چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

جانِ ما در دستِ معشوق است و بَس

بوی باران خورده ی خاکی شدن

عطرِ شب بوهای نَمناکی شدن

نامِ او؛ فریادِ عشق و عاشقی

ناگهان از دستِ او شاکی شدن

خنده ی معشوق و، اعماقِ نگاه

غرقه ی احساسِ افلاکی شدن

نازِ سُرخِ روی نازُک از حریر

بی حسابَش؛ بوسه ی پاکی شدن

بی حراس از هرچه بود و، هر چه هست

سوی او؛ چون اسبِ چالاکی شدن

جانِ ما در دستِ معشوق است و بَس

تا به آخر؛ عشق را حاکی شدن

 

از: احمدرضا زارعی

نباشد بینِ ما دیگر فراقی

دنیای خیلی جالبیه!!


کسانی که ادعای یاری و مساعدت میکنن، زمانی که بهشون مراجعه میکنی، شونه خالی میکنن! انگار نه انگار که میشناسن تو رو، به هر بهانه راشون رو کج میکنن که چشم تو چشمت نباشن.


خدا رو شکر، تو قدرتمند ترینی، بذار هیچ کس نباشه، خودت هدایتَم کن. از اول هم به دلم اومده بود که نباید در این زمینه از کسی راهنمایی بگیرم، اما به اونچه دلم گفت، شک کردم، که چقدر خوب خدا نشونم داد که: "حرف دل، حرف حقِّ؛ دست کم نگیر دلت رو".


شمیمِ خنده اش، عطرِ اقاقی

که غرقم کرده در امید، باقی

سَلامَت باد، ای بادِ بهاری

بیاوَر جرعه ای از دستِ ساقی

کمی بر چشم، خوابِ تَرس آمَد

که شد با چَشمِ شیرینَش تلاقی

درونِ گوش هایَم لحظه ای گفت

"کمی آرام، هستی زیرِ طاقی

ز جا برخیز؛ همچون سروِ آزاد

که نامَت نیست بر لب اتّفاقی!

بخوان نامِ مرا؛ آغوش بگشای

نباشد بینِ ما دیگر فراقی"

 

از: احمدرضا زارعی

جانِ من فرشِ تمنّا شد و، پا خورده ی عشق

"از لب سرخِ تو انگار غزل می ریزد*"

شَهدِ شیرینِ تو چون قند و عسل می ریزد

در دل ریش به ریشِ منِ مسکین، هر روز

خاطرِ نازُکَت از روز ازل می ریزد

بوسه ی مهر، که او بر لَبِ شیدا بخشید

اجرِ صبر است و به قانونِ عمل می ریزد

عجَب از شعرِ تَرِ این دلِ عاشق داری؟

از سَرِ شوق، قلم فِعل و فَعَل می ریزد

جانِ من فرشِ تمنّا شد و، پا خورده ی عشق

نقشِ بر خاک، وصال است، که بَل می ریزد

از: احمدرضا زارعی 

* مصرع مطلع از استاد ترمک

سپُردَم بوسه ای بر باد؛ آمَد

سلامی سوی کوی و خانه ی دوست

که دل مست است، هم ویرانه ی دوست

نمیدانَد چنین سرگشته گشتم

که شاید دست گردد شانه ی دوست

نمیدانم شب و روز و، زمان را

شَوَد آیا شَوَم دُردانه ی دوست؟

شکست و ریخت؛ بی جان شد وجودم

شنیدَم خنده ی مستانه ی دوست

شرابِ تلخ، در مقیاسِ چَشمَش

چو خاکی بر دَرِ میخانه ی دوست

همه سُرخ است و ناب این دل، که شاید

بریزم در دِلِ پیمانه ی دوست

سپُردَم بوسه ای بر باد؛ آمَد

سلامی سوی کوی و خانه ی دوست

 

از: احمدرضا زارعی

به فدای تو دلِ ماست، پدر

قامَتِ خسته ی بر پاست، پدر

سایه ی مهرِ دو دنیاست، پدر

هر کجا دل طلبِ عشق کُنَد

دستِ گرمِ تو در آنجاست، پدر

تکیه گاهیست نگاهِ تو به من

که دلم گرمِ تماشاست، پدر

من و آرامِشِ آغوشِ امید

که تو را سینه ی دریاست، پدر

بوسه بر دستِ تو ای دوست؛ بدان

به فدای تو دلِ ماست، پدر


از: احمدرضا زارعی


روز پدر، مبارک...

قابیل، هابیل رو کشت!

قابیل، هابیل رو کشت!


بخاطر نون و قربونی بود، یا دختر؟ نمیدونم، ولی برادرش رو کشت.


خدایا، از شرِّ هرچی وسوسست خلاصمون کن.



...
کُشت و کافر شد و مُرد از بودن
کِشته هایش همه بر نیست شدن
چهره ای تار؛ گرفتارِ بلا
بَندِ بر پا، وُ سرازیرِ عدن
سر به صحرا، به پِیِ نقطه ی کور
تا کجا مُرده ی جان افکندن
تیره ی بخت به پرواز آمد
تا که خاکَش کُند و پوسیدن
گفت هابیل: "بِکُش جانِ مرا
می شود باز ز گِل روییدن"
...


از: احمدرضا زارعی


در این دنیا، صفت هاییست مذموم

در این دنیا، صفت هاییست مذموم

که انسان در کَفِ آن است چون موم

تکبُّر؛ با حسادت؛ هم تمسخر

گناهانی که ما را کرد مسموم


تنی سالم؛ کجا قدری که دانیم؟

کتابِ حق؛ کجا درسی که خوانیم؟

چه سرگردان و گُنگیم از معانی

که دور از این مصیبت ها بمانیم


به یاد آور همان روزی که آورد

گلی بد بو؛ سیاه و زشت، از گَرد

به پا کرد و تراشید و نفس داد

تَنِ زن را که بود از سینه ی مَرد


شباهَت های بسیار است؛ بنشین

بدان شرحِ وجودت را، شِنُو؛ بین

که اول خاک، بعدَن خونِ سرخی

کفن پیچی در آخر! باز، تدفین!


به یاد آور صفت های خودت را

غرورِ پوچ و بی معنایِ بی جا

که شیطان را سرازیرِ زمین کرد

و همراهَش تو افتادی از اعلا



اگر دانی، سخن هاییست بسیار
ولی افسوس! گوش و دل به در، بار
نمیبینیم و کتمان می کنیمَش
خداوندا! تو باشی گَر نگهدار...

از: احمدرضا زارعی


شعرِ تَرِ پر معنیِ ما در جهان شدی

پاتک زدی به دفتر من، مهربان شدی" *

ناگاه شوقِ فصلِ بهار از خزان شدی

دیروز رفتنت چه بلاها به سر نداد

امروز آمدی و برون از نهان شدی

سرمایِ ارتباطِ من و جمعِ زندگی

آغوشِ گرمِ دردِ دلِ این زمان شدی

دردم چه غصه ها که بر این صورتم بریخت

شکرا که بر لَبِ جانم کمی امان شدی

خشک است هر چه بر سرِ کاغذ نوشته ام

شعرِ تَرِ پر معنیِ ما در جهان شدی


از: احمدرضا زارعی

* مطلع از محسن انشایی

خود خواهِ حالِ من به دو دستت نمی رسد

نازل شده ام، آیه آیه، از صدای تو
آرام تر شده نفسم در هوای تو
در کوله بار، خوابِ زلالی به من ببخش
رویای شب پریده در این های هایِ تو
جانا نگاه کن به دلِ روزگار و من
معنای عشق گر که شود آن ندای تو
روزی به غسل می کشم این آبِ بی فروغ
با بوی بودنت؛ به امید وفای تو
خود خواهِ حالِ من به دو دستت نمی رسد
صاحب نظر تویی و رضا شد رضای تو


از: احمدرضا زارعی

هیهات! بر ابرو که خمی داشته باشی

"وقتی که هوای قلمی داشته باشی" *

بایست که ثابت قدمی داشته باشی

شادی نرود راه؛ به پایَش نرسی، لیک

باید که در این راه غمی داشته باشی

آرامش چشمانِ تو در عشق، حرام است!

هیهات! بر ابرو که خمی داشته باشی

شیرین نشود دردِ جنون؛ جز که در آغوش

با بازدمَش شوقِ دمی داشته باشی

ناکام نیایی تو از این راه؛ اگر چشم

بر جوهرِ امید، کمی داشته باشی


از: احمدرضا زارعی


* مصرع مطلع از استاد جابر ترمک