چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

کندم تمامِ ریشه ی خود را از اول

"وقتی زمان را نصفِ شب دیوانه کردم" *

این خانه را از بی کسی ویرانه کردم

گفتم که این جا جایِ من دیگر نباشد

قصدی به قُربَت بر دَرِ آن خانه کردم

کندم تمامِ ریشه ی خود را از اول

تا آشیانِ دوست را کاشانه کردم

باید که دل راهی به نابودی سپارَد

اینگونه خود را در دلِ افسانه کردم

پیمانه ام لبریز شد، ساقی کجایی؟

هرچه زمین است و زمان پیمانه کردم

اما هنوز از سوزِ چشمانَش خُمارَم

با غیر از او، این چشم را، بیگانه کردم

میدانم، آخر میرسد آغازِ دیگر

در پیله ای، امّیدِ جان، پروانه کردم

 

از: احمدرضا زارعی

 

*مصرع مطلع از:  محمد میر سلیمانی بافقی(باران)

من و دردِ جدایی، تو و بالِ رهایی

من و دردِ جدایی، تو و بالِ رهایی

زبان حِق حِقِ گُنگ است، ندانَم که کجایی

در آن لحظه ی آخر، تکانیست به دستت

تکاندست وجودم؛ خدا، حافظِ مایی؟

خوشا حالِ تو ای دوست، که دور از نَمِ چَشمی

بُریدی و پَریدی، از این درد سَوایی

بدا حالِ من ای یار، که دنیاست به دوشم

کِشَم پای به امید، که روزی تو بیایی

خدا حافظَت ای نور، اگر رفت به شب ها

نویدی به طلوع است، که در خانه در آیی


از: احمدرضا زارعی


گو، لحظه ای به کام رسد انتظارِ اشک؟

"بغض غمی که بسته کمر بر شکارِ اشک" *

آخر به تیغِ داد، بُرید آن قرارِ اشک

دردی گرفت و سوخت گلویی که آه داشت

فریادِ سینه سوزِ من از آن شرارِ اشک

شُکر است واجب از دلِ بی جانِ عاشقم

تا بارِ غم رها شود از این مدارِ اشک

گفتند تا به آخرِ این چرخِ می رویم

چرخید دور و نوبتِ ما شد به کارِ اشک

هر روز رویِ تنگِ دل و خیسِ آبِ چشم

سنگی به بغض و شیشه ی غم، انفجارِ اشک

این لحظه هم به آخرِ ما گام می نهد

گو، لحظه ای به کام رسد انتظارِ اشک؟

 

از: احمدرضا زارعی

*مصرع مطلع: سید محمد میرسلیمانی بافقی

 

دنبال مکن، کسیکه دنبالِ تو نیست!

دل را مده دستی که دلش مالِ تو نیست!

دنبال مکن، کسیکه دنبالِ تو نیست!

راهِ تو و من دو خطِّ صاف اند عزیز

حالیست موازی، که تَهَش مالِ تو نیست

خط گفتی و شیر آمد و ماندیم به راه

دردا که دری به روی اقبالِ تو نیست

سر تا تَهِ آرزوی دل را دیدم

یک نقطه ی مشترک به آمالِ تو نیست

دستِ من و تو، پُر از خط و چین و چروک

خواندم کَفِ عاقبت، نه! در فالِ تو نیست

سالی که به پای عمر، دادم سر را

افسوس که دیر دیدمَش، سالِ تو نیست!


از: احمدرضا زارعی


دکلمه ی شعر با صدای شاعر


پاسخ: انسان...

پاسخ: به این پرسش

"من" گاه معنای من و، گاهی به معنای شما
"ما" هم که انسان می شویم از روی زیبای شما
گفت او "لفی خُسر" است، گر روزی نباشی سوی او
گفتم "صراطی مستقیمم ده، به بالای شما"
آتش دو معنا می پذیرد: عشق یا خشم است آن
پروانه باید بود، تا باشم به دنیای شما
چرخی ز چرخِ عاقبت بینم؛ نبینم خویشتن
هر ذره میرقصد به دورِ روحِ والای شما
در نقطه ی "بِسمِ الله" آمد معنی کَون و مکان
در دل که خوانی میدهد حلِّ معمای شما
چشمِ سیاهِ دل برای دیدن آوردند، دان!
تا بشکند زنجیرِ بی سامانِ بر پای شما
گفتند: "فانی نیستی؛ هستی ز باقی؛ عاقبت
تا یک حِلالی میرسد، این جای تا جای شما"

از: احمدرضا زارعی

حقّا که راست گفت! که دانَد نهانِ ما

گفتی که پُر از پیچ و خم است این زمانِ ما

گفتم که تو خواهی نَبُرد این امانِ ما

گفتی که خطرهاست سرازیرِ هر مسیر

گفتم که عسل هاست به کامِ دهانِ ما

گفتی که دلم حسرتِ یک روز دیگر است

جایی که وقتِ صبح لب است و اذان ما

گفتم که سهل باشد اگر آن طلب کنی

افتاده زیرِ پایِ تو هر لحظه جانِ ما

آن بود لحظه ای که شکر خنده زد ز دل

دل بود آب و در طلبِ این و آنِ ما

جاری شد از زلالِ نفس های عاشقش

باغی به ثمر شد دلِ در بوستانِ ما

گویند: "لحظه ای به هزاران گُل است و بو"

حقّا که راست گفت! که دانَد نهانِ ما


از: احمدرضا زارعی


بی تو

"بی تو حتا بهار چشمانت، زیر چادر سیاه من خوابست" *

بی تو شب هایم آرزوی سپید، در طلوعِ جدیدِ مهتابست

مرزهای ما چه وسعت یافت، تا به آن سوی "ما" بودن

غرق شد درونِ غیرَتِ خشک، دیده هایی که خونِ در آبست

تابِ من تمام شد نامَت، در تو شد خلاصه تا شاید

دستِ گرمت نوازشی بر دل، دل که بی تو سخت بی تابست

آبروی دم های روزانه، بُرده بازدم های شبگاهَم

چشم پُف کرده، خواب آلود؛ صورتی که قالبِ قابست

با نگاهی که هیچ میبینم؛ هیچ در نگاهم تو میبینی؟!

فکر کن که تارِ من کوک است، اما در آرزوی مضرابست!


(احمدرضا زارعی)


* مصرع مطلع: جابر ترمک


چند است از خود، بی خودم

خواهم که من را از وجودِ خویش بینایم کنی
روشن کنی آنجا که خاموشم، که پیدایم کنی
تفسیری از عمقِ نگاهِ دوست بر دستم دهی
گر باز هم حرفی زدم، حاشا و کلّایم کنی
من کیستم؟ من چیستم؟ من نیستم، در پوستین
بگشای رمزی بر سخن، حلِّ معمایم کنی
معنای عمقِ شعر را، هم فکر و ذکر و قصّه را
گر هست، بین؛ گر نیست، گو؛ آیی تماشایم کنی
من سوختم از آتشی؛ بینی؟ بگو از هُرمِ او
بر هیزمم افزون کنی، بی دست و بی پایم کنی
چند است از خود، بی خودم؛ پند است حال و روزِ من
حَوِّل به احوالم زنی؛ رسوای رسوایم کنی


از: احمدرضا زارعی


گفتا که "بنامِ نَفَسِ دوست، نامه خوان"

"من خوش خیال بودم و عشقم حجاب بود" *

دیر آمد آن سوارِ تفکُّر، که خواب بود

آبی که دستِ من به زمینَش فشانده بود

نقشی به خواب میزد و تنها بر آب بود

او در کنار؛ نه! که در آغوش خُفته بود

من چشم بسته بودم و، حالم خراب بود

بسیار شکوه ها که به دل کرده بودم از

دوری؛ که وجودَم به غمی بی حساب بود

"از رگ به تو نزدیکترم، ای حبیبِ من"

این گفت و سر به پا، همه در التهاب بود

سر را که به سوی خُنَکِ صوتِ او زدم

از باغِ لطف، جمعِ گلی در کتاب بود

تنها تفاوتی که میانِ من و جهان

بودست؛ فهمِ معنیِ این انتخاب بود

گفتا که "بنامِ نَفَسِ دوست، نامه خوان"

گفتم که "خود برون فکنم، کان حجاب بود"


از: احمدرضا زارعی


* مصرع مطلع از: مشکوه توکل

با من اشاره شد که تو تغییر می کنی

"همسایه ی جدیدِ مرامم، شبانه رفت" *

تا رفت، رونَق از نفسِ هر بهانه رفت

در خانه ای که شورِ نگاهی به روز بود

در خلوتِ حضورِ تو، شادی ز خانه رفت

صبری که تا سحر به تمنّا نشسته بود

ناکامِ دستِ لطف، در آن آستانه رفت

تا گریه شد صدای من از سینه ناگهان

تاریکی از افق به شفق دوستانه رفت

با من اشاره شد که تو تغییر می کنی

بخشید خنده ای که غم از این ترانه رفت


از: احمدرضا زارعی


* مصرع مطلع از: میرسلیمانی بافقی