آهسته فریاد می زنم
که تنها تو شنوی
و نه هیچ شنونده ای که نامحرم باشد
که
همه آمال منی و همه درمان منی
که
قدمی هم بِنِه ای جلوه ی خورشید و طلوع
بر سراسیمه دلی پر ز غروب
تا که با نورِ تو آغازِ نفس ساز کنم
تا که با جلوه ی دیدار تو پرواز کنم
که تو ماوای منی.
دارمت دوست فراوان تر از این لحظه و تا
به دمی کَش بجز آوازِ نوای تو نباشد نزدیک
از: احمدرضا زارعی
چه تلاطم می افکَنَدَم بر دل
چو می نگرد دیده بر آینه
که به لرزه افکنده و سُست خواهدم کرد
سر تا به پا را
و تقلای ایستادنم جز تکیه بر دیوار نیست
که
آنچه در آینه پدیدارم آید، من نیست
خندانِ صورتِ درخشانِ توست
چه زیباست سِحرِ بودنت
که من تو گشته ام و گُم.
خوشا به لحظه ای که چو نگاه از آینه بر می گیرم
در انتهای بودن
تو را بینم که خندان بسویم آیی و مرا غرق در آغوش فشاری که
من، هستم، عاشقم...
از: احمدرضا زارعی
صد آه و صد اندوه تو داری و مرا لیک
هم حزن و سلامی که ز دل شد به تو نزدیک
گر بر تو جفایی بنمودیم ببخشای
تا بخشمت از مهر و صفا، جان ز تن، این نیک
از: احمدرضا زارعی
ایستاده دنیا
بی حس
بی حرکت
همه چیز و انسانش نامفهوم
گنگ.
هیچ نمی شنود وجود
از آن هنگام که بر زبانت تاختن گرفت مرا که: کفایت یافت با تو بودنم را...
توراست دنیایی در دل
که گر نباشدم وجودت را نزدیک
نیست گردد و تاریک تنهاییِ این کلامی که بر نقشِ کاغذ رنگِ زیبایی بخشد
که
دوستت دارم...
از: احمدرضا زارعی
سرِ زلفِ تو گردابیست هائل
چه شور افکند و در دل این مسائل
چه گلگون رو، بسی پر خون دلِ ما
خدا را، جز تو ما را نیست سائل
از: احمدرضا زارعی
دست
بالای دست
بسیار است
آنچنان که نیست گردد ز فشارِ بالادستان دستی که در پست ترین نقطه زمانی به خیال می پروراند که نیست هیچ دستی که بالاترینِ بالایش باشد.
مست باش ز دوستی و مگذار که فدایت کند گزافه گویی های زمانه
که تو سروری
به انسانیت
از: احمدرضا زارعی
یار را هم گله آمد که تویی در نایم
کو جوابی و من این ژاژ عجب می خایم
گفت تا بهر من از شوق نیایی، نبری
دل، که قفل است و به صد حوصله تا می آیم
از: احمدرضا زارعی
شبیه سلامی، وقتی به زبون میارمت ناخودآگاه لبخند می زنم، بی اختیار سرم خم میشه، یه خورده، جوری که بتونم چشماتو ببینم.
امان از او لحظه که هُرم نفست رو حس کنم، بی حس میشم!
سمتی که ایستادی گرمتره، توی هر شرایطی که باشیم. بدون اینکه بدونم کجایی، بی اختیار میچرخم به سمتت، آخه گرماتو دوست دارم.
بودنتو نابود نکن، که سلامتِ من به سلامِت بستست و خنده ی من به خوشی تو...
از: احمدرضا زارعی
کیست این تو که خفته ای در آغوشم
گاه گاهی صدا میزنی ام
وین مراست کفایت
که آرامشیست نجوای نوایت
در آن هنگام که زمزمه کنان زندگی بخشی مرا
که: "دوستت دارم..."
از: احمدرضا زارعی
زمانی که مرد زن می شود و زن مرد، زمانیست که دوستی به دشمنی، سرافرازی به خواری، و احترام به اتهام تبدیل می شوند.
چرا؟ چون هر کس تلاش می کند در جایی قرار گیرد، که جای او نیست!!
از: احمدرضا زارعی