سر است و سودا.
و زبانیست که
به چرخیدن آید و گوید و
آشکار آوَرَد و
به باد بخشد، سودای در سر را!
زبان به کام دار
تا که جدایت نگردد، فرداها را
ز سنگسارِ نگاهِ نامحرمان!
از: احمدرضا زارعی
به رها گشتن اندیشید، دل از سینه
گفتمش تا:
به کجا خواهی شدن؟
گفت تا به دلدادگی.
گفتمش ای دل، نیست بدین سادگی!
بدین خانه که سرای توست
گرماست که جاویدان باشد
امان است، که آسودگیت را بی انتظاری از پاسخ، در دستانت نهد.
سر مگذار ای دل به کاشانه ای که آرزو به ماندن آوَری
گر که صاحب خانه بر ماندگاریِ سری دیگر اندیشه بسته باشد!
از: احمدرضا زارعی
به بلندای و پهنای آسمان است
دلی که توراست
نخواهد تا به فراموشی افتد و
به شکستن.
نتواند تا به گنجیدن آید و بستن
در تنگِ زمان و
روزگار.
پاینده بادا دمی که توراست
که زنده ایم، به بازدَمَت...
از: احمدرضا زارعی
چون سرابی شور، بر لبی تشنه
نگاهی و آهی ز دوردستانِ دور
بر دستانِ یاری که روزی حلقه ای بود و بودنی
بر وجود و
وزنی بر معنایِ تنِ من
که نیست و
گاه و بی گاه شبحی از عبورِ نگار را در کنار احساسم آید و
چو به شوقِ دیدارِ روی شیرینش روی می گردانم
نیستش از لحظه ی لبخند و شادی اثری و
خالیست جایِ دلی در این سینه
که یار با خود به یادگار همی بُرد.
باز آی
دلدارا
باز آی...
از: احمدرضا زارعی
احساس تنگیِ نفس، احساس گم کردن چیزی که هرچی میگردی پیداش نمیکنی، احساس اینکه چیزی تو سینت بوده ولی الان سر جاش نیست!
آروم و قرار نداری، دست به هر کاری میزنی که خودتو باهاش سرگرم کنی خیلی زود ازش خسته میشی.
کسی میاد حالتو میپرسه، یه لحظه میخندی و میگی: "خوبم". بعداز چند کلمه صحبت کردن باهاش دوباره میری تو فکر. دوباره میپرسه: "خوبی تو؟" ایندفه دیگه مثل قبل نمیخندی و میگی: "آره خوبم...یعنی خوب میشم!"
حسِ بی حوصلگی! اگه بذارن ممکنه بگیری بخوابی!! واقعا عجیبه!! چه قدرتی داره این دلتنگی...
از: احمدرضا زارعی
و خداوند کریم
که فراتر ز درِ فهمِ هر انسان باشد
نیست یک لحظه جدا زین تن و، در جان باشد.
گَرَت اندیشه ی دیدارِ خدا در سر بود
چشم بگشای و دمی بنگر و بین
لحظه ای نیست که رَب، دور ز دستانِ تو پنهان باشد...
از: احمدرضا زارعی

شک
مکن بر آنچه در پِیَش دوانی
ز فردا چه دانی
که خواهد بود در دستانت
آنچه پنداری که به یافتنش ناتوانی
بِشِنو صدای هر نَفَس را که به فیروزی ات خوانَد
به
فراموشی سپار پچ پچِ هر خَس را که بر شکستت در انتظارند
و در انتظار میگویندَت که نخواهی شد
چرا که به خوبیِ تو نمی دانندَت
توانی
چرا که
خواهانی...
از: احمدرضا زارعی
شروعی دوباره، کلامی جدید
تلاشی و چشمان من این بدید
که هر لحظه گر شد جدا راهِ من
نباشد مرا همزبان، همسخن
بباید که همواره نزدیک بود
بباید که سازم به تن تار و پود
که گویم خدا، همرهم باش تو
مرا زنده گردان به پاداش تو
که جز مهرت ای حق ندارم نظر
مرا هم رهان از خطا، از خطر
دو دستم بگیر و تو راهم نشان
نگیرد تو باشی مرا غم نشان
وجودت بسی جان ما را امید
تو گردانده ای جانِ ما را پدید
تو گویی ز آغاز و پایانِ ما
بگردان تو شیرین یکی جانِ ما
که تا باشم اندر جهان راهور
ز عمری که باشد بسی در گذر
تو نیرو دهی، کن تنم پایدار
از: احمدرضا زارعی