چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

همواره در یاد تو باشم

گَرَت شد ره جدا از ما و زین سوی

گَرَت از یاد رفت آن حرف و این خوی

بدان همواره در یاد تو باشم

اگر روزی گذارت گشت از این کوی


از: احمدرضا زارعی


بی نصیبیم

دوستی گفت: بگذر

گفتمش:


گذشتیم و رهی هم رفت و دیدیم

سرابی و به صحراها رسیدیم

نگارین یار دور از دست و ما نیز

ز دنیایش بسی هم بی نصیبیم


از: احمدرضا زارعی


یک جمله بر باد

با تو بودن را چه فریاد است و نیست

همنوایی، این چه بیداد است و نیست

در تو یک اندیشه زین دنیای من

عمرِ ما یک جمله بر باد است و نیست


از: احمدرضا زارعی

خیلی شلوغه!

کلمات سنگینن، حرف از خود خواهیه، حرف از ندیدنِ طرف مقابل و بد خواهیه!! 

نگاه ها سنگینن، یا به آینده ای تار چشم دوختن، یا به اکنونی که همراهشون اگه باشی خار شدن نصیبت میشه!!

خیلی شلوغه! خیلی!! کاش می شد یه جای دیگه باشم...


یه فضای باز، چمن، نسیم خنک...


از: احمدرضا زارعی

شُمارش اوفتاد اندر نفس نیز

دو دستانِ تو در دستانم آمد

ز خندانِ تو جان در جانم آمد

شُمارش اوفتاد اندر نفس نیز

چو بر چشمانت این چشمانم آمد


چه لبریزیم و از بوی تو یارا

چه مستیم از خمِ موی تو یارا

قدح پُر ساز، لبریز از لبانت

که بربستیم و ره سوی تو یارا


از: احمدرضا زارعی

پرستیدن تو را باشد سزاوار

تو چرخاندی و چرخیدن گرفت این 

دو چشمان و جهان ما را، که در دین 

پرستیدن تو را باشد سزاوار 

مرا دریاب و هم در کارِ خود بین 

 

از: احمدرضا زارعی

ظهور کن

مرهم از دستانت ای دُردانه ی زیبای من 

رخت بر بست از من آن پنهان و این پیدای من 

اشکِ چشمی هست سویت جاری از سوی نیاز 

کُن ظهور ای خفته شیرین در دل، ای دنیای من 

 

از: احمدرضا زارعی

مرا کن غرق

سلامی سویت ای گُل گشت جاری 

که شاید تا دو دستم را فشاری 

مرا شیرین، تو لبخندی ببخشای 

مرا کن غرق، گو هستی و "آری" 

 

از: احمدرضا زارعی

عمرِ ما را گیر و هم آرام باش

سینه مینالد کجا درمانِ تو؟ 

آن کجا کو بود هم در جانِ تو؟ 

دست هایش را کجا گرمای توست؟ 

کو، که کیشت بود و هم سرمای توست؟ 

چشم می گردانم اَش تا یافتن 

می نبینم کس در اینجا، وایِ من 

دادِ دل را بس که بیداد است و نیست 

همرهی، زین دل چه فریاد است و نیست 

لحظه ای آرامِ جانت نازنین 

لحظه ای آرام کن، جانم حزین 

صبر را تا کِی، کجا، دنبال شُد؟ 

گفت: روزی، و بسی هم سال شُد  

عمر می خواند تو را تا بین و باش 

عمرِ ما را گیر و هم آرام باش 

 

از: احمدرضا زارعی

اسیر

کاش در آن پیچشی که زندگی به راهم افکند

نمی رفت دل به سویی که پیچد نگاهم اندر نگاهی و گرهی کور سازَدَم لبخندی که بر لبانت بود بر زنده بودن.

 

که تقلای فرار کاریست بس عبث

ز چشمانِ تو...

 

از: احمدرضا زارعی