زین باده که در جام فشانی
وین غمزه که بر دیده نشانی
ساقی، ز کدامین شده ام مست؟
گو تا به کجایم تو کشانی؟
هان مطرب از آوازِ تو گوید
وین دل قد و بالایِ تو جوید
باغ است و ترنّم از سرایت
کین عشق ز چشمانِ تو روید
از: احمدرضا زارعی

کجا مستیِ مِی با لب و رویی
که یار است و به بر آتش و بویی
که داغ است و به دل آهِ بلندی
شراب است و خجل از سرِ مویی
از: احمدرضا زارعی
مشکینِ ابرو
مشکینِ مو
سیمینِ رو، آه از آن خنده کاو برنشاند به لب
رُخ وَه چه گلگون شد از غازه،
چون شرح هم شد برون زان دو چشمان و خون.
سَرو است و قامت، که جانم هلاک
گر بر تو بازم نَفَس هم چه باک؟
ماه رو،
گَه رو کنی سویِ ما
همسان بیا
کز لعلِ جانت شَوَم ز اغنیا...
از: احمدرضا زارعی
توکل بر خدا کن، راه آسان می شود
دلت را هم رها کن، آه درمان می شود
سر از پنهان تو بیرون آر و هم آهسته رو
نصیبت آید آن دلخواه و در جان می شود
از: احمدرضا زارعی
خال و بر لب،
خاک گشت این جان و اندر پای تو
فال و بر کف،
کین تو شاید، همدمی گردی و
لب بر لب نهی
وین عطش خاموش تا گردد،
دمی...
از: احمدرضا زارعی
مراد از چشمِ بیمارت، که بودَش مست و خون آلود و، رسوا من، که ویران گشت و نالان زان نگاهِ تو
بگو با من، بگو با من
چه بود آخر؟
چه بود آخر؟
از: احمدرضا زارعی
گرفتار آمد این دل اندر آن گردابِ جان فرساش.
چون میزانِ انصافَش نگردید اندکی سویِ نگاهِ ما
ز شیدا دل، ز آهِ ما
شکستن یافت، کندن خواست، وا شد، تا رها گردد
ز مُردابَش جدا گردد.
چه افتان گشت و خیزان، دست بر دیوارِ گِل گونِ زمان میزد
"برون تا شاید آیم"، گفت و جان میزد.
دو دستان خیس و ویران از تقلّایَش
"کجایم من؟ کجایم من؟! چرا زین خود جدایم من؟!
به فرجام آمد این بودن، رهایم کن، رهایم کن..."
و آغازَش چه نورانی شد از انجام
چون بیرون بِجَست از دام و
آرام...
کریما
راهِ ویران را ز چشمانم تو پنهان کن
که زهرآگین بُوَد
تیری کز او بر دل رها گردد...
از: احمدرضا زارعی
یک روز
به چشمانت
برخواهم افراشت و
به زمینش خواهم کوفت
وصال و
جدالِ دوریِ ز تو را.
یک روز
در کنارم خواهی تا آمدن و
در کنارت خواهم تا بودن
و دست
بر دامانت خواهم بست
تا جدا ز رویایم نگردی
که کنون،
رویای منی...
یک روز
اشک را بیهوده نخواهم تا بر زمین ریختن
شانه ات را در آغوش خواهم تا فشردن
و
گریستن.
یک روز
به زیبایِ نگاهت
یک روز...
از: احمدرضا زارعی
اشک است و
قلم
که در دَم
سنگینیِ دل را تسکینی بخشند و
رها...
قلم در اشک و بر کاغذ چو آید
بسی زین سینه سنگینی برآید
گر از دل همرهی باشی و در کار
بر از هم سینه ات دردی گشاید
از: احمدرضا زارعی
چو در تلاطم افکند مرا طوفان زندگی
نماندی.
کنون آرامم
امواج زندگی با حضورت آرام تر نخواهند گشت
نمان...
از: احمدرضا زارعی