به ساز و ناز و با احساس خواندی
حدیثی و پرید این دل، تو راندی
به صحرا ها و کوه و جنگل و دشت
مرا تا بی کران هایت کشاندی
چه بی خود گشت و غرق اندر تو یارا
چه معنا ها که اندر دل نشاندی
که بی کس بود و تو تا اوج امید
بدان تا اوج فرداها رساندی
بمان با ما و عاشق گشت و ویران
به امروز آمدیم و زنده زان دی
از: احمدرضا زارعی
روزنی نمایان گشت، از پشت پنجره
چشمی درخشان نگریست زان میانه
که
به صدای قدومِ خود زنده گرداندی تپش قبلم را
که
به انتظارَت می سپرد این دلی کز عطش عطرت بی امان بود.
قطره ای زان منتهای زیبایی بر گردی گونه غلطیدن گرفت
بر غنچه ی سرخی که شیرین تر از هر چه شیرین است بوسه ای بخشید
و بر زمین پاشید.
لرزانِ دستانم را ناتوان بود من از نبودن
جز براه لمسِ گرداگردِ نگین صورتی گلگون
که گرمای عشق آرام کُنَدَش
که ای یار
آمدم...
از: احمدرضا زارعی
سر و سودای دیدارِ تو یارا
دل و دلدادگی پروردگارا
چه سود ار سوی تو رو می نباشد
تو را صد سجده بادا نوبهارا
از: احمدرضا زارعی
شوقِ معشوق است و شیرین است و ناز
عشوه ها و خنده هایی دلنواز
برد و ویران گشت و مستیم و خراب
باز می خواند دل او را چاره ساز
از: احمدرضا زارعی
بغضیست که رهایم نمی کند
اشکیست که آهسته فرو میریزد
فرو می پاشد
فرو خورده می شود
جرعه ای از آه فرو می برم
نگاهی به آسمان، که شاید گذری بینم از کبوتری
که آوَرَدَم پیامی از امیدی
که نیست...
رهایم کن....
از: احمدرضا زارعی
می خوانمش
تا ابر ها کنار روند و یار پیشاپیش رَوَد
و بدنبالِ خرامانِ قدومش، آشفته، روان گردم
که ای دوست، مرا با خود به هر آنجا که تویی و فقط تو
به آن آسمان که تنها تو را توانیش باشد به پریدن
وصالم ده
تا با تویِ تو به شکوهی فزون تر از آنچه عقاب داند
به پرواز درآیم
و بمانیم
تا ابد
تا جاوید
از: احمدرضا زارعی
با سلام خدمت دوستان عزیزتر از جانم.
یک بخش به وبلاگ اضافه شد با عنوان "نوایی که از گیتارم می آید". توی این بخش آهنگایی که با گیتار زدم رو میگذارم.
بعنوان اولین آهنگ، قطعه ی کوتاهی بنام "بیا با من باش" رو در اختیار دوستان قرار دادم. شاعر، آهنگ ساز، و اجراش هم با خودم هست!!
امیدوارم مورد توجه دوستان قرار بگیره
شاد باشین و پایدار
http://s2.picofile.com/file/7169263652/Bia_ba_man_bash.wma.html
شب که بربندم از این دنیا رخت
بسراغ تو بیایم تا صبح
و به آوازِ دل از عمق وجود
خواهمت تا که دهی، کرمی از سرِ جود.
جاودانم کن از آهنگِ وصال
که تویی در همه حال
بر تنِ لحظه ی هر لحظه ی من.
قلمت را بردار
بنویس از دمِ عیساییِ خود...
از: احمدرضا زارعی
نمی تونم نفس بکشم. داره کم کم تنگ میشه راه گلو! چنگ میزنم بهش تا شاید با کشیدن اون به سمتی راهی بازشه و نفسم در بیاد.
قلبم نمی تپه! یا انقدر تند می تپه، که احساسش نمی کنم.
اشک توی چشمم خشک شده، هست ولی نیست! می باره ولی نمی باره!
ای خاطره، تو رو خدا برو و راحتم بذار!!
از: احمدرضا زارعی