بسم الله الاولی، که روی ماهِ محبوبَم چنان
وَه از جمالِ بی مثالش، خویِ آن خوبَم چنان
دنیا چنین دلبر ندیدست و نخواهد دید، دان!
قلبی سراسر می تپد، بین پای میکوبم چنان
لرزید و لرزاند زمین را عشقِ طوفانیِّ من
این قصه طولانیست، در دل بَس بر آشوبَم چنان
بویی ز پیراهن که بر چشمانِ بی نورَم رسد
بی خود، دوان، بَس بی امان، چون حالِ یعقوبَم چنان
چشمانِ بی مانندِ زیبایی به دستِ نازُکَش
بر سُرمه رنگِ شور می گیرد، که مقلوبَم چنان
بی تاب می آید دو پا در راهِ دیدارِ تَنَت
در خُمره ی امید، صد سال است، مرغوبَم چنان
(احمدرضا زارعی)
از واژه های من، همه اندوه و درد است
مادام می بارد، که دنیا گِردِ گَرد است
از آن که بر پا شد وجودم، تا به آخر
گرمایِ تن را در تَهِ خاکَش، چه سرد است
گفتند آنکس را که بینَد راه، از چاه
با شوق میخوانندش از اینجا؛ که مرد است
وآنکس که دور از عشق بازَد دامَنِ دوست
از جمعِ ریحان و گل و معشوق، طَرد است
با چشم هایم باز فریادی به زاریست
دستی بکش بر سینه ام، آماسِ درد است
از: احمدرضا زارعی
صورَتِ آیینه را با چشمِ تو تَر می کنم
هر چه از شعر است، در مدح تو از سَر می کنم
دوستی ها، مهربانی ها، خوشی ها، خنده ها
در فراموشی ز غم ها؛ با تو باور می کنم
هرچه گویم، هست یاری تا به دل خواند مرا
شعرهای عاشقانه، با تو از بَر می کنم
نامِ ما را تا جهان بر پاست، بر پا می کند
همدلی هامان؛ چنین آغازِ دیگر می کنم
تا در آن دنیا کنارِ رودِ شیرینِ غزل
جرعه ها سر می کشم؛ تحسینِ داوَر می کنم
از: احمدرضا زارعی
گناهی نیست، دستم را بگیری
ثواب است این اگر لب هم پذیری
که خشک است و ترک برداشت در عمق
چه ناکامم در این بند و اسیری
که پیمودَم تمامِ راه ها را
ندیدم جز تو اینجا دستگیری
سبب بر سیب دانستند و دانم
از آنجایَم؛ ندارم مرگ و میری
جوانی را به نامَت کرده ام تا
دو دستم را بگیری وقتِ پیری
نظیرِ روحِ عاشق در من آمد
به نامِ عشق؛ جانا، بی نظیری
از: احمدرضا زارعی
جُز ز جامِ لَبِ تو، مست رسیدَن؟ توبه!
جز تو را دیدن و نامِ تو شنیدَن؟ توبه
هر که پندارِ تو بر سر نبرد، مردود است!
عمر را سوی تو با سر ندویدن؛ توبه
دور باد از نَفَسِ گَرمِ تو سرمای خزان
از بهارِ تَنِ تو، لاله نچیدَن؛ توبه
سخنِ عشق، در آغوشِ تو معنا دارد
من به تن ماندن و سویَت نپریدن؛ توبه
سر و دست و، دل و چشم و، نَفَسِ آخرِمان
جز به پایِ تو، در این توبه بُریدن؛ توبه
از: احمدرضا زارعی
"خدایا شاکرم در قلب تنهایم تو پیدایی" *
خدایا شکر، هر جا رو بچرخانم،
تو آنجایی
به دستِ توست، هست و، هر چه هم
بر نیست پیمایَم
که تنها نیستم، چون در کنارِ
من، تو تنهایی
به تنهایی جهان را در مدارِ عشق
می خوانی
که گویی "باش"، تا
باشد جهان، در اوجِ زیبایی
به نامِ مهرِ جاویدانِ دستانَت
به پا گشتم
که گر درد است و اندوهی، نمی
نالم، که بینایی
توانی نیست گر در من، کمی در
سجده می گریم
که میدانم، به هر پیدا و پنهانی، توانایی
چه گویَم یار؛
در این دارِ دنیا بی تو هیچَم من
بجز دریای
الطافَت، امیدَم نیست، رویایی
"من با نگاهِ چشمت دارم غزل فراوان" *
گرم است سَردِ جانم، در آن
نگاهِ تابان
شب را که پخش می کرد، چشمک به
آسمانَم
نامِ تو می شمارَم، تا صبحِ
رویِ خندان
شرطِ تو بود جانم، گفتی که می
ستانم
جانا! بدان که دانم، بر پایِ
توست آسان
دستی اگر گشایی، هم سویِ عشق آیی
پر می کشم، به جایی، تا سَروِ
قامَتِ آن
سِحری به شعرِ رویَت، پایی به
بندِ مویَت
دل بی امان به سویَت، دردِ من
و، تو درمان
هر شب، من و سحر گاه؛ در خوابِ آفتابیم
تا چشم می
گشاید؛ سرخیم و فارغ از جان
"وقتی نمازِ سینه ی ما، در سفر شکست" *
وقتی زبانِ عاشقِ ما، پرده در، شکست
آن گاه، یک نگاهِ تو صدها نشان نمود
تا شاخه ی تکیده ی ما بی ثمر شکست
این قامَتی که شوقِ تو بر پاش کرده بود
جانا! ببین چگونه شد و، بر هدر شکست
قلبی به قولِ قائده ها، باخت بر تو دل
دادی به حرفِ فاصله ها سخت تر شکست
میگویم از شرارِ غَمِ سینه ام، که سال
بی لحظه ای به رونَقِ یک رهگذر شکست
(احمدرضا زارعی)
* مصرع مطلع از سید محمد میر سلیمانی بافقی(باران)
"چه سالها که در این دشت، خوشه چین ماندم" *
از اولین قدمم تا به آخرین ماندم
تمامِ قامَتِ من صاف و چشم تا آنجا
که جمعِ گُل به تو بخشم، برای این ماندم
لطافَتِ تو کجا، بَرگِ این و آن؛ اما
چه گویَمَت، که چه ماهی؛ که در همین ماندم
که لاله واژگون شد از شرافَتِ نِگَهَت
به اشکِ حسرَتِ دیدارَت اینچنین ماندم
به دینِ مویِ تو دادم، تمامِ باوَرِ خویش
بمان که با خَمِ خوشبوی بهترین ماندم
(احمدرضا زارعی)
* سعید بیابانکی
دری بر دردِ
دل از دوست، باز است
اگر این قصه ی دردم دراز است
که بوی عطرِ لادن باز برخاست
نگاهی از سَرِ لطفَش، نیاز است
برای جُستَنِ راهی به کویَش
دلم در حسرت و سوز و گداز است
برای شعرهای عاشقانه
در این دفتر، کلامَش پیشتاز است
به آوازِ سلامی؛ مست رقصید
قلم؛ بَس گفته هایَش دلنواز است
شروعِ توست، آغازِ رهایی
دو
بالِ بسته ی امید، باز است