-
که تو ماوای منی
دوشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1391 00:35
آهسته فریاد می زنم که تنها تو شنوی و نه هیچ شنونده ای که نامحرم باشد که همه آمال منی و همه درمان منی که قدمی هم بِنِه ای جلوه ی خورشید و طلوع بر سراسیمه دلی پر ز غروب تا که با نورِ تو آغازِ نفس ساز کنم تا که با جلوه ی دیدار تو پرواز کنم که تو ماوای منی. دارمت دوست فراوان تر از این لحظه و تا به دمی کَش بجز آوازِ نوای...
-
زیباست بودنت
دوشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1391 00:32
چه تلاطم می افکَنَدَم بر دل چو می نگرد دیده بر آینه که به لرزه افکنده و سُست خواهدم کرد سر تا به پا را و تقلای ایستادنم جز تکیه بر دیوار نیست که آنچه در آینه پدیدارم آید، من نیست خندانِ صورتِ درخشانِ توست چه زیباست سِحرِ بودنت که من تو گشته ام و گُم. خوشا به لحظه ای که چو نگاه از آینه بر می گیرم در انتهای بودن تو را...
-
ببخشای
یکشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1391 11:54
صد آه و صد اندوه تو داری و مرا لیک هم حزن و سلامی که ز دل شد به تو نزدیک گر بر تو جفایی بنمودیم ببخشای تا بخشمت از مهر و صفا، جان ز تن، این نیک از: احمدرضا زارعی
-
توراست دنیایی در دل
یکشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1391 11:38
ایستاده دنیا بی حس بی حرکت همه چیز و انسانش نامفهوم گنگ. هیچ نمی شنود وجود از آن هنگام که بر زبانت تاختن گرفت مرا که: کفایت یافت با تو بودنم را... توراست دنیایی در دل که گر نباشدم وجودت را نزدیک نیست گردد و تاریک تنهاییِ این کلامی که بر نقشِ کاغذ رنگِ زیبایی بخشد که دوستت دارم... از: احمدرضا زارعی
-
جز تو ما را نیست سائل
دوشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1391 13:26
سرِ زلفِ تو گردابیست هائل چه شور افکند و در دل این مسائل چه گلگون رو، بسی پر خون دلِ ما خدا را، جز تو ما را نیست سائل از: احمدرضا زارعی
-
دست بالای دست
یکشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1391 21:30
دست بالای دست بسیار است آنچنان که نیست گردد ز فشارِ بالادستان دستی که در پست ترین نقطه زمانی به خیال می پروراند که نیست هیچ دستی که بالاترینِ بالایش باشد. مست باش ز دوستی و مگذار که فدایت کند گزافه گویی های زمانه که تو سروری به انسانیت از: احمدرضا زارعی
-
ژاژ می خایم
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1391 11:01
یار را هم گله آمد که تویی در نایم کو جوابی و من این ژاژ عجب می خایم گفت تا بهر من از شوق نیایی، نبری دل، که قفل است و به صد حوصله تا می آیم از: احمدرضا زارعی
-
چیزی شبیه سلام
سهشنبه 29 فروردینماه سال 1391 12:00
شبیه سلامی، وقتی به زبون میارمت ناخودآگاه لبخند می زنم، بی اختیار سرم خم میشه، یه خورده، جوری که بتونم چشماتو ببینم. امان از او لحظه که هُرم نفست رو حس کنم، بی حس میشم! سمتی که ایستادی گرمتره، توی هر شرایطی که باشیم. بدون اینکه بدونم کجایی، بی اختیار میچرخم به سمتت، آخه گرماتو دوست دارم. بودنتو نابود نکن، که سلامتِ من...
-
کیست تو
یکشنبه 27 فروردینماه سال 1391 22:57
کیست این تو که خفته ای در آغوشم گاه گاهی صدا میزنی ام وین مراست کفایت که آرامشیست نجوای نوایت در آن هنگام که زمزمه کنان زندگی بخشی مرا که: " دوستت دارم..." از: احمدرضا زارعی
-
زمانی که مرد مردانگی نمی کند، و زن زنانگی!!!
جمعه 25 فروردینماه سال 1391 17:14
زمانی که مرد زن می شود و زن مرد، زمانیست که دوستی به دشمنی، سرافرازی به خواری، و احترام به اتهام تبدیل می شوند. چرا؟ چون هر کس تلاش می کند در جایی قرار گیرد، که جای او نیست!! از: احمدرضا زارعی
-
چشماتو نبند
شنبه 19 فروردینماه سال 1391 01:39
چشماتو نبند چون دیگه نمیبینم! وقتی به سمتی نگاه میکنی، روشن میشه، معنی میگیره. نبند چشماتو، آخه رنگی که توی چشمات هست، هیچ جای دیگه نیست! نه، چشماتو نبند نگام کن بهم حسِ بودن میده، وقتی سمت نگاهت روبه منه. چرا وقتی نگام میکنی دوست دارم اشک بریزم؟! یعنی اشک شادیه؟ باید همین باشه، آخه دل تو دلم نیست توی اون لحظه، دلم...
-
تا آفتاب
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1391 13:14
راهی نیست، کافیه سرتو بالا بگیری و چشماتو باز کنی، چه هوا ابری باشه چه آروم، حتما تشعشع آفتاب رو میبینی. اگه بخت باهات یار باشه، میتونی خود آفتاب رو با چشمات نظاره کنی. خوشا به حال کسایی که توی روز، سرشون رو بالا نگه می دارن و نمیزارن هیچ عاملی حواسشون رو پرت کنه، که نگاهشون رو به زمین هدایت کنه... از: احمدرضا زارعی
-
گفتگوی دو دوست
سهشنبه 15 فروردینماه سال 1391 02:53
اولی: میخوام کلا بی خیال قضیه شم! دومی: چی؟! چرا آخه؟! خوب یه خورده کمتر، مراعات کن تا مشکلی پیش نیاد!!! اولی: اینجوری بهتره دومی: یعنی چی؟! اولی: بزار با یه مثال روشنت کنم. ببین، من سرم از اول درد نمیکرد. یهو زد به سرم که دستمال ببندم بهش! دستمالو که خواستم ببندم، گفتم حالا که دارم میبندم، خوب محکمش کنم!! اونقدر محکم...
-
بچرخ و بگرد و تو آزاد ساز
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 02:36
عجب چرخشی دارد این چرخ گردون! که در منتهای خستگی و تنهایی، آرامِ خاطرمان در آنجا یافت می شود که روزگاری گریزان بودیمَش! بچرخ و بگرد و بپیچان و ساز مرا هم صدایی، تویی چاره ساز مرا دور گشت و گران زندگی بساز این تن و روح و دل رزم ساز از: احمدرضا زارعی
-
دروغ 13!
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 01:24
رفت بیرون، نه ببخشید، "به در" شد یعنی! چی؟! 13 رو میگم. رفتیم در به درش کردیم!!! دقیقا در لحظات پایانی 13 بود که راه افتادم توی جاده، به سمت یه شهر دیگه! که کامل بندازم 13 رو بیرون از زندگیم!! می خوام توی این شهر بمونم یه چند روزی که از "به در" شدن این 13ه امسال مطمئن شم و یقین حاصل شه که دیگه...
-
خاطره
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1391 12:44
زیباست، ولی دردناک! سخته، خیلی سخت... . نمیشه کاریش کرد، تنها راه حلش اینه که رهاش کنی بزاری آروم سرازیر شه، از چشمات. وقتی مشغول به کاری هستی، یدفه کُلِ گذشته میاد جلوی چشمت، انگاری داری فیلم سینمایی میبینی، یه فیلم سینمایی تکراری که تا آخر عمرت باهاش روبرو هستی. انقدر کشدار میشه تا خیس کنه صورتتو، بعدش شاید رهات...
-
دیگر ز گفته هایت نور نمی پاشد
جمعه 4 فروردینماه سال 1391 19:14
آغوشم از برای تو گشوده بود گفت زبانت کین نیک ستوده بود که گشایم تمام وجودم را به پهنای عشق و تو شنیدی ضربان بوسه هایم را و دردی که شیرین بر لبانت نقش می بست تا سختیِ ماندگار عشق مرا دریابی. افسوس دیگر ز گفته هایت نور نمی پاشد... از: احمدرضا زارعی
-
وقتی که چهره ها نمایان می شوند...
جمعه 4 فروردینماه سال 1391 14:07
کسی جایی کناری بسی گوید که اندر زجری، آری بسی خواند که آن یار قدیمی نبودت یار، ماری بود و خوش خال و خطی سر تا به پایش چرا کردی تو جانت را فدایش؟! گریزان می کنندت زانکه افکار تو بودش همه در ذکر و غمخوار تو بودش. رفیقی گفت روزی با نصیحت گر آسان یافتت راه و صلاحی بدان هستی تو اندر اشتباهی که غرقت می کند اندر تباهی بری...
-
یکی برای خود پسندید، دیگری جدای خود شد!
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 01:23
حکمت هست یا هر چیز دیگه ای، درکش واقعا سخت و سنگینه. سال عجیبی بود این سال 90. توی این سال، آرزویی رو که 6 سال بود داشتم، از دست دادم! ولی بعدش آرزویی رو بدست آوردم که 15 سال بود شدیدا حسرتش رو می خوردم!!! گاهی اوقات با خودم میگم: یعنی هر دو باهم نمی شد؟ گاهی اوقات می بینم، نبود یکی باعث شده که نوایی که از دومی در...
-
سال نو مبارک
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1391 00:36
سلام دوستان خوب من. امروز، روز اولی بود که از سال 1391سپری شد. ورود همه ی دوستای عزیزم به سال جدید رو تبریک میگم. سال نو رو همراه با دسته دسته گُل های خشبوی خوشبختی و موفقیت واستون آرزومندم، موفقیت ها و شادی هایی که تا ابد واستون پایدار و ماندگار بمونه دوستان سال نو مبارک
-
همش مال خودت..!!!
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1391 00:28
شنیدی میگن "دُم نداشته از سنین بسیار کوچکی!!" (این ورژن مودبانشه!!!) حالا این وصف ماست، که بر ماست!!! آقا، به جان خودم دستمال نمی بندن به سری که درد نمیکنه؟! جدی میگما؟! هی میگه لنگش کن!!! از اونورم میگه بادمجون بم آفت نمیگیره (البته نداره!). خود دانی عزیز، دیگه بعد نگی نگفتم فقط قربون دستت!! توصیه هایی از...
-
سالی دیگر...
سهشنبه 1 فروردینماه سال 1391 11:37
سالی دیگر باری دیگر شیرین لحظاتی برفت و در انتظاری دیگر بسر بردیم و با تو بودن را به تجربه در دل ثبت نمودیم. چو بوی بهار به مشام آمدم بیاد آورد دل که هستی تو در کنار و در جوار که در گذشته رفت و خواهدم که امسال نیز جوارت را به تجربه بوسه بخشم تا بهاری دیگر... با من بمان... از: احمدرضا زارعی
-
بشوی باران
یکشنبه 28 اسفندماه سال 1390 00:17
و باران باریدن بگیر و باز شوی هرچه رنگ است مرا یک رنگ کن به سپیدی سکوتی که به یاد یار در پسِ چشمان بسته ام نمودار گردد در آن هنگام که نامش را به اعماقِ قلب صدا گردم ببار باران بشوی رخساره را به نوای شیرینِ صورتِ یاری که نیست و یادش هست... از: احمدرضا زارعی
-
حنجره ای که توراست
شنبه 27 اسفندماه سال 1390 00:37
ای دوست که خرامان رخنه در منِ من کرده و رهاییم داد گرمای دستانت ز سرمای زمانه لحظه ای با من باش و جاودانم کن به نوای نای حنجره ای که توراست روح بخش تر از همیشه... از: احمدرضا زارعی
-
بدان قدر چیزی را که در دستان توست...
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1390 15:18
بعضیا میگن: طلا، طلا شد، چون کمیاب بود، نایاب بود!! اگه میخوای با ارزش باشی باید کمیاب باشی و نایاب، وگرنه ارزشی نداری!!!! باید مِس رو از زندگی اینجور آدما حذف کرد تا قدر عافیت رو بفهمن...!!! از: احمدرضا زارعی
-
دلِ غافل
جمعه 19 اسفندماه سال 1390 14:10
خویشتن را به خواستِ تو سرودن آرامِ جانِ من بود. که تو ربودی ز سینه دل را کین دلِ غافل را نبودش انتظاری جز اندک سلامی ز چشمانت... چشمانی که در دیگر نگاهی گره خورد و به تلاطم افکند مرا تا همیشه... از: احمدرضا زارعی
-
تو را هم دان که هم پیمان نباشد
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1390 15:17
های و هوی و داد و بیداد سر می داد که مرا ز یاد بردست کسی که در یادش هستم. چو نظری به رفته اش افکندم، نمایان گشت که روزگاری خویش نیز ز یاد برده بود کسی را کز جفایش می نالد! جفایت را جز این درمان نباشد دگر ما را دل و ایمان نباشد تو رفتی و همی رفتن گرفتیم تو را هم دان که هم پیمان نباشد از: احمدرضا زارعی
-
میو میو عوض میشه!!!!
چهارشنبه 10 اسفندماه سال 1390 16:17
میو میو عوض میشه، بد جوریم عوض میشه به جان خودم!!! جوری که باورت نیمشه که قبلا گربه بوده، حالا نمیدونی اینی که عوض شده ببره؟ پلنگه؟ شیره؟ خرسه؟ گرگه؟ روباهه؟! روباهه؟؟؟؟ آهاااا، روباهه پس...! واسه همین عوض میشه! قبلنا میو میو خوب بود، عوض میشد و خوبتر میشد، ولی الانا بد و بدتر و بدتر داره میشه هی پشت سر هم!! خدا کنه...
-
دیدی تا حالا؟
شنبه 29 بهمنماه سال 1390 13:27
شنیده بودم که میگفتن: دروغ نگو، چون مجبوری باز با یه دروغ دیگه، دروغ قبلیتو بپوشونی و بعدشم یه دروغ جدید لازمه که دروغ دومی رو ماست مالی کنی و به همین شکل سر تا پای زندگیت میشه پر از دروغای جورواجور!! فکرشم نمی کردم که این سلسله مراتب دروغگویی میتونه تا سالیان سال بشه حرفه و شغل!! اونم بصورت ناخودآگاه!!! خداوندا، دستم...
-
روز عشق
سهشنبه 25 بهمنماه سال 1390 00:04
ما چه لبریزیم و یار اندر کنار عشق جاوید است و سر تا پا به نار می بسی سوزد تن از چشمانِ او جملگی مُردیم از خندانِ او چرخشی شیرین تر از هفت آسمان می بچرخد یار چون رنگین کمان گِردِ ما گشتست بوی دامنش مستش از جانیم و از پیراهنش ای که زیبایی و مینایی و ناز دست گیرم باش ای راز و نیاز روزی از روی چو ماهت نازنین یک نظر بر ما...