فکرِ یک روزِ دگَر، تا که سلامی شنویم
هر چه دل گوید و خواهد، به کلامی شنویم
پنج بیتی بنویسیم و نثارَش بکنیم
در جوابی کمی از لطف و مرامی شنویم
همدلی را به طَبَق تا به سر آید، ببریم
ساز عشقی بنوازد، که مقامی شنویم
هست تا زنده تنی؛ لب به وصالی فِشُریم
رویِ دیوارِ ابد کَنده ی نامی شنویم
که نویسد: "غَمِ ایّام، تمام است، صَنَم"
هم در آغوش، شکر بر لَبِ کامی شنویم
از: احمدرضا زارعی
به کلامی و سلامی، شده پابسته ی دامَت
تو لبی باز کنی، بسته ی لب باشد و رامَت
چه عقابم، چه کبوتر، قفسی تنگ به دورم
که بپیچم پر و بالی، به خیالی شده خامَت
قدمی تا سَرِ راهَم، بگذاری؛ نگذارَم
قدمی دورتر از تو، که شده نامه به نامَت
نفسی؛ نه! غمی از سینه به بیرون که تراوَد
نگذاری که گُذارَم، لبِ خود را لبِ جامَت
که فرو بُرده شدم در خود و سر خورده؛ نبینی؟
نروم تا ندهی کامِ مرا، از سَرِ بامَت
به سلامی شد و، سالی، همه حسرت، به نگاهی
که مرا نامه ی آخر، بنوشتی "به سلامَت"
از: احمدرضا زارعی
بالاش میانداز، خَمی را که به ابروست
افشان مکن آن مو که تو را بر سرِ گیسوست
این درد، به درمان نرسد؛ غمزه مکن یار
عطرِ تَنت، آن گوهر خوشبوست، کز آهوست
هر روز شُمارَم لحظاتی که تو آیی
آن نورِ سپیدِ شَبِ من، صورتِ مه روست
صد سجده ز دیدارِ تو، بر خاک توان زد
هرجا که تویی، قبله ی آیینِ من آن سوست
جانا! نگهی بر دلِ بیمارِ من انداز
یک لحظه ی تو، عمرِ من است آن و، چه نیکوست
از: احمدرضا زارعی
دستم به دستِ تو افتاد و چشم راهِ چشم
تا دیدمَت، خروشِ درون است و آهِ چشم
خال است، زیرِ لب، که دلِ من به بندِ اوست
یک لحظه نیست پلک، که بندد نگاهِ چشم
مبهوتم از جمالِ تو، ای جانِ بی مثال
دنیا به قابِ صورتت، نشسته ماهِ چشم
آن تابِ مو، به خمَ که ز ابرو اضافه شد
باید که دید! نیست نگاهی گناهِ چشم!
یک لحظه گر که به غفلت ببندمَش، به عمر
می سوزم از ندیدن و از اشتباهِ چشم
فرمود: "تازه کن تَنِ بی جانِ خود به صبح"
گفتم که: "جز تو نیست شروعِ پگاهِ چشم"
از: احمدرضا زارعی
تو چه کردی که تنی سبز، به زردی گروید
ورقی خَم شد و، پوسید و، بهاری ترسید
تو چه کردی که زبانِ منِ من، بی جان شد
راهِ خاموشیِ ما شد سببی بر تردید
همه آغازِ سقوطی شد و، پا خورده و، خورد
ریز شد زیرِ سکوتی که دو چشمان می دید
آه! این شاخه ی امید؛ گرفتار شدست
بادِ سختیست؛ که بر هر طرفش می گردید
این جماعت همه تن خسته و دل مرده شدند
در سقوطی به زمین می نگریدند؛ شنید
دل که: "افتانِ تو، آغازِ بهاری دگر است
باز می بخشم از این بادیه نوری به امید"
از: احمدرضا زارعی
صحنه،
...موجی از دروغ!
سیاه را
...به رنگ
......آراستند.
چشمم شنید:
"در آینه
...چپ ها
......راستند!"
از: احمدرضا زارعی
صنمی غصّه ی ایّام به یکباره گرفت
چاره فرمود، غم از این دلِ بی چاره گرفت
داد بر دست، نشانی به نهان خانه ی دوست
ترسِ تنهاییِ جان از منِ آواره گرفت
منتهایِ سخنِ عشق، به جامَم بخشید
تلخِ انگور، از این حلقه ی مِیخاره گرفت
چشمِ تاریکِ من و، تارِ زمین است و زمان
شُکرِ رویَش؛ که شَبَم صورَتِ مه پاره گرفت
نیست جز جرعه ی نابَش سببی، تا به کمال
دلم از شوق، به خود معنیِ همواره گرفت
از: احمدرضا زارعی
یانی دیوانم کرد... نتیجه شد این شعر
لبریزم از اندیشه ی فردایِ کامَت
دریایِ شیرینی، لبالب شورِ عشقی
موجی بزن بر دیده ی مجنون و رامَت
مستی کجا، یک لحظه از عطرِ نگاهَت
تلخی کجا، شهدیست جاری در کلامَت
لب تا به لالایِ لبانَت، بی خود آمد
سرریز شد، سر تا به پایِ، قدّ و قامَت
آه از شَبِ بی نورِ من؛ خورشیدِ بیدار
بر سینه ی آغوش دِه، ما را، سلامَت
از: احمدرضا زارعی
از: احمدرضا زارعی
گاهی اوقات، یه سلامِ ساده، یه احوال پرسیِ به نظر معمولی، چقدر میتونه دلنشین باشه و روح انسان رو شاد کنه...
دلِ تنگِ من و چشمانِ تو، یار
تا که شاید برسی، دوست، کنار
باز گردد گرهی از سرِ موی
شاد گردد دلی از شوقِ نگار
ابری از دوریِ دستانِ تو پُر
گفتمش تا که به یادَش، تو ببار
خطِ امیدِ تو در دفترِ عشق
نامِ شیرینِ تو؛ مجنون هر بار
شَفَقَم، نورِ شفیق است هنوز
دلم از بوی تو گشتست بهار
از: احمدرضا زارعی