درونِ آینه پیریست درویش
که بر من خواند لفظی دور اندیش
"به سی نزدیکی" و اندوه برخاست
که نیمی رفته و نیمی دگر پیش
نفس تنگ است و دل تنگ از جدایی
دلی شد پاره پاره؛ تکّه و ریش
کمالِ ماست در دستانِ محبوب
بجز او کیست تا معنا دهد بیش؟
نگاهی کن درون چشم هایم
که خوانی نامِ خود را؛ جَستم از خویش
از: احمدرضا زارعی
بلاخره تمام شد.
خود را خلاص کردم. گفتم خودم؟! نه؛ او دست یاری فرستاد و خلاصم کرد...
دو بالی باز؛ پرواز و؛ رهایی
ز خود بینی، پریدیم و؛ جدایی
میان چشم و دل فرسنگها بود
نویدِ عشق سویَم گفت: آیی
چو دل در رنگِ تو، رنگین کمان شد
قلم هم روح شد، از ماسوایی
چه زیبا راه را بر ما نمودی
که دل معنی گرفت از آشنایی
همه تاریک و باریک است امید
که چرخیدیم؛ رو در روی مایی
بگو تا آخَرِ ما همرهی هست
بباران بارشِ لطفِ خدایی
از: احمدرضا زارعی
"خدا بزرگه"
این جمله ی کوتاه رو تا حالا خیلی توی زندگیم گفتم، خیلی. معمولا وقتی دچار مشکل می شدم، میگفتم.
امروز بیت 130 ام رو نوشتم، از نیَّتی که در دل داشتم. وقتی که نوشتن آخرین مصرع تمام شد، یه لحظه برگشتم و به ده صفحه ای که شده بود نگاهی انداختم، و ناخودآگاه گفتم: "خدا بزرگه"، چون واقعا بزرگه. من کجا و نوشتن مثنوی کجا، اونم چندصد بیتی، اونم از مقدس ترین کتاب بشریت...
همونطور که خودش گفته: خداوند حکیم و مهربان است. به هرآنکس که بخواهد می بخشد، روزی هر کسی را که بخواهد تنگ و فراخ می سازد.
مهم اینه که تا زمانی که سر پا هستیم، صداش بزنیم، نه موقع ناتوانی...
نگاهی رفت از چشمان، به برقِ آسمانِ تو
اگر کردیم، بالا می رود سر، در جهانِ تو
خداوندا! تو والایی؛ نوازش کن تَنِ ما را
شروعی بود؛ تا پایان رسان این داستانِ تو
از: احمدرضا زارعی
روزی بود.
عجب از تو!
که هر چه می اندیشم
خاطره ی سالی در برابر دیدگانم،
می گذرد...
نیست،
شیرین تر از تو...
چشم در چشمِ من انداخت و جان بیرون شد
شوقِ وصلِ تو به هر دیده ی دل، جیحون شد
کاش هر روز، لبَت بود و، کناری، به کنار
طعمِ لبخند و، تن آزاد ز پیرامون شد
گفت تا: هر چه ز باغِ تَنِ گُل خواهی، چین
نیست شد رفته و آینده و، جان اکنون شد
نقشِ بر خاک، به نامِ توی لیلا رقصید
فارغ از بود، به نابود، دلی مجنون شد
هر گدایی که به خالِ دلِ تو، رنگی دید
گنجِ بیدارِ تو را یافت و چون قارون شد
از: احمدرضا زارعی
قلم، بشکن! ندارد جمله ای سود
خداوندا! چه بود این درد بنمود؟!
مسلمانی کجا؟! بستند بر ما
دروغی سخت و لفظی دود آلود
تو خود شاهد به پیدا و نهانی
چه هست و؛ باید و؛ هر قصه ای بود
به دنبالِ تو شیطان در کمین است
هر آنکس خامِ او شد هست مردود
خدایا! اشکِ چشمی هست جاری
که جانم شُد به دردی سخت، نابود
درودی بود؛ افسوس از سخن چین
به غم آلوده شد؛ بدرود، بدرود!
از: احمدرضا زارعی
سرگشته در دنیایِ گیسویِ نگارم
بر مهرِ چشمانَش بسی امیدوارم
هرچند دل شعری ز غم در خود سراید
باز از طلوعِ مهر در شب بی قرارم
بر نِی چو چوپان می نوازی صوتِ امید
"هستم نگارین یار، دُورَت در مَدارَم"
در زیرِ شاخ و برگِ سرسبزِ نوازِش
تن را رها از هرچه ماتم می سپارم
نازی ز دستانِ تو بر این جانم آمد
جانا تویی یکتای من، هم کردگارم
از: احمدرضا زارعی
به جانِ عشق؛ محکومی! نبودی، نیستی، یارَم
چه دوری؛ بی نصیبَم؛ گو کجایی؟ یار و دلدارَم
سپیدِ کاغذ و هر بار نامِ تو به فریاد است
سیاهِ مشقِ تلخی روی کاغذ می شود کارم
ندای وصلِ دیروزَت، به امروز آمد و سر شد
نکردی عهد با من عشق؛ دریابَم که غمبارَم
لبی؟ دستی؟ کمی نازی؟ نیازی هست در عاشق
مباد ای دوست گر روزی ز عشقَت دست بردارم
لبآلب شعر از شوقِ تو لبریز است و مست ای دل
شرابِ وصل در چشمانِ من ریزان که بیمارَم
مادر
سروری و
تاجی تو بر سرِ من.
نه
نیست تنها به زیرِ پای تو بهشت
که ذره ذره ی وجودت از خشتِ عشق ساخته شدست و
بهشت با نامِ تو برافراشته شد
که بهشت
خودِ
تویی و
تو.
مادر
ای که در تو به بودن رسیدست جانِ من
ای که در دستانِ تو آموخت دل
که خدایی هست و
چو تویی آفریدست و
از تو محبتی بی پایان بر ما بخشیدست
دعایم کن
که سوگند به سپیدِ گیسوانت
جانِ من
ازآنِ توست
فدای توست
به زیرِ پای توست...
از: احمدرضا زارعی
این روز زیبا را به تمام بانوان تبریک عرض می نمایم،
احمدرضا
احساسی شبیه به جنبِشِ هر چه که در دل داری!
دل شوره؟ نه...
نمیدانم.
اما میدانم،
در راه است...
بگو با من
چیستی تو؟!...
تلاطم های دل؛ افکارِ تو؛ پُر گشته، سرریزم
دمی آرام؛ ناگه چشم بگشایم؛ به پا خیزم
نمیدانم! چرا اینگونه سرگردان و ویران شد
نفس تنگ است؛ با آسایش اندر خود چه بِستیزَم
به شور افتاده یا تنگ است دل؟ جانا، نمیدانم!
چه رو بنمود سویِ ما، که چون مجنون و، حیرانم
مرا بر صبح دادی نامه ی وصلی که نزدیک است
ز هجران، یادِ وصلِ تو؛ ببین خندان و گیرانم!
از: احمدرضا زارعی
به ناگه،
پدیدار آمد
در پیچِشِ یک کوچه
نگاهی و ابرویی و، آهی
از عشقی،
به پاکیِ آینه
که در جوارت ایستادن را بهار است و
دست بر گیسوانت آوردن را عطرَش
و دیدارِ رویِ تو
با تو
اندر آینه...
جانا به بر آوردم، آن طول و سیه گیسو
در هندسه ی قسمت، مبهوتم و سرگردان
من در خَمِ ابرویت، پیچیدم و رو در رو
از: احمدرضا زارعی