چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

نیست پیغامی ز یارم؛ چیست این؟

نیست پیغامی ز یارم؛ چیست این؟
همچنان امیدوارم؛ چیست این؟
روزِ دیگر آمد و چشمم به در
تا به دامانت سپارم؛ چیست این؟
انتظارم تا نهایت می رود
بینهایت بی قرارم؛ چیست این؟
گَه سپید و گاه در وزن است شعر
سر به سر نامِ نگارم؛ چیست این؟
روح سر تا سر صدایَت می زند
اینچنین شد روزگارم؛ چیست این؟
خوانده ای پیغامِ ما، با وصل کن
رحم بر حالِ نزارَم؛ چیست این؟


از: احمدرضا زارعی

ای دریغ از مهربانی های ما

ای دریغ از مهربانی های ما
ای امان از آن جوانی های ما
نیست دیگر نامی از مردانگی
کو نشان از قهرمانی های ما
بین همه در یادِ خود غرقند و گم
نیست شد آن جان فشانی های ما
باز ماندیم از صعودِ زندگی
شد سقوطِ پلّکانی های ما
بارالها، گٌم شدیم از خویشتن

رفع فرما ناتوانی های ما


از: احمدرضا زارعی

تنها، تو...

تنها، تو.

کفایَتی برای بودن.

تنها، تَنَت
برای سرودن، 
از هرچه زیباییست، 
کافیست.

تنها،
تو...

از: احمدرضا زارعی

تمام، نامِ تو بود

 چو چشمِ دل بِگُشودم، همه کلامِ تو بود

به هر طرف که پریدم، به بند و دامِ تو بود

خوش است هر نَمِ شعری که از قلم بچکد

به نامِ نامیِ یکتا، تمام نامِ تو بود

 

از: احمدرضا زارعی

در آمَد از شَبِ هجران سپیده ی سحری

در آمَد از شَبِ هجران سپیده ی سحری

ز دیده ها، به وصالَش، روانِ شوقِ تری

مرامِ قامَتِ یارم، چو سروِ آزاد است

خوشا قدم بگذاری به دیده ام قَدَری

کَمَندِ موی تو بر چشمِ من بیُفتادست

فرشته ی تَنِ نازی، که شهدی و شکری

نگاهِ فَهمِ تو آنسویِ ماورای من است

دل از قفس که پریدست و از تو بال و پری

به نامِ مهر و محبت دلی به قربانت

بهارِ مهرِ تو پنهان نباشد از نظری

 

از: احمدرضا زارعی


لینک شعر در سایت شعر ناب

پذیری لحظه ای آیا تو مارا؟

نمیدانم چه گویم از تو یارا

ز سیرَت یا که روی تو نگارا

درخشان خاطِرَت هر روز و هر شب

خراباتِ دلَم با توست دارا

خوشا روزی که دیدارَت توانم

پذیری لحظه ای آیا تو مارا؟

که عشقِ دل نهان بود و برون شد

همه عالم بدانند آشکارا

ببوسم دست و پایَت را عزیزم

که گل در گل شکوفا شد، بهارا


از: احمدرضا زارعی

آرام آغازی به طوفان سر بگیرَد

خون می دود در صورتم، تَب بیشتر کن
آهنگِ گرمایَت در این شب بیشتر کن
پاهای من روی زمین و آسمان نیست
خیس است لب؛ مرطوب کن؛ لب بیشتر کن

دنیا در آغوشم به پرواز است، این بار
رعنا چه بی تاب است؛ آواز است این بار
فریادِ وحشی، چنگ زد، تن را خراشید
شرمی عسل گون می کند، ناز است این بار

تختی که شاهَم روی آن آسوده میرَد!
تا لحظه ای دیگر دلی از نو پذیرَد
غرقِ من و یک لحظه از چشمَت نگاهی
آرام آغازی به طوفان سر بگیرَد

از: احمدرضا زارعی

خاکِ من و، گِل با تو...

باران ز تو، ای ابرِ بهاری، به وجودم

در سایه ی امیدِ تو آواز سرودم

خاکِ من و، گِل با تو، که خشکید و، در آخر

نقشی ز جمالِ تو شد این بود و نبودم

 

از: احمدرضا زارعی

باز از سَرِ تقصیر، شرار از زبان پرید

باز از سَرِ تقصیر، شرار از زبان پرید

باز از دلِ معصومِ تو آرامِ جان پرید

دردا که تو اشکی و کویریست "بودنم"

شوق از در و دیوارِ زمین و زمان پرید

باشد که به "نابود" رسم از درونِ خود

کین دردم و رنگ از دلِ آن آسمان پرید

احساسِ تو پژمُرد و نفس از سخن برفت

تا رفت درونم به برون، از نهان پرید

وجدان که کوفت سنگ به سر از فراقِ تو

باز از سَرِ تقصیر، شرار از زبان پرید


از: احمدرضا زارعی

بازیِ چشمِ تو و ماتِ نگاهِ من و؛ آه!

بازیِ چشمِ تو و ماتِ نگاهِ من و؛ آه!

دستِ من رو شده! شاید که دِلَت بود پناه

باختم در پَسِ ترسی که به دل می راندم

آشکار آمد و خواندی تو ز معنایِ نگاه


از: احمدرضا زارعی