چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

زنده ای و زنده زاد

زخمه بر تار است و یار اندر کنار

باده در کار است و مست است و خمار

چشمِ بیمارَت نگاهی سویِ من

باغ و گلزار است و من اندر چمن

خود که بی خود گشته سویت پر کشید

دل که بی دل گشته رویت بر کشید

مرحبا نقش و نگاری ساختی

چنگِ چشمت بر دلم انداختی

مال و جانم را به پایت باختی

آن کمان ابروی و تیری آختی

قعرِ جانم را به شوقت سوختی

معرفت را بر دلم آموختی

زنده ای و زنده زاد ای شوخ و شنگ *

مرحبا گسترده گشت این دل ز تنگ


از: احمدرضا زارعی


* تضمین از مولوی

وصفی اندر آینه

وصفش اندر آینه آمد
که گر زلال باشد و روان
رُبابَش به نغمه در آید و
به هر کوی و برزن است که نوازِشِ نوایش مدهوش سازد و مست، جانِ عشاق را.
که گر سیه باشد و شکسته به سنگِ فتنه
به سنگِ کینه
به سنگِ منیّت
بی فروغ گردد و کور، 
هر سخن کز اعماقِ چشمانش به فریاد بر آوَرَد.

دلا
بیا و بر من بنگر
که آینه ات بودن را، 
ز جان دوست می دارم.
چشم چو اندر این چشمم آری
پاینده ی شُکوهِ توست که هست

به چشمی که نه تنگ است و نه بسته به بندِ شهوت است و رهاست ز بادِ نخوت، این سر

تویی که سر تا به سرِ این منِ بی خود گشته در سَیَلانی

تو

ای

جاویدِ عشق...


از: احمدرضا زارعی

شب است و حلقه ی چشمت...

شب است و حلقه ی چشمت، دوباره حور می شوی

خُم است و دستِ تو ساقی، دمی حضور می شوی

هلالِ ماه و جَبینت، چراغِ کویِ دل آمد

غروبِ جان که به جانت، دَمَد، که نور می شوی

حلول می کن و جاری، اگر نظر ز تو بینم

ز جان بدان که براُفتم، اگر عبور می شوی

به شوقِ وصلِ تو زاهد، فروخت خرقه به نوشی

به نازِ دخترِ ترسا، ز خانه دور می شوی

بسی ز رحمتِ ایزد، نصیبِ احمدش آمد

به شکر و اشک و صلاتی، بدان صبور می شوی

 

از: احمدرضا زارعی

ستاره

تو ستاره ای،

اندر این برزن

بر من

نوری افکن

تا زامواج بیکرانت

معنایی ام آید و 

نامی...


باش تا راهنمایم باشی و

در آسمانم، 

بدرخشی...


از: احمدرضا زارعی

بخند...

من خراب و تو خندان.


بخند

که برقِ خندانِ لبت بر خرابم خواهد افزود و

ویرانی ام آرزوست...


از: احمدرضا زارعی

یارا، دمی...

لحظه ای، یارا

دمی

برفِکن و بر ما تو مهری

کین غمی،

در سینه درماندست و هست این،

ماتمی

که فریادِ عشق برآورم و

رویت را به زاری خوانم و

نشانیت نیست...


این بِگِریم یا بگویم، چون کنم؟ *

این ببندم یا بپویم، چون کنم؟

راه گُم گشت و فغان افتاد و زار

گو کجا رویت بجویم، چون کنم؟


* این مصرع تضمین به مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)

روزگاریست جانا...

گلی عرضه داشتیم و

بلبلی

که گوشی به فرا نشیند و

بویی و

دمی بیاساید و آسوده گردد

آشفته ی زندگانی.

 

پلی که نساخته شکست و

دلی که نباخته، بال برشکست و

بست،

راهِ خروجِ ز سینه را.

 

روزگاریست یارا

روزگاریست...


از: احمدرضا زارعی

---

میلادِ نور

جهان و جهانیان
لبخندِ امیدشان بر لب پدیدار آمد
به رهایی
چو تو، 
بر زمین، 
پا نهادی،
به مهر.

ز رحمت در آی و
آرام گردان
طوفانِ متلاطِمِ گمراهیمان را
به کشتیِ نجات و 
نوری از هدایتت
ای 
آخرینِ پیام آوران.

(احمدرضا زارعی)

میلادِ نور، بر همه ی خوب دلان و مسلمانان، مبارک باد

مرحبا یار

خُمره ها پُر ز دَمِ عشق و پُر از باده ی نور.

جام با جام به نوش آوَرَم و مست و خراب.

دلبران در نظَرَم دلبری از یاد برند،

چون صدایِ قدَمَت بر تَنِ بودن پیچد.

 

مرحبا یار،

خریدارِ تو بسیار ولیک

کَرَمَت سوی من و

غمزه بر روی من و

هم بگردید جمالت بَر و مه روی من ای یارِ گران.

 

قَدَحَت پُر مِی باد،

که شِکَر بود و حیات،

کاندر آن ظلمتِ شب بر تو ببخشیدَندَش

گو، هرآنیست که در سینه به راز آمد و دان

هر چه باشد،

آباد...


از: احمدرضا زارعی


لطافتِ دوست

لطیف که ظهور نمود

دل به لطافتش بارانی شد

و باریدن گرفت

قطراتی از منتهای نقوشِ بی مثالش را

به وصف،

تو را

ای

لطافتِ عشق...


از: احمدرضا زارعی