ماه رویی، مهربانی، مهدِ آوازی و شور
با تو بی خود گشته، هم در رقص و در جشن و سرور
یک دل و یک دلپذیر آمد نصیب از بودنت
لحظه را با شوقِ دیدارِ تو هم سازم مرور
دستگیرم باش جانا، بی تو بی دستیم و جان
همرهم باش ای نگارین یار، ای تو مهربان
در رکابت گشت و خوابت گشت و بی تابت بشد
دل، که بیمار است و درمانش نگاهت، ای امان
از: احمدرضا زارعی
مدارا کن
چگونه؟
ببین
بشنو
نوازش کن
بوسه بخش
احساس کن
لبخند، تبسم، خنده، قاه قاه از سر شادی
صدا زن
ببخش
اشاره کن
زنده دار، زنده ی مرا
که
تو را
می ستاید دل...
از: احمدرضا زارعی
به دریا تفسیر کنم تو را یا خورشید؟
که عمیقی و زلال
که پر نوری و بری ز تاریکی و ملال
که قطره قطره ی وجودت را به لطافت بینم
که به گرمای تنت دل بسته، محبت چینم.
چو در آغوش فشرم تو را
به وسعت دریا، دلی به زیباییِ خورشید را شنوم
که هر چه بیش تر از پیش ز شیرینیِ لبانش نوشم
تشنه تر گردم.
چه خوانم تو را؟
خورشید یا دریا؟
از: احمدرضا زارعی
پاینده، بوی بودنت
زنده، احساس من
ماندگار، تا ابد، دوستت دارم هایمان
که
بی عطر تنت، نخواهم بود با روانی که پاک باشد و روان چو جاریِ گیسوانت
آن هنگام که باد به انتشارِ تو در تلاش در خود شناور سازد حضورت را
رایحه ی تو را
موی تو را
دلِ مرا
به سوی تو
از: احمدرضا زارعی
چرا، هُرری میریزه پایین دلِ آدم؟
چرا، اینقد تند میزنه قلب؟
چرا، حضورش انقدر سریع تشخیص داده میشه؟!
چرا، آخه چجوری میشه یعنی که فقط شنیدنِ صدایِ پاش واسه دلهره کافیه؟!!
اصلا دلهره واسه چیه؟! مگه نه اینه که احساس خوبی داره آدم در بودنش، دیگه چرا انقدر هول و ولا می افته به جونت وقتی نزدیکشی؟!
چرا، با فکر کردن بهش، انقدر درگیر میشم با خودم؟!!! چرا انقدر درگیری توی فکر کردن بهش رو دوست دارم؟! چرا دلتنگیش شیرینه؟!! این یکی رو واقعا دیگه نمیشه درک کرد، آخه مگه دلتنگی شیرینه؟!!! کجاش شیرینه آخه؟!!!
کمکم کن....
از: کسیکه معشوق را بی وقفه می خواند...
یکی شکّر نظر، شکّر کلامی
دهی مستی به لبخندی و کامی
مرامی، سخت بیمار تو گشتیم
بخوان جانا گهی از ما تو نامی
از: احمدرضا زارعی
صبح و شیرینیِ دیدارِ تو یار
هم سزاوارِ تو بودن هر بار
با تو دنیا چه بهشت است و برین
شهد و سرخاب و سلام است و بهار
از: احمدرضا زارعی
از کنارم گذشت
که در دم، قالب تهی گشت.
چیستی تو؟
که در با تو بودن همه طعم و رایحه را شنیدن توانم
حتی فرشتگان را
و جز انسان را.
چو رهگذاری که گذارش به بهار اوفتاده
در شعفم
بهارِ جاودانم باش
ای جاودانِ عطر عشق...
از: احمدرضا زارعی
لبخند و نظر بازی یار از نظر آمد
هم غصه شد از پیکر و هم صد ظفر آمد
مه رو، تو بهاری و تنت عطر گل یاس
من شد به در از من چو نسیمت ز در آمد
از: احمدرضا زارعی
اگه بخوام تشبیه کنم احساسم رو از بودنت، مثل اتفاقی زیبا هستی، که برای من بوجود اومد. اتفاقی که تمامِ ناتمامم رو گرفت، به بالا برد، اوج داد. اتفاقی که نبودنت از عرش به فرشم میندازه، نیست میشم...
ندانستم که محرابی و صد اوج از تو پیداست
مرا دریاب، دریابم، جهانم بی تو رسواست
تو
کسی که چه بدانی و ندانی
بیش از پیش در خویش احساس از عشقت می کنم...
از: احمدرضا زارعی