چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

لیلی و مجنون...

دلِ لیلی و

دلی که مجنونَش بود.


شب و ماه و

چشمانِ نگرانِ مجنون

که خیره به آسمان می نگریست و

در اندیشه می خواند نامِ یار را

که شاید

فردایَش را به دیدارِ رویِ محبوب دگرگون سازد.


تنِ لیلی و

رایحه ای که ز خاک برخاستن یافت

آنگاه که عمر، امانِ عشق را سر بُرید و

جدایَش ساخت آشفته ی مجنون را، زآغوشش...


بگو با من

در دقایقِ رفتن

لیلی را چه در اندیشه گذشت و

با مجنونَش، چه شد؟...


از: احمدرضا زارعی

(نقاشی زیبای استاد فرشچیان، در حکایتِ لیلی و مجنون)


بسی دل خون شد

با خیال تو بسی دل خون شد

جام ها در پی چشمت چون شد

مست و بی خود شُد و ویران و خراب

جان ز تن جست و همی بیرون شد

 

اما، کاش 

می شد که مانَدَت در دل، در سر، در انتظار

یادی از منِ دلداده ی بی قرار


از: احمدرضا زارعی

دیگر، امیدی نیست...

گُلی که فتاد و
پُلی که شکسته گشت.

دیگر امیدی نیست، به با هم بودنمان
که سخت به پاسخ نشستی و
شوقی که ز دل روییده بود را
بر زمین، شکستی...

از: احمدرضا زارعی


و دلی که، رهید...

چو نبودَش اندر دقایق، شعله ای پاک از عشق

سرابی بود و سردابی، سرازیر اندر این سینه، 

که

چاره را جز به سرانگُشتِ تو درمانَش نمی بود.


چو نوازِش اندر کار آمد،

حقیقتِ سپیدِ دلی چو خورشید نمایان گشت

که تو در سینه نگاهبانی.


به خواهش آمد این دل که:

"طلوعِ هر روزه ی من، خواهی گشتن؟

در پسِ طولانیِ خوابی که هم آن نیز اندر آغوشِ تو بودن را خوشتر است؟"

به ناز آمد و گفتن که:

"آری."

و دل

سوار بر بالِ عشق، به آرزو رسید و

رهید

که معشوق، مطلوب آمد...


باش ای عشقِ جاوید

تا همیشه ی من...


از: احمدرضا زارعی


تولدی که، مبارک است...

به امروز و

به دقایقی

شاید که کوچک بود و

شاید که آمَدَنَش به کوتاهیِ ساعتی نرسیده باشد

که بزرگ است و

به گوشِ زمانه خواهد تا به فریاد آید

که:

آمدم، که گلگونَش گردانم و

فانوسَش گردم

دنیا را

به روشناییِ هرچه زیباییست...


از: احمدرضا زارعی

دلی ز شیشه و، سنگی از دروغ...!

این روزها فراوان یافت می شوند: 


بر لب کلامی و در دل خیالِ خامی، که ز حرکات و سکناتشان تا معنای گفتارشان فرسنگها باشد از فاصله. 

گویَندِتان که: "منِ من جدا ز من است و هر چه هست زین هستیِ من، ازآنِ تو و هر انسانی که خوش بخشد از مرام"، و در معنا، صفاتشان را به واقع قرین خواهی یافتن با، دروغ!


ز شیشه ی دل، مراقبت ورزید

که شکنندَت، سنگِ دروغی که بر آن حک ز دوستی باشد و

نباشدَش نشانی از همراهی...!


از: احمدرضا زارعی

دوست، دوست...

سلامی و

کلامی و

دمی 

نامی اَر از سوی تو آید بَرِ ما، دوست،

بَس، 

فراموش، 

پَرَد تنگِ دل از سینه

به پرواز که هَستَش کسی و نیست فراموش

دلی کَش به امیدِ نَظَرَت زنده همی داشت در این دل.


وَه، چه نیکوست

بگو، کین دل از آهنگِ تو در پوست

نگنجد، 

به فردا که جوارم نَفَسَت هست و زَنَد تکیه بَرَت قامتِ یک دوست...


از: احمدرضا زارعی

امان...

گُم خواهد تا شدن، درون و

نمایان خواهد آمد بر بُرون.


در آفرینِشِ تو

خدای را...


چه گویم؟

که در دامِ افکنده ی تو

گرفتار آمدست و 

ناتوان.


امان

فغان

بویِ تو...


از: احمدرضا زارعی


سیرآبم کن...

آتش و 

عطش،

کز لبانت بارَد و

بر لبانم زخمِ خشکی نشاند.

 

تشنه و سوخته

سرآب است و 

آرزوی آبی ز چشمه ی محبتِ تو

که تا بر پرده ی دنیا ظهور نیافته و به رقص نیایی اندر خاطر

نوشتن را ناتوان باشم و

ناکام

که ذره ای از تو

دفتریست به شکوهِ هرچه هست، از زیبایی

ای

رویای شیرین من. 


سیرآبم کن... 

 

از: احمدرضا زارعی

به عظمتِ هستیِ تو

بوسه ای 
به عظمتِ هستیِ تو
هدیه به لبانت.

شاید تا دریافتی
حقیقتِ کلامی پایدار را، کز پسِ حنجره ای لرزان
به بیان آید و
خوانَد، نامِ تو را
و بخشَدَت احساسی بس پاک و روان
به وسعت عشق...

از: احمدرضا زارعی