زد فالی و
هر آنچه در امیدم بود
راهی دیار عشق و عاشقی گردید.
آرزوهایم،
قصه ی هزار و یک شب شده است.
زبانم،
وصفِ جمالِ یار را دارد، و امیدی که
یک روز
نشانی آرزوهایم را
یابم.
ای عشق...
از: احمدرضا زارعی
سر انگشتِ من و چشمِ شقایش، ای تار
بـزن ســوزِ دل از بــنــدِ دقــایـق، ای تـار
کـه دنــیــای من از چـشـمِ نـگارم پُر شد
دو گـوش از سخنان بند و به عایق، ای تار
ســوالــی و جــوابــی و بـمـاندم، در غـم
پــریــشــانــی و سَــر در دورانــی، مـاتـم
تــو فــریــاد بــرآور! کــه زبــان از کف رفت
بــه فــکــرِ کــلــمــاتــی که گذارَد، مـرهـم
از: احمدرضا زارعی
عـشـق سـرلـوحـه ی اشـعـار من است
گفتن است عشق، بدان! کار من است
اگـــر ایــن مــســئــلــه را حــــذف کــنـی
دو جــهـــان یــکــســره آزار مــــن اســت
از: احمدرضا زارعی
صــورتــت را دیــده ام آیــا؟ بــگو
رهــگــذاری بـوده ای ایـنـجـا؟ بگو
رعشه بر جـانـم فکندی، ای غریب
از زمـیــنـی یـا کـه از بــالا؟ بـگـو
چهره ای نزدیک، دور از ذهنِ من
خــط خــطـی هاییست ناخوانا، بگو
قـصـه ام پـیـچـیـد، نـاگـه، سوی تو
هـسـت آیـا در دلَـت یـک جـا؟ بگو
جـانِ مـن در بـنـدِ لـبـخـنـدِ تـو شـد
مـی شـوی هـمـپـای ایـن تنها؟ بگو
گــویــی از بَــدوِ تــولــد بــوده ای
قــسـمـتـی آیـا در ایـن دنـیـا؟ بــگو
"زارع" ام؛ ای آشــنــای نـاشـنـاس
صــورتــت را دیــده ام آیــا؟ بــگو
از: احمدرضا زارعی
آب را بین، که چه غرقِ سخن است
صاف، پاک است و سراسر حَسَن است
روی در آبیِ مهرش شویم
چشم بگشایم و در آب، من است
من کجا چهره ی زیبای شما
سبز گشتست و لطافت به تن است
آب گفتم؟ عجبا! بین چه زلال
دلِ در سینه ی آن یاسمن است
بارالها، برسان بر پایش
جانِ ما را که سرایش وطن است
از: احمدرضا زارعی
حیرون بارونم
فقط یک بار
عبور کن
ازروی ورق های شعرم
می خواهم شعرم را
زیر باران اشک هایت بشویم
تا انتهای بودن هایت
عاشقم
نه عاشق تو دیوونه
عاشق بارون
نازی !پس من چی ؟
تو همون بارونی
می مونی؟!؟
از: احمدرضا زارعی
شعر، نو؛ اندیشه، تازه؛ دل، امید
ذکر، نام؛ از باغِ اشعارِ تو چید
حِس، شمیمی از گل و سوسن به باد
سال با حالی گره خورد و رسید
چشم، سویِ تو به امید، انتظار
هرچه غم بود از فراغت ناپدید
بر سَرِ واژه قلم چرخید و شد
نقشی از اندامِ باران هم پدید
"نرم نرمک میرسد فصلِ بهار"
سرخوش از نامِ تو آمد باز عید
از: احمدرضا زارعی
