فریادی در من و فرجامِ تمامِ اندیشه ی من
چو تکراری دلنشین، همنشین هر روز و هر خوابی
اوراقِ زندگیِ خود را با نام تو باز گشایم
که
بنام تو
بنام همیشه ی من
بنام مهتاب شب تارم
بنام مه رو و دلدارم
بنام نامی عشق، قرائتت خواهم کرد
بر دل و بر زبان و به فریاد
که آیینم گشتی و ماندگار
ای شکوه هر آفریده
نور دو دیده.
و اینبار
تو درختم باش و من راهگذاری که ز خستگیِ راهی دراز در سایه سارت دمی آرام گیرد
که فرسنگها را به شوقِ سجده بر آستانه ی دوست پیموده
بگذار که شکوهمند تنت تکیه گاهم باشد
دمی ز صبر و سکینه
بنوش ز قطرات اشکم
تا محبتِ گفتارم را شنوی
که هر چه هست
ازآنِ توست
در وجود
در دل
در دیده
از: احمدرضا زارعی
صبا را گفت دل تا سویت آید
کمی زان عطر زیبایت رباید
دمی هم بهرِ ما آرَد ز بویت
که تا میرد من و هم پر گشاید
از: احمدرضا زارعی
من
درختت می گردم
تو
کبوترم باش
در آسمانم باش
بر بالای من بال زن
بگرد
بچرخ
که با تو سربلندم و شادمان.
گاهی هم بر زمین بنگر
به چشمان منتظری که به یک لحظه فرودت بر شاخسار خویش لحظه شماری می کند
تا ز قدوم مبارکت تازه شود
سبز گردد
بنگر
نگاه کن
که انتظارِ نرمِ وجودت را می کشم
که خستگیِ خود را با تنِ این درخت
بیرون کنی از تن
و باز پر گشایی به اوجِ زیبایی.
به هر بام که گام نهی
دانم که کبوترِ آسمانم خواهی ماند
خواهم که کبوتر آسمانم بمانی
سُرایم نامِ تو را به زیبایی
که گر نباشد نازنینِ نگاهت بر من
خشک گردم و نابود.
با من بمان
ای روحِ زیبای زندگی
ای
عشق
از: احمدرضا زارعی
زن
یعنی زینت
یعنی تو.
تو
یعنی آرامشی که زیباست
یعنی
زیبایی که آرام است.
تو
یعنی محبت
یعنی لطافت
یعنی رضایت
یعنی
متانت.
تو
یعنی زن
یعنی
آغازگر جریان زندگی در من...
روزت مبارک
از: احمدرضا زارعی
از تو یک لبخند و از من یک حیات
در تو یک اندیشه در من حبِّ ذات
محو و ویران و بسی بی خود شدن
مردن از شیرین لب و شیرین نبات
از: احمدرضا زارعی
کلام را چه توان است
که برون ریزد آشفته ی درونم را؟
نیست واژه
کلمه
حرف
که شرح از عمقِ من اندر آه کشد
که دارمت دوست
به احساسی که زیباترین باشد
چو زیبا رویِ تو گل.
نیست توانی که گویدت از احساسِ جاویدِ دل
دریاب آشفته ی نوشته هایم را
ای نور
از: قلمی که بر کاغذ میچرخد و میلرزد، تا ز رنگ باز ایستد
به: گوهری که میچرخد و میرقصد، تا افتم ز نفس
سپید گشت و پهناور
دلی کز عشقت به جوانه نشسته است.
بیارای مرا به ریشه دواندن
گل دادن
شکفتن
بارور شدن
بیارای مرا به بودن
بیارایم
امید زندگانی من...
از: احمدرضا زارعی
به هر کوی که گذارت گشت
به هر سوی که روی نهادی
بدان
دلی به تقلای نگاهت در انتظار نامِ تو بر لب دارد
نفسی هست که به شِکوه تلاقیِ بازدمت را به سینه سپارد
عطشی هست که جز چیدمانِ لبانت را خواستش نیست
دستی هست که جز حلقه بستن به دورادورِ بودنت را نوایش نیست.
بدان
به آغازِ بودن و انجامی که شدنم باشد
جز تو خشبو گلی به گلزار زندگانی نشنیده دل
و خجل گردم ز سیاه چشمانی که توراست دنیای من
بمان
با من
که من با تو من گردم و تو
از: احمدرضا زارعی
هرچی صمیمی تر باشی، فکرایی که میزنه به سَرِت راجب عزیزترین کَسِت بدتره!! تا دور نشی، نبینیش، نشنویش، حِسِش نکنی، نمی فهمی که چیچی رو داری اصلا!! یعنی حتما باید جوری شه که نداشته باشیش، تا بفهمی که داریش!!!
کارِ دنیاست یا خود آدمیزاده یا نمیدونم چی هست که پیچ و تابش زیاده والا، بلا که بدونیم قدرشو که اگه رفت از دست دیگه از دستِ کسی کاری بر نمیاد جز دستِ خود آدم که خاک بریزه توش و بریزه روی سر خودش! که ای دادِ بی دود که نمی خواستم اینجوری شه!!
دستتو می بوسم...
از: کسیسکه جدایی را در خواب هم توان دیدن ندارد...
نبود
شرابی که ویران کند آغشته ی جانم را به ویرانیِ تو
چرخشِ یار را کجا و گردش مِی در قدح
که در هر چرخشش هزاران بار گرفتار آمدیم و حیران.
دردیست جاوید در سر
که تا پاست
لحظه ای از سرخ لبانت.
نخواهدش بودن
چو تو عشق
چو تو
در من
از: احمدرضا زارعی