چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

بتی شیرین لب و شیرین بیان است

بتی شیرین لب و شیرین بیان است
سَرَش بالاتر از هفت آسمان است
بسی انگشت حیرَت می گزیدم
که زیباروترین ماهِ زمان است

از: احمدرضا زارعی

آرزوهایم

زد فالی و

هر آنچه در امیدم بود

راهی دیار عشق و عاشقی گردید.

آرزوهایم،

قصه ی هزار و یک شب شده است.

زبانم،

وصفِ جمالِ یار را دارد، و امیدی که

یک روز

نشانی آرزوهایم را

یابم.


ای عشق...


از: احمدرضا زارعی

ســوالــی و جــوابــی و بـمـاندم، در غـم

سر انگشتِ من و چشمِ شقایش، ای تار

بـزن ســوزِ دل از بــنــدِ دقــایـق، ای تـار

کـه دنــیــای من از چـشـمِ نـگارم پُر شد

دو گـوش از سخنان بند و به عایق، ای تار

 

ســوالــی و جــوابــی و بـمـاندم، در غـم

پــریــشــانــی و سَــر در دورانــی، مـاتـم

تــو فــریــاد بــرآور! کــه زبــان از کف رفت

بــه فــکــرِ کــلــمــاتــی که گذارَد، مـرهـم


از: احمدرضا زارعی

به دل، روی تو دلدارا؛ تو را خواهان و فردا را

به دل، روی تو دلدارا؛ تو را خواهان و فردا را
سراپا عشق شد ما را؛ سراسر نور دنیا را 
قدم آرام و پاورچین؛ تو را دامانِ چین در چین
جمالَت حیرَتِ ماچین؛ چنین ویران کنی ما را
به سر سودایِ دیدارت؛ که سر بر راه و غمخوارت
غلامی شد به دربارت؛ بخوان نامِ مرا یارا
سوالی بر لبِ یاران؛ بهاران، معنیِ باران
دو چشمَت جامِ مِیخواران؛ بیاب این جانِ تنها را
نگاهِ تو، نیازِ من؛ به سویِ تو، نمازِ من
نمایان بر تو رازِ من؛ خدایا، یار، دلدارا

از: احمدرضا زارعی

عـشـق سـرلـوحـه ی اشـعـار من است

عـشـق سـرلـوحـه ی اشـعـار من است 

گفتن است عشق، بدان! کار من است 

اگـــر ایــن مــســئــلــه را حــــذف کــنـی

دو جــهـــان یــکــســره آزار مــــن اســت 


 از: احمدرضا زارعی

طـلای مـوی تـو، خـورشید را کـشـت

زبـــانـم نــاتــوان اســــت از ســرودن
نـگاهی خیره، سنگیـن، از تـو بـر مـن
چــه گــویــم  یــار؟ دل پـر زد ز سینه
بــه ایــن بــیـمـارِ چـشمانَت سری زن
طـلای مـوی تـو، خـورشید را کـشـت
غـروبـی سـرخـگـون گـردیـد ایـن تـن
به سیرت؟ نـازنین؛ صـورت؟ نـدانـم!
چه وصفی گویم از لب، گونه، گردن؟
کـه بـیـتـاب اسـت دل، چـشمانِ عـاشق
بـــه روی مـــاهِ تـــو گـــردیــد روشـن

از: احمدرضا زارعی

صــورتــت را دیــده ام آیــا؟ بــگو

صــورتــت را دیــده ام آیــا؟ بــگو

رهــگــذاری بـوده ای ایـنـجـا؟ بگو

رعشه بر جـانـم فکندی، ای غریب

از زمـیــنـی یـا کـه از بــالا؟ بـگـو

چهره ای نزدیک، دور از ذهنِ من

خــط خــطـی هاییست ناخوانا، بگو

قـصـه ام پـیـچـیـد، نـاگـه، سوی تو

هـسـت آیـا در دلَـت یـک جـا؟ بگو

جـانِ مـن در بـنـدِ لـبـخـنـدِ تـو شـد

مـی شـوی هـمـپـای ایـن تنها؟ بگو

گــویــی از بَــدوِ تــولــد بــوده ای

قــسـمـتـی آیـا در ایـن دنـیـا؟ بــگو

"زارع" ام؛ ای آشــنــای نـاشـنـاس

صــورتــت را دیــده ام آیــا؟ بــگو


از: احمدرضا زارعی

آب را بین، که چه غرقِ سخن است

آب را بین، که چه غرقِ سخن است

صاف، پاک است و سراسر حَسَن است

روی در آبیِ مهرش شویم

چشم بگشایم و در آب، من است

من کجا چهره ی زیبای شما

سبز گشتست و لطافت به تن است

آب گفتم؟ عجبا! بین چه زلال

دلِ در سینه ی آن یاسمن است

بارالها، برسان بر پایش

جانِ ما را که سرایش وطن است


از: احمدرضا زارعی

یک لحظه، کافیست

حیرون بارونم

فقط یک بار

عبور کن

ازروی ورق های شعرم

می خواهم شعرم را

زیر باران اشک هایت بشویم

تا انتهای بودن هایت

عاشقم

نه عاشق تو دیوونه

عاشق بارون 

نازی !پس من چی ؟

تو همون بارونی 

می مونی؟!؟


از: احمدرضا زارعی

"نرم نرمک میرسد فصلِ بهار"

شعر، نو؛ اندیشه، تازه؛ دل، امید

ذکر، نام؛ از باغِ اشعارِ تو چید

حِس، شمیمی از گل و سوسن به باد

سال با حالی گره خورد و رسید

چشم، سویِ تو به امید، انتظار

هرچه غم بود از فراغت ناپدید

بر سَرِ واژه قلم چرخید و شد

نقشی از اندامِ باران هم پدید

"نرم نرمک میرسد فصلِ بهار"

سرخوش از نامِ تو آمد باز عید


از: احمدرضا زارعی