چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

دل به تو بستیم و دان

باز نشانت دمان، تیر که جست از کمان

بی خود و دیوانه شد، زان قدمت مهربان

ماه کجا روی تو، شاه که بود خوی تو

آتیه هم سوی تو، دل به تو بستیم و دان


از: احمدرضا زارعی

پدیدارم آمد

پدیدارم آمد

نیمی از خود را

که ناپیدا گشته بودش

به عمرِ شب و روزی که گذرانده بودم.


پدیدارم آمد

تویِ شکوهمندت را

که آرزویم گشتی و خواستت دل تا که نیمه ی دیگرم گردی.


خدای را به زجه

به زاری

فریاد زنم تا

گرت اندر این جهان به وصال دو نیمه را ناتمام نهاد

بدان جهان شهزاده ی پری رویم گردی

کاندر قدمگاهت خود را فکنم

تا به هر آن کجا که خواهد، بمانی شه روی من

وَه که غوغاییست لبخند لبانت

که بهشت شیرینیِ خود را ز تو وامدار است

و من

عشقِ جاویدم را

ای

ماه روی بی همتا


از: احمدرضا زارعی

ای محبت بی پایان

افتم ز نفس؟

هرگز

گر که نهایتِ انتظارم تو باشی.

خستگی را، نا امیدی را ناتوانم از استقامت؟

هرگز

گر تو همراهم باشی.

همصدایت گردم

گر صدا زنی ام

گر که خواهی مرا

گر که باورت از اندیشه ی عشق پر باشد

که من پُرم از تو

لبریزت گشته وجودی که قطره ای بیش نیست

و تو بزرگی و فراوان

به هر مکان که راهم باشد

ستایمت

ای محبت بی پایان


از: احمدرضا زارعی

تو که سرچشمه ی جودی

صنما چو چشم زیبای تو ام به چشم آمد

چه دل آرام گرفت و ز خروش و خشم آمد

تو که آرام وجودی، تو که سرچشمه ی جودی

ز ازل تو در دل مایی و تا ابد تو بودی

کَرَم از چهره ی خندان تو بس نوید باشد

همه وصل و لب و دندانِ تو را امید باشد

چه خراب گشتمی لحظه ی دیدار تو یارا

چه خراب تر بسی شد ز سر زلف تو ما را

چو جدای گشتمی صبر و صلات را کجا شد؟

طلبت کند دل و جان، که ز ما نفس جدا شد

شب و روز و ماه و خورشید و نگاهت ای پریوش

تو تمامی اندر این ورطه و دل تو را چه بی غش

به نوای بودنت با تو چه شکوه ها که رفت، این

تو بگیر اندر آغوش و مرا به سجده در دین

همه نامت اندر آیین و نوایت اندر این دل

ز خدا که خواستیمت، تو بیا که گشت مشکل


از: احمدرضا زارعی

 

ماوای آرام

به آه خواندی بودنت را

به درد.

چو در آغوشت گرفت دل

دردیست که ز سینه برون خواهد شد

که

آرامشت را هزاران هزار بار شکرش باد

خدای را 

به سجده نشسته

به اشک خوانم تا

آغوشم ماوای آرامت باشد

گردد

تا پایانِ من

گوهر زیبای هستیِ من


از: احمدرضا زارعی

بی مانند

بی نظیر و بی مانند

بر قله ی تفکراتم نشسته ای و

به هر سوی به دنبالِ نقشی از بی همتاییِ صورتت حیرانم

گریانم

دوانم

در کوی رایحه ی تو

تا گویمت از عشقی که بی امان گشته

از آن هنگام که گفت چشمانت به یک لبخند

که

دوست می داشت نازنینِ تنت دوست داشتنم را.


ای شکفته گلِ بی مثالِ باغِ من

فدایت خواهد شد لحظه به لحظه ی من

از امروز

تا ابد


از: احمدرضا زارعی

تو خوابی و من...

آرام

بوسمت.

تا که آرامِ چهره ی درخشانت بماند ماندگار

غرقِ در آرامش...

 

بوسه بر لب، دست در دستت نهم

تا به سویت زاندرون بیرون جهم

قبله گاهی و مرا چون ساربان

کن هدایت، زآنکه عشق آمد رهم


از: احمدرضا زارعی

یک لحظه

لحظه ای هست که احساس می کنی از دست رفت! لحظه ای که میتونست بهتر باشه و کامل، اما دیگه نیست. توی این لحظه، از اونجا که هنوز مطمئن نیستی، یجورایی میشینی دعا میکنی که احساست اشتباه باشه. با خودت اگر و اما میچینی که شاید درست شه، حل شه، رد شه مشکل. 
ته دل بی قراری و انتظارِ نشونه ای رو میکشی که بهت بگه از نتیجه. سعی میکنی از هر چیزی یه معنی بگیری. این نقطه ی آدمای درمونده شبیه همه، که توی هر بود و نبودی معنی می بینن، انگار خدا داره از همه چیز استفاده می کنه که هدایتت کنه، چون دیگه کاری از دست خودت بر نمیاد. 

کاش بدونی که نبودنت پوچ میکنه منو از آینده...

از: احمدرضا زارعی

قلمم می چرخد

لبی از بحرِ تو یار

دمی از هُرمِ نفس های نگار

بس، مرا بس باشد.

نامت اندر دل و بر کاغذ و لیک

قلمم می چرخد

نقشت از پشتِ نظر بر سرِ حرف آید و من

حرف حرفش به کمال آرَم و بر کاغذ تا

شنوی احوالم

دل دهی دلدارم.


آرزوییست به دل

همه شوقیست به لب

من و تو ما گردیم...


از: احمدرضا زارعی

جاویدانم باش

ای پایان بخشِ تاریکی و آغازگر طلوع عشق و محبت

تو تن نازی و بدانگاه که حضورت را یابم

تنِ نازکِ خاطره می لرزد

خاطرِ عشق تلاطم یابد ز امواج بلند و فرودِ اندامی که توراست.

مراست حیرت

مراست تنها قایقی که رهایش نموده پارو زدن را

در بی کرانِ اقیانوسی که تو باشی

که مرا تا افق بالا بری و هم به پروازم آری.

مراست اشکِ غیرت

گر که چشمی بی چشم

معجزه ی وجودت را به نگاهِ بد زخم افکند.

مراست زنده و جاوید احساسِ درون

به فدای آن لحظه که نامی آشنا را ز لبانِ تو شنوم که صدا زنی ام که

جاویدانم باش.


از: احمدرضا زارعی