گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که: چطور میشه که لحظه ای انسان پُر باشه از شورِ تماشای یار، و لحظه ای دیگه خالی باشه از جنبشِ حتی لحظه ای پلکِ چشم، که باز بشن و ببینه روی دوست رو؟!
تنها جوابی که میشه بهش فکر کرد اینه که:
دوستی را گو گر او را یافتی
که
به دیارِ ما گذریت نیست یارِ دیرین
کین مکان قرن های قرن است که نشانیَت را به فراموشی به باد سپرده است
و
انسان نمایانِ دوست مانند فراوان گشته اند و
هیچِشان به گفته ی دل نمی آید.
بَد دیاریست
که ترس از گفته ی دل به دوست می سایدت
بَد دردیست
که غم بر دلت افزون نماید
خروارِ ناگفته های مانده در درون
بر دل
بر زبان...
از: احمدرضا زارعی

سخت بیمار و گرفتار آمدیم
به خیال آمده بود که چو در اخلاص نهیم اندیشه را
به اشتیاق خریدارش خواهد بود معشوق، دل را
که
سخت به اشتباه و به تکرار آمده بودیم!
تکراری که پایانیش نبوده و
نیست...
از: احمدرضا زارعی

دلی گرفت و تنگ شد
لبی ز غم بلرزه افتاد و
جاری گشت روانِ اشکی ز چشمه ی خاطرات.
چه گفته ها که به لب نیاورد دل
چه افسوسِ نگاه ها که به آسمان نرفت
چه غباری که ز سوخته ی وجود بر نخواست
تا که شاید شکلی از زیبایِ تو را در انتهای ناامیدی در هوای یادت به تصویر کشد.
نبودی و نبود مرا اندیشه ای به زنده بودن
نیستی
نفسِ خود را ارزانیِ که دانم؟!
از: احمدرضا زارعی

اگه تنهات گذاشت، اگه خیانت کرد، اگه رفت...
تو مگیر بر دل امروز و نگاه کن به روزی
که توانگر آیی از دور و بسوزد او به سوزی
که نگاه می همی کن تو مرا نگارِ دیرین
تو نگاه را به فردای و به عاقبت بدوزی
از: احمدرضا زارعی
برپا گشت و گسترده گشت و مرزیش نیست
غوغایی که در دل افکندی تو
به سلامی.
خوشا با تو زنده بودن
خوشا
با تو بودن
چشیدَنَت
که خزانم را بهار است و خشکیِ مرا سرزندگیست
به عطر نفسِ تو...
از: احمدرضا زارعی

نگاهِ لرزانت را خواندم
به یقین
به
آرامش.
دست بر مغشوشِ تفکراتت کشیدم و خواندمت
به صبر
به
آسایش.
گره بست و بست لبانمان بر هم چو چشمان ما
لحظه ای را
بوسه ای را
که باش
که هستم...
از: احمدرضا زارعی

فرحبخشی و تازه گردانیِمان به شیرینِ نازِ خود
چه فورانش افتد به خود، خونی که در قلب انتظارِ خروج کشد و
چه خواهد که جریان یابد اندر رگ
تا شاید رقصِ زیبا اندامِ نامانندت را بیند
آن هنگام که در صورت به نشانِ شرم از زیباییِ تو سُکنی گزیند.
بچرخ و چرخِشِ دنیای مرا کُند فرما
که دنیا به نظاره نشیند و باز ایستد ز جریان
آن هنگام که جریانِ گیسوانت اندر زمان به چرخش آید.
مانندی ات نیست
بی مثالِ من باش
رزگون گَلِ همیشگی ام...
از: احمدرضا زارعی

باید تا تکانید
خاکِ یک ساله را ز تن.
ای فردایِ من
طلوعت را به انتظار به نظاره نشسته دل
بِدَم
تا که تازه گردَدَم نفس اندر این سینه
ز رحمت مرحمتی فرمای و به وجود منتی افشان تا حلقه اندازَمَت به عزّت و غلامت گردم تا به ابد
که نابی چو طلایی درخشان
ای عطرِ طلوعِ زندگی...
از: احمدرضا زارعی

در دستانت بود
دستانم.
گفتی تا که آرام باشد آشفته ی درونم
آرامشم بخشید لبخندِ نگاهت
برقِ نوازشِ زیبای چشمانت.
گفتی تا رها باش
تا غوطه ور گشت بر کرانه ی زندگی تنِ لرزانم
دست ها گشوده و رو کرده به آسمان
تا که بارانش بارَد از امید و آسودگیِ خیالی فرح بخش.
چو سبک گشت وجودم
رهایش کرد دستانم را دستانت
جدایش کرد و فاصله افتاد و نبودَش از گرمای دستانت، گرمایی.
نمی دانم
غوطه ورت بودن را خوشتر باشد
یا بودنت؟
از: احمدرضا زارعی
