عجبا ز رنگین کمان و
انسان!
و رنگین باشد و به هزاران رنگ
که کمانَش را دلنشین ساخته.
هان که پیام آوَرِ عبورِ باران است و
سبزی و
خُرّمی.
امانِمان ده خداونگارا
که پیامِ محبت آوریم و
بارانی از رحمت رسیم و
یک رنگ!
که نشاید، تا انسانی هزار رنگ آییم...!
از: احمدرضا زارعی
خُشکم زد! دوستم، با عشقم...
یار خندید و نه با من، با او
دل ببخشید و نه با من، با او
من جدا گشته و بیزار شدم
دوست هم دید و نه با من، با او
از: احمدرضا زارعی
اولین باره که اینجوری مینویسم! تا حالا متنی شبیه این ننوشته بودم.
بذارین قبل از گذاشتن متن اینجا، یه توضیحی بدم اول.
داشتم خاطراتم رو مرور می کردم، یادم اومد که شخصی بهم تهمتی زده بود، و خدا را شکر فاش شد دروغگوییش. توی همون حس و حال بودم که این نوشته اومد، در جواب به عمل اون شخص.
و به تهمت ماندی
کور و کوته خواندی
که مرا در پَسِ امواجِ کلامت، لِه و موّاج کنی
بویِ بد، فتنه، فریب از تو چه غوغای کُنَد
هو و هم های کُنَد.
و خدا نزدیک است
و ز چشمش نتوانی تو که پنهان گردی
باز کن روی و رُخَت گر مردی...
احمدرضا!
صد حادثه کاندر آن لب و موست
وین جمله که آمَدَست و نیکوست
"ای عشق که جانَت انگبین بوست
تا هستم و هست دارَمَت دوست"
از: احمدرضا زارعی
به نظم آید چه وزنِ زندگانی
لسان الغیب، حافظ گر تو خوانی
گلستان گردد این دنیا در آن دم
کلامی گر ز سعدی هم فِشانی
بسی یاری ز دیوان رفت و هستیم
به منزلگاهِ بُستان میهمانی
که همپای جهان ما را بفرمود
اگر در دل غمی هم بود، فانی
گر احمد مُرد و اندر گور می رفت
کَلامَت زنده گردانید و، دانی
از: احمدرضا زارعی
به گوش می سپارم
گذشته را.
سینه، خالی خواهد تا گردیدن و
رنگِ رخساره فریاد بر خواهد آورد
که
آمدی و دزدیدی و بردی
شکستی و نَبَستی و رفتی
دل را و
تلخ، روزگارم.
به گوش می سپارم
آوایِ دیروز را
تا به فردا،
به تکرار، در اندوهِ امروز ننشینم...
از: احمدرضا زارعی
سلام دوستان خوبم. دوست دارم از همه ی شما عزیزیانی که لطف میکنین و به وبلاگم سر میزنین تشکر کنم. هرچند شعر زیر ممکنه تمام و کمام این کار رو انجام نده، اما اونو به همه ی شما عزیزان تقدیم می کنم:
گر جمله ای به هزاران مثال آوریم
در وصفِ رویِ تو گل، جامه ها که بَر دَریم
کوتاه و اندک آمده شرحِ کمالِ دوست
وین گو که شَرم را به کجا، از چه رو بَریم؟
از: احمدرضا زارعی
بهترینِ نعمت است و
شیرین ترینِ آرامِش
که دانم
هرآن که برآیَدَم ندای یاری ز دل
که گشایی ام ز محصورِ زمان، بَندی را
ز تو هیچ نخواهم شنیدن
جز
" آمَدَم"...
نهایَتیش نیست
محبتی کز تو در دل به شکفتن نِشَستَست
ای
مهربانِ دوست...
از: احمدرضا زارعی
