چشماتو نبند
چون دیگه نمیبینم!
وقتی به سمتی نگاه میکنی، روشن میشه، معنی میگیره.
نبند چشماتو،
آخه رنگی که توی چشمات هست، هیچ جای دیگه نیست!
نه، چشماتو نبند
نگام کن
بهم حسِ بودن میده، وقتی سمت نگاهت روبه منه.
چرا وقتی نگام میکنی دوست دارم اشک بریزم؟! یعنی اشک شادیه؟ باید همین باشه، آخه دل تو دلم نیست توی اون لحظه، دلم میلرزه توی اون دقیقه هایی که نگات به منه. دلم میریزه توی خودش از بی خود شدن...
چرا انقدر زیباست بودنت؟!
از: احمدرضا زارعی
راهی نیست، کافیه سرتو بالا بگیری و چشماتو باز کنی، چه هوا ابری باشه چه آروم، حتما تشعشع آفتاب رو میبینی. اگه بخت باهات یار باشه، میتونی خود آفتاب رو با چشمات نظاره کنی.
خوشا به حال کسایی که توی روز، سرشون رو بالا نگه می دارن و نمیزارن هیچ عاملی حواسشون رو پرت کنه، که نگاهشون رو به زمین هدایت کنه...
از: احمدرضا زارعی
اولی: میخوام کلا بی خیال قضیه شم!
دومی: چی؟! چرا آخه؟! خوب یه خورده کمتر، مراعات کن تا مشکلی پیش نیاد!!!
اولی: اینجوری بهتره
دومی: یعنی چی؟!
اولی: بزار با یه مثال روشنت کنم. ببین، من سرم از اول درد نمیکرد. یهو زد به سرم که دستمال ببندم بهش! دستمالو که خواستم ببندم، گفتم حالا که دارم میبندم، خوب محکمش کنم!! اونقدر محکم کردم گرهشو که از خیلی کسای دیگه ای که چندین سال کارشون دستمال بستن به سرشون بود محکم تر شد!! آقا سرتو درد نیارم، حاصل کار این شد که حالا سر درد گرفتم، و میدونم که اگه این دستماله نباشه سردرد هم میره پی کارش. حالا دوتا راه حل دارم، یکی اینکه گره دستماله رو یخورده شُلِش کنم. دومیشم اینه که کلاً دستمال رو بکنم بندازم دور و بیخیال قضیه شم. حالا عقل سلیمِ تو کدومو انتخاب میکنه؟!
دومی: خوب، پس من چی؟!!! اونهمه خوشی داشتیم باهم، همش یعنی پرید؟!
اولی: گاهی اوقات خوبه که آدما دیگران رو بخاطر خود طرف مقابل و خوبی طرف مقابل بخوان، تا فقط خوشی خودشون!!! نظرت چیه؟
نفر دوم سکوتی کرد و سرشو انداخت پایین. بعد آروم سرشو آورد بالا و زمزمه کرد: معذرت میخوام، حرفت درسته. موفق باشی دوست من...
از: احمدرضا زارعی
عجب چرخشی دارد این چرخ گردون! که در منتهای خستگی و تنهایی، آرامِ خاطرمان در آنجا یافت می شود که روزگاری گریزان بودیمَش!
بچرخ و بگرد و بپیچان و ساز
مرا هم صدایی، تویی چاره ساز
مرا دور گشت و گران زندگی
بساز این تن و روح و دل رزم ساز
از: احمدرضا زارعی
رفت بیرون، نه ببخشید، "به در" شد یعنی! چی؟! 13 رو میگم. رفتیم در به درش کردیم!!!
دقیقا در لحظات پایانی 13 بود که راه افتادم توی جاده، به سمت یه شهر دیگه! که کامل بندازم 13 رو بیرون از زندگیم!! می خوام توی این شهر بمونم یه چند روزی که از "به در" شدن این 13ه امسال مطمئن شم و یقین حاصل شه که دیگه بازگشتی توش نیست!
دروغ 13 رو البته گفتم و راه افتادم. هم به خودم، هم به دیگران! جالب بود، امسال کسی دروغ 13 رو به من نگفت، یعنی به زبون نیاورد، توی چشمشون می خوندم!! امسالی که اومده، باید سال جالبی باشه، چون شروع همه چیش جدید بود، حتی "به در" شدن "13"ش!!
از: احمدرضا زارعی
زیباست، ولی دردناک! سخته، خیلی سخت... . نمیشه کاریش کرد، تنها راه حلش اینه که رهاش کنی بزاری آروم سرازیر شه، از چشمات.
وقتی مشغول به کاری هستی، یدفه کُلِ گذشته میاد جلوی چشمت، انگاری داری فیلم سینمایی میبینی، یه فیلم سینمایی تکراری که تا آخر عمرت باهاش روبرو هستی. انقدر کشدار میشه تا خیس کنه صورتتو، بعدش شاید رهات کنه، تا تکرار بعدی.
کجایی؟!.....
از: احمدرضا زارعی
آغوشم از برای تو گشوده بود
گفت زبانت کین نیک ستوده بود
که گشایم تمام وجودم را به پهنای عشق
و تو شنیدی
ضربان بوسه هایم را
و دردی که شیرین بر لبانت نقش می بست
تا سختیِ ماندگار عشق مرا دریابی.
افسوس
دیگر ز گفته هایت نور نمی پاشد...
از: احمدرضا زارعی
کسی جایی کناری
بسی گوید که اندر زجری، آری
بسی خواند که آن یار قدیمی
نبودت یار، ماری بود و خوش خال و خطی سر تا به پایش
چرا کردی تو جانت را فدایش؟!
گریزان می کنندت زانکه افکار تو بودش
همه در ذکر و غمخوار تو بودش.
رفیقی گفت روزی با نصیحت
گر آسان یافتت راه و صلاحی
بدان هستی تو اندر اشتباهی
که غرقت می کند اندر تباهی
بری زان کبر زین حجر و گناهی
ولی نادیده خوانندت کلامی و بسی گویند کین تو، آن تویی کَش نیستش هم سرپناهی
نماند بَهرَت ای غافل جز آهی
ببندم چشم، هم گوش و هم این آشفته احساسِ درون را
خدا را هست چشم و گوش و هم احساس و چون را
از: احمدرضا زارعی
حکمت هست یا هر چیز دیگه ای، درکش واقعا سخت و سنگینه. سال عجیبی بود این سال 90. توی این سال، آرزویی رو که 6 سال بود داشتم، از دست دادم! ولی بعدش آرزویی رو بدست آوردم که 15 سال بود شدیدا حسرتش رو می خوردم!!!
گاهی اوقات با خودم میگم: یعنی هر دو باهم نمی شد؟ گاهی اوقات می بینم، نبود یکی باعث شده که نوایی که از دومی در میاد، معنای بهتری بده، عمیقتر در وجودم رشد کنه.
امیدوارم آرزوی 6 سال پیش من به آرزویی که دوست داشت در 40 سالگیش برسه، برسه...
عجبا که چرخ گردون، ز دو دستِ من جدا شد
که جمال یار چرخید و پرید و، دل فنا شد
به دمی که چشم بگشودم از این فراق؛ آمد
صنمی و دردهامان، همه سر به سر دوا شد
از: احمدرضا زارعی
سلام دوستان خوب من.
امروز، روز اولی بود که از سال 1391سپری شد. ورود همه ی دوستای عزیزم به سال جدید رو تبریک میگم. سال نو رو همراه با دسته دسته گُل های خشبوی خوشبختی و موفقیت واستون آرزومندم، موفقیت ها و شادی هایی که تا ابد واستون پایدار و ماندگار بمونه دوستان
سال نو مبارک