-
شُکر بادا
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 22:46
شکر بادا، بودنت را شکر بادا یار من عاشق و دیوانه و مستم ز تو دلدار من از: احمدرضا زارعی
-
غنچه ی لبهایت از هر غنچه به
دوشنبه 28 شهریورماه سال 1390 00:38
ای که چشمانت جهان را نور دِه هر خَم، از ابروی زیبای تو کِه گیسوانت درس زیبایی دهند غنچه ی لبهایت از هر غنچه بِه مَه کجا و روی زیبای شما وَه نوایی آید از نای شما شادمان گردید و هم دلداده شد اندرونم مست و بر پای شما از: احمدرضا زارعی
-
صدای میزن
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1390 00:43
خدای را صدای میزن خدای را به صوتی که توانت را ناتوان سازد، صدای میزن که دستی که رسانیدیم دار بر سر تا ابد راهی که نشاندی پایدار سازش تا فراسوی سرحد دلی که داد نیرویت نیروییش جاویدان دار زنده پاینده توفنده پوینده که تا به آینده ای درخشان رسد مرحبا یارا که چون تو نگاری نیستش سزای خواندن که تو تنهایی و تنهایان را نه رها...
-
غرقم کن...
پنجشنبه 10 شهریورماه سال 1390 12:53
مرا کن غرق در آغوشت ای یار تو را خوانم، تویی امیدِ دیدار از: احمدرضا زارعی
-
ای قبله گه رندان
پنجشنبه 10 شهریورماه سال 1390 11:07
آهسته رویم این دان، پیوسته شود آسان صد جهد نمودیم آن صد قصه که رفت از جان آورد و دمی خون شد، دل لحظه ی دیدارت بر ما نظری انداز ای قبله گه رندان از: احمدرضا زارعی
-
گریه
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1390 01:36
تا حالا گریه ی مرغای آسمون رو دیدی؟! احمدرضا زارعی
-
بیارام و باش تا ابد...
شنبه 5 شهریورماه سال 1390 02:46
بیارام آسوده به بلندای ابد کین نفس جاودان مانَدَت تا که یابم تو را ورای از این کوتاه دمی که هست و نیستش دوامی تا به فردایی که فرا خواهد آمد بیارام و همراه باش تا که بینم تورا بیش از آنچه بود که گشت وجودت فرا زان تنگ زندانی که بود ماوایت وین زندانیِ تنِ من فریادت زند تا در آغوشی دگر آید و دست بر آرامِ جانت کشد بیارام و...
-
شوقِ رهیدن
پنجشنبه 3 شهریورماه سال 1390 10:21
شوریست شوق پریدن شوقِ رهیدن به دورادوری که نمیتوانیَش دید هیچ از این چشم انداز پرواز را به خواستن بیدار دار تا ابد که گر پریت نیافت بدین بدن پاییت خواهد داد تا به شتاب جهی زین همه بد که گرداگردت حلقه وار بستست دیدارِ فردا را آستین به امید رسیدن بالا زن که ازان توست پهناورِ این برزن از: احمدرضا زارعی
-
خدای را هزاران شکر
سهشنبه 1 شهریورماه سال 1390 08:56
خدای را هزاران هزار شکر کآفرید اشک را تا سبک بال گردانَدَم از هر غصه که در سینه سنگینی ام می کند از: احمدرضا زارعی
-
گناهکارم مخوان...
سهشنبه 1 شهریورماه سال 1390 08:54
به جرم ناکرده گناهکارم مخوان! که چه خود خواهم یا روزگار در کار آوَرَد بر تو خواهم فروختن آینده ی گناهانم را! از: احمدرضا زارعی
-
ساعت
دوشنبه 31 مردادماه سال 1390 19:05
به کنج دیوار نگاه می کنم، چشمان خسته ام قدم به قدم تمام تودرتوهای ذهنم را بدنبالش گشته اند. گویی خیال می کنم، خطوط گچکاری سقف خانه تنها مسیری است که مانده و نرفته. صدایی به گوش می رسد تیک تاک، تیک تاک ، تیک تاک. چشمانم آرام آرام به پاندول ساعت می رسد. همین که کوله بارش را بر می دارد که سفر را آغاز کند پاندول به انتهای...
-
نیستی
دوشنبه 31 مردادماه سال 1390 18:31
چنان نیستم که گویی خوشه ی گندمی را باد توان تکان دادن نداشته باشد از: صدرا
-
بگذر
شنبه 29 مردادماه سال 1390 02:19
نیست این بیغوله جایی کآسمانت بخشد از نور ویران کن حصاری که در خود غرقت کند از زور لحظه ای به آواز دل پروازش دِه وجود را تا به نادیده ها ناشنیده ها نا خواسته هایی که پسندیدت توی تو از درون در آن حال که چشمیت بود بسته تر از هر سد و سخت تر از هر حد. نیستت از فردا خبری که به سختی و بر هیچ بسپری باید تا گذری زین دم و دم به...
-
ای شکوه بهار
شنبه 22 مردادماه سال 1390 01:54
چگونه است که چه چشم برهم نهاده باشم و چه بگشایمش تویی که بر پهنه ی روزگار نمایانی؟ وین چگونه لبخندیست جاویدان که هست بر لبانت؟ کاش روی چون بهارت از لحظه به لحظه ی روزگار محو نگردد ای عطر نرگس... از: احمدرضا زارعی
-
پازل زندگی
جمعه 21 مردادماه سال 1390 15:48
پازل زندگی خداوند در ابتدای خلقت انسان ها، و در ورود هر انسان به این دنیا، پازلی مربع شکل، با قطعاتی مربع شکل را پیش روی ما قرار داد، و نامش را "زندگی" گذاشت! و فرمود: بسازید زندگی خود را بر پایه ی این قطعات، هر آنگونه که می خواهید. و باز فرمود: در تغییر شکل قطعاتش مختارید!! انسان که تازه واردِ دنیای کنونی...
-
ای همه تن انگبین
دوشنبه 17 مردادماه سال 1390 01:39
مرده بُدم گر به تو، راه نمیبردم، این تن که درخشان بُوَد، یافت ز تو راه دین قبله گه من همان، طُرّهی زیبای توست کز رخِ عنبر نشان، آمده بر چشم و، بین خواب و خراب تو ام، یک تنه با روزگار جنگم و در راه تو، جان به کفِ دست و، زین شعر و کلامی که هست، گویدت عاشق که تا مرهمِ جانش شوی، ای همه تن انگبین از: احمدرضا زارعی
-
بوسه ی ما
شنبه 15 مردادماه سال 1390 22:44
تو به من گفتی تا که دل دریا کن بند گیسو وا کن سایه ها رویا با بوی گلها که بوی گُل ناله مرغ شب، تشنگی ها بر لب پنجه ها در گیسو عطر شب بو بزن قلتی اطلسی ها را برگ افرا در باغ رویاها بلبلی میخواند، سایه ای میماند مستُ تنها نگاه تو شکفه آه تو حُرم دستان تو گرمی جان تو با نفسهات به من گفتی تا که دل دریا کن بند...
-
ببار ای چشم
شنبه 15 مردادماه سال 1390 20:52
ببار ای چشم ببار و دستی رسان بر دل که خالی گردد از هر بغضی که سنگینی ام میکند حق حقِ زمان را جز خیسی باران راهی به رهاییش نیست از: احمدرضا زارعی
-
تویی پیشه ام
شنبه 15 مردادماه سال 1390 15:16
گَرَت راه بر کوی ما بر گذشت ببین عشق بر جانِ ما این نبشت که یک تن بُوَد یار و دلدارِ ما فراوان نثارش همه کارِ ما به پیکر تو نازک، تو نیلوفری به سر تاجی از گل تو داری پری نوازش تو میکن تن و جانِ من بسی مهر افزون به دستانِ من خدا را تو ما را براهت رسان جدا گر که باشم ز پایت چه سان؟ گَرَم یک نفس می رود اندرون به شوقِ تو...
-
همراهی یک دوست
شنبه 15 مردادماه سال 1390 12:52
با عرض سلام خدمت همه ی شما دوستان خوب. امروز قصد دارم دوست عزیزی رو بهتون معرفی کنم که نوشته های فوق العادشو میخواد واسه همه ی ما روی وبلاگ بزاره. این دوست خوب آقای محمد مهدی آقا جانی (صدرا) هستن و معرف حضور خیلی از شما عزیزان. انشالا روز به روز نوشته هامون بهتر و بهتر بشن و شما رو شاد و سرزنده کنیم همراهان همیشگی.
-
شعر احمد
شنبه 15 مردادماه سال 1390 12:33
و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود خاموش از: صدرا
-
یادش به خیر...
شنبه 15 مردادماه سال 1390 10:58
بچه بودیم از آسمون بارون می یومد، بزرگ شدیم و بارون از چشمهامون می یاد بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند بزرگ شدیم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمیفهمد هیشکس از: صدرا
-
آن زن
شنبه 15 مردادماه سال 1390 03:43
بازجو مارتین صورتش رو به سمت متهم چرخوند و گفت: "ببینین خانم هریس، غیر از شما هیچکی دیگه اصلا توی ساختمون نبوده. شما ادعا میکنین که در طبقه ی همکف بودین و هیچ صدایی نشنیدین و این غیر ممکنه، چو مقتول با 12 ضربه ی چاقو و بعد از درگیری در طبقه ی اول کشته شده! ساختمون 2 طبقه بیشتر نداره، یادت رفته! پس نتیجه میشه گرفت...
-
دلتنگی
شنبه 15 مردادماه سال 1390 01:55
احساس تنگی نفس، احساس گم کردن چیزی که هرچی میگردی پیداش نمیکنی، احساس اینکه چیزی تو سینت بوده ولی الان سر جاش نیست! آروم و قرار نداری، دست به هر کاری که میزنی که خودتو باهاش سرگرم کنی خیلی زود ازش خسته میشی. کسی میاد حالتو میپرسه، یه لحظه میخندی و میگی: خوبم، بعداز چند کلمه صحبت کردن باهاش دوباره میری تو فکر. دوباره...
-
ماه آسمان
شنبه 15 مردادماه سال 1390 01:50
گفت: ماه را بین که چه زیباست امشب گفتمش: چو تو ماهی زیبا ندیده ام به عمر خویش که تو ماهی به آسمان و من، ماهیِ دریایِ بیکرانِ مهر و محبتِ تو که به تو زنده ام و به تو نفس می کشم . از: احمدرضا زارعی
-
برون شو
جمعه 14 مردادماه سال 1390 02:54
چو شروع شد زندگانی گفتیم که تا پایان رهیست بی پایان! که دیدیم که گذشت آنی که میپنداشتیم هست ما را امان پنداشتیم که هست در دستانمان چو بگذشت، ندارد اندوه ثمری باید که گذری ز هر آنچه تو را وادار ساخت که چون رهگذری باشی و بر هیچ بسپری پس: برون شو زاندرون، فریاد میزن رها کن خاک، بر دریا دلی زن تو را تا بودن اندر این جهان...
-
شبت را ز غم ها جدا میکنم
پنجشنبه 13 مردادماه سال 1390 18:58
تو را تا به فردا ندا میکنم تو را از همین جا صدا میکنم که تا بشنوی شور عشق مرا شبت را ز غم ها جدا میکنم بیا و بخسپ، ای، در آغوش من که تا جان بگیرد تن و هوش من خلایق همه مست و حیران شدند ز شوقِ تنِ مست و بی هوشِ من همه این و آنِ منی این بدان تو سرو چمان منی این بدان ز عشقت جدا گشته این من ز من سراسر تو جان منی این بدان...
-
شبی که صبحش هویداست
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 22:46
درخشان است و پر نور شبی که صبحش هویداست فراوان می دهد از جود دلی کز هر سو بی انتهاست خوشا انتظارِ معشوق کشیدن خوشا صدایش را شنیدن کز دور دستانِ دور میخواند نام عاشق را که ای عشق، بمان که آمدم بمان که بی تاب گشته جان از تبِ دوریِ تو مرحمتیست بی پایان که عاشق باشد و معشوق بیاید که گر فرهاد میدید چنین جانش تسلیمِ عشق به...
-
مترس
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 22:37
از آینده ی نامشخص مترس و بجنگ، که ترس تو شکست توست. احمدرضا زارعی
-
یه مادر خوب
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 22:15
داشتم از یه جایی میگذشتم، دیدم یه زن با یه بچه نشستن توی یه ماشین. ماشین پارک بود یه گوشه و بنظر می اومد که شوهر خانوم واسه خریدی چیزی از ماشین پیاده شده و رفته. دخترشون پشت فرمون بود، ماشینم خاموش بود. دختره کوچولو بود و کلا قدش به اندازه ی خود فرمون هم نبود! مادره که روی صندلی کناریش نشسته بود کلی از دیدن دخترش ذوق...