترجمه می کنم ز تو بزرگی بارد ز تو مردانگی ایستادگی بارد تو تلاشِ نابی خستگی نمیگیردت در بر. چو مرور کنم تو را آرامشِ دستانت را به گرداگرد وجود خود یابم آنگاه که ناتوان بودم آن هنگام که صدایت میزد دل که دریاب کودکیم را که پاسخم همیشه "جانِ پدر" بود. بوسه باد بر دستانت پدر بوسه باد بر وجودی که...
-
برخیز
جمعه 12 خردادماه سال 1391 22:07
برخیز که هنگامه ی خواستن است. ایستاده روی در روی باد قدم بر فردای نه که گذشت دیروزی که روزی به زور بر گریبانت بر بست و بر نشسته بودش آهی از وجود که زود فردا نیز گذرد. برخیز که آغاز شکفتن است... از: احمدرضا زارعی
-
گرمای تو
سهشنبه 9 خردادماه سال 1391 20:06
فردای تو، گر ما ز تو، دور از تو و گرمای تو گردیم و نبینیم و نباشد نفس از نای تو باشد که خدا گیرَدَم از روی زمین، تا به زمان بال پذیریم و پریم از پی و در جای تو از: احمدرضا زارعی
-
خواب یا بیداری؟!
دوشنبه 8 خردادماه سال 1391 00:22
بد دردیه بیداری! تا توی خوابی، یه چیزایی میبینی و میشنوی و انجام میدی و میری و میری و میری، تهش اینه که یا یهو یا آروم آروم از خواب بیدار میشی و میبینی هرچی بوده اصلا نبوده!! حالا دردش کجاشه؟ اونجاشه که دلتو خوش کرده بودی، به یه تیکش، نمیدونم چه تیکه ای ازش، ولی بوده دیگه. وقتی بدونی که داشتی واسه خودت خیال بافی...
-
درس عبرت
شنبه 6 خردادماه سال 1391 23:39
گاهی دلم تنگ می شود گاهی نگاهی به گذشته می رود گاهی آهی از سر حسرت از سر نفرت از سر خشم از سر ناتوانی آیدم بر سینه بر آنچه بگذشته نظرم آید چگونه دنیایست؟ که بدان هنگام که فرصت هست در دست به باد کِبر می دهیمش و زمانی که رفت از کف بر حسرت گماریمش؟ چگونه انسانیست؟ که نبیند آنچه چشم در چشمش ایستاده حرف بر حرفش به نزدیکی...
-
تو غمخوار ما
شنبه 6 خردادماه سال 1391 17:53
تو را دید و زین دیده دل بر دمید از تو جاوید و هر دم ز بویت رسید مر تو را باشد از دل نشانی و زین تا به سامانت آییم و آخر پدید آیَدَت سوی ما خوی دلدار ما گه سلامی و نامت به پیکار ما زنده باشد نفس تا که هستی و بس باشی ای نور دیده، تو، غمخوار ما از: احمدرضا زارعی