با سلام خدمت همه ی دوستای گُلم.
بعد از چند وقت کار کردن با پیانو، تصمیم گرفتم که تنظیم هایی رو که باهاش انجام دادم رو هم بگذارم روی وبلاگم. امیدوارم دوستای گلم منو از نظرهاشون محروم نکنن، تا بتونم روی نوشته هام کار کنم و کارای خوبی ارائه بدم، البته با یاری شما دوستای خوبم 
تا چند روز دیگه اولین کارم رو میذارم اینجا، منتظر نظرات خوبتون هم خواهم بود عزیزان ...
ممنون که تا حالا همراه بودین، امیدوارم دلگرمیتون رو نگیرین از من...
دوستدار همیشگی شما، احمدرضا 3> 3>

بنگر مرا
سخنیست تا گویم تو را.
نمی دانم
گر که بر زبان آید
بگذر ز گذارِ جوی عمری که توراست
روی بچرخان و بین دستانِ لرزانِ به سویت شتابان را
که حلقه شوند و
تنگ گردند و
در آن نقطه که میانی نیست بینِ تنِ من و تو
آهسته
به زمزمه نوازش گردانم تو را که
"دوستت دارم..."
از: احمدرضا زارعی

لحظه آخر به سرانجام رسید
کوفتن یافت به دستِ نَظَرَت حلقه به در
وین دل از فرش به تا اوجِ ثُریا برخاست
ز سرِ شوقِ تو نیلوفری ام.
بارِش از جنسِ گُلِ مریم باد
بر دو پایت شَهِ من
تابش از نابِ طلاییِ نگاه
از دو چشمانِ تو باد
بر تمامِ تنِ من
از: احمدرضا زارعی

بین، میانِ من و تو
گفته هایی همه رفت از دیروز
خنده هایی ز سرِ خاطره شُد
شکوه هایی همه آمد بر لب
که تو بُردی از یاد
همه هم یادِ مرا
که تو دادی بر باد
هرچه از عمر بدادیم و ز سر تا به سرِ ثانیه ها ساخته شد.
زین نگاهِ من و تو
می بشُد غرقِ هم از فردا گفت
از دلی تنها گفت
که به ما بودنِ خود دل خوش داشت
می بشُد تا به رها بودن و از غم ها گفت.
آه دیرینِ من و یارِ قدیم
بنشین با من و گو
می نشاید که تو را دلبرِ خود یاد کنم؟
از: احمدرضا زارعی

عجبا ز سوزِشِ جرعه ای از تو
صنما، آن هنگام که فرو می برم تو را
به درون.
وا حیرتا بدان گاه که دوباره فراخوانمت
ز اعماقِ درون
که تمامِ ناتمامِ مرا به لرزه افکنی
که بی خودَم گردانی ز بودن
حرارتیست شیرین و حلاوتیست دل نشین
آن لحظه که احساس به فوران افتد
بر صورت
بر وجود
که گرمی و جاودان.
خرابم کن
خراب
که خوابِ چشمانت را خواهم دیدن
در منتهای ویرانی...
از: احمدرضا زارعی

یک لحظه به ذهنم خطور کرد که چرخی توی خاطرات گذشته بزنم، ببینم آیا چیزی بوده که ندیده باشم! که دیدم!! که کاش به سرم نمی زد که کنکاو کنم در گذشته ای که هیچ راهی ندارم واسه تغییرش.
اگه خاطره ای هست، بهتره که خاطره بمونه، بهتره که به هر چیزی که توی ذهن تبدیل شده همون باقی بمونه، خوب یا بد. چون اگه خوب بود و به بد بودنش پِی بُردی، دردی نصیبت می کنه که از دردِ دندون هم بدتره!! اگه بد بوده و خوب ببینیش گرفتار چنان پشیمانی ای میشی که خداییش اصلا قابل توصیف نیست!!
تو در آن لحظه ی لبخند و نگاه
گفتی ام تا که تو تنهایِ منی
چشم نادیده بدید از نظر و گریان شد.
تو در آن ثانیه کَش دم ز محبت بُردی
مستِ لبخندِ دگر واژه بُدی
نه نگاهِ من و لیک
آنچه آمد به نگاهَت نزدیک
بود سر تا به سَرَش بس تاریک
کاش تا نقشِ نگاهت ز نظر محو شود...
از: احمدرضا زارعی

