چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

و پیانو...

با سلام خدمت همه ی دوستای گُلم.


بعد از چند وقت کار کردن با پیانو، تصمیم گرفتم که تنظیم هایی رو که باهاش انجام دادم رو هم بگذارم روی وبلاگم. امیدوارم دوستای گلم منو از نظرهاشون محروم نکنن، تا بتونم روی نوشته هام کار کنم و کارای خوبی ارائه بدم، البته با یاری شما دوستای خوبم 


تا چند روز دیگه اولین کارم رو میذارم اینجا، منتظر نظرات خوبتون هم خواهم بود عزیزان ...


ممنون که تا حالا همراه بودین، امیدوارم دلگرمیتون رو  نگیرین از من...


دوستدار همیشگی شما، احمدرضا 3> 3>

گمشده در عشق...

تو
هم درونِ منی و
هم نیستی!

هم لبخندی تو بر لبانم و
هم غم.

کیستی؟
چیستی؟
به چه توان تو را تشابهی یافتن؟
که فراتر ز زمین و زمانی.

در تو گُم گشته من.
به نازنینِ نگاهت
دستی
کلامی
رسان و بگوی و فِرِست نشانه ای از خود
که بی من گشته جانم بی تو...

از: احمدرضا زارعی

زمزمه ی عشق

لحظه ای
بنگر مرا
سخنیست تا گویم تو را.
نمی دانم
گر که بر زبان آید
چه آیَدَم بر روزگار و لیل و نهاری که ز تو چرخان بُوَند.

لحظه ای
بگذر ز گذارِ جوی عمری که توراست
روی بچرخان و بین دستانِ لرزانِ به سویت شتابان را 
که حلقه شوند و
تنگ گردند و
در آن نقطه که میانی نیست بینِ تنِ من و تو
آهسته 
به زمزمه نوازش گردانم تو را که
"دوستت دارم..."

از: احمدرضا زارعی


آمد او...

لحظه آخر به سرانجام رسید

کوفتن یافت به دستِ نَظَرَت حلقه به در

وین دل از فرش به تا اوجِ ثُریا برخاست

ز سرِ شوقِ تو نیلوفری ام.


بارِش از جنسِ گُلِ مریم باد

بر دو پایت شَهِ من

تابش از نابِ طلاییِ نگاه

از دو چشمانِ تو باد

بر تمامِ تنِ من


از: احمدرضا زارعی


ای یارِ قدیم...

بین، میانِ من و تو

گفته هایی همه رفت از دیروز

خنده هایی ز سرِ خاطره شُد 

شکوه هایی همه آمد بر لب

که تو بُردی از یاد 

همه هم یادِ مرا

که تو دادی بر باد

هرچه از عمر بدادیم و ز سر تا به سرِ ثانیه ها ساخته شد.


زین نگاهِ من و تو

می بشُد غرقِ هم از فردا گفت

از دلی تنها گفت

که به ما بودنِ خود دل خوش داشت

می بشُد تا به رها بودن و از غم ها گفت.


آه دیرینِ من و یارِ قدیم

بنشین با من و گو

می نشاید که تو را دلبرِ خود یاد کنم؟

 

از: احمدرضا زارعی


خرابم کن

عجبا ز سوزِشِ جرعه ای از تو

صنما، آن هنگام که فرو می برم تو را

به درون.

وا حیرتا بدان گاه که دوباره فراخوانمت

ز اعماقِ درون

که تمامِ ناتمامِ مرا به لرزه افکنی

که  بی خودَم گردانی ز بودن

حرارتیست شیرین و حلاوتیست دل نشین

آن لحظه که احساس به فوران افتد

بر صورت 

بر وجود

که گرمی و جاودان.


خرابم کن

خراب

که خوابِ چشمانت را خواهم دیدن

در منتهای ویرانی... 

 

از: احمدرضا زارعی

به زبان، نیایی...

نمی گُنجدم به زبان
نمی آیَدَم به بیان
تو را به آغوشِ بی مثالت
مُدارا کن
با دلِ من
که
همچو یک گُل در گلدانی
بر سخن ثابت می مانی
با نگاهَت چون گرگانی
می بری دل در یک آنی
هرکجا هستی خندانی
کرده ای در خود زندانی
ای شَهَم بستم پیمانی
تا که بازم بر تو جانی

از: احمدرضا زارعی

کاش تا مَهو شود...

یک لحظه به ذهنم خطور کرد که چرخی توی خاطرات گذشته بزنم، ببینم آیا چیزی بوده که ندیده باشم! که دیدم!! که کاش به سرم نمی زد که کنکاو کنم در گذشته ای که هیچ راهی ندارم واسه تغییرش.

اگه خاطره ای هست، بهتره که خاطره بمونه، بهتره که به هر چیزی که توی ذهن تبدیل شده همون باقی بمونه، خوب یا بد. چون اگه خوب بود و به بد بودنش پِی بُردی، دردی نصیبت می کنه که از دردِ دندون هم بدتره!! اگه بد بوده و خوب ببینیش گرفتار چنان پشیمانی ای میشی که خداییش اصلا قابل توصیف نیست!!


تو در آن لحظه ی لبخند و نگاه

گفتی ام تا که تو تنهایِ منی

چشم نادیده بدید از نظر و گریان شد.

تو در آن ثانیه کَش دم ز محبت بُردی

مستِ لبخندِ دگر واژه بُدی

نه نگاهِ من و لیک

آنچه آمد به نگاهَت نزدیک

بود سر تا به سَرَش بس تاریک

کاش تا نقشِ نگاهت ز نظر محو شود...

 

از: احمدرضا زارعی


از برای دلِ تو، از برای دلِ من...

یک سبد لاله ی سرخ
از برای دلِ تو
یک نفس لبخندی
هم برای دلِ من.

اندر این تن همه یک جان باشد
این هم ارزانیِ تو
اندر آن چشمِ تو یک دنیاییست
آن هم ارزانیِ من.

آه، شیرین سخن از فردا گو
از دلی تنها گو
که در آغازِ خود از لحظه ی انجام بگفت
که تو همراه شوی
هم قدم تا به قدم با من و همراه روی
تا بدان جا که نباشد نزدیک
تا بدان جا که خدا داند و بس
تا بدان جا که مرا
تو بخواهی به نَفَس
و مرا بَس باشد
یک دل و آن دل تو...

از: احمدرضا زارعی

می بوسَمَت

می بوسَمَت
آهسته
نرم
آرام.
اندیشه خالی گردد
من
خالی گردم
چشم ها سنگین تر از سنگینیِ عشق گردیده
در دنیایِ خاموشِ تاریکِ خود خواهم تا تجربه کنم
غرق شدنِ در عطر لبانت را
که نه یک بار
هزاران بار و تا منتهای هرچه که هست.
کاش تا چشمانمان تا ابد بسته بماند...

از: احمدرضا زارعی