چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

جاویدانم کن

پریشان گشت و پریشان حال گردانید مرا

گیسوانت

خندان گشت و گریان گردانید مرا

لبانت

روشن گردانید زمین را و تنگ فرمود زمانِ مرا

چشمانت


زنده ام

به نفسِ تو

جاویدانم کن...


از: احمدرضا زارعی

کاش می شد

کاش می شد که چشمارو بست و چیزی نشنید
جدا شد و فراموش کرد
دید و نفهمید
دور بود و دلتنگ نشد

کاش می شد...


(کسی که مستاصل گشت و در انتظار گم شد)

ماه و نگاه

نازِ تو ماه است و حالِ من نگاه.
به شب
به آسمان
تویی و نورافشان
نیست آنکه نورانیت را به خیره ننشیند
که تو کمالی و کامل.
به غمزه مگردان روی را که تاریک کُنَدَم هِلالی که حرامم باد
که دیدارِ رویت را به شکوه بنشسته ام
که محو گشته ام
که بی خود
مست
غرق
مُرده ام...

از: احمدرضا زارعی

خاطرم آمد

سوار بر امواجِ خاطره

گام بر دیدارت نهادم و

قصد بر رخسارت.

جز مرورت به دیروز

راهیم نیست بر تو

که امروزت راهیست دور و

انتظاریست بی سرور.

به لبی که بر خنده خاطرم آمد

لبخندم آمد و

به اندوهی که بر سینه راندی

آهی که سوختش و سوزانید اندرونم را

و بیرونم را

که مجالیش نباشد جز سرخی صورت

که آشکارم کند

آشکارا که تو بودی و

نیستی...

 

از: احمدرضا زارعی

چو پیرهن

چو پیرهن

ساده پوشیدی مرا و

به یک درز

ساده گذشتی.

چو پیرهن

ساده خواهندت پوشید و

به یک لحظه

به سادگی من

ز تو خواهند گذشت.


مگذر زآن نگاهی که جز لبخندت انتظاریش نیست

که گر به خنده طلبِ دستانش را طعنه هدیه نهی

به طعنه لحظه ی انتظارت را خنده پاسخ گویند!


از: احمدرضا زارعی

قسم، به چشمانت

تو را قسم

به چشمانت

که بود و نبودم گشته و گردانده مرا

بی عطر خود رهایم مکن

ای زیباترین زیبای ماندگار


از: احمدرضا زارعی

هوای یار

به هوای یار پر را چه گشوده گشت و بی تاب
که بال بر همی زن، بِسَرِ نگار و دریاب
چو فغان و آه آورد و نفس چه تنگ آمد
ز دیار رفت و ویران شد از انتظار و بی خواب

از: احمدرضا زارعی

تا گویمت

سخنیست تا گویم تو را

خواهمت تا که بر لب لبخندی از شوق آید

ز لبِ جویِ گذارِ عمر لحظه ای روی چرخانی

تا بینی که دست به سویت به نشانی از عشق گشوده گردانیده ام

تا در آغوشم آیی و زمزمه کنان نوازشت بخشم

که

دوستت دارم


از: احمدرضا زارعی

خداوندا خدایا

خداوندا خدایا

مگیر از چشمانم اشک را

که بزرگی و بزرگوار گونه مرا بخشیده ای و بخشی هر چه ز بهترین است و باشد

تا که گِریَم زین همه لطف که باشد تو را

تا که صدایت زنم زین عمقِ وجود

تا که در دریای اشکِ خود جاری گردم

زلالم کنی

زلالم کن

مرا بخش قلبی که هیچش از یاد تو خالی نگردد

که هرآن مقدار که فراموشت کنم

تو بیش از پیش مرا نگاه بانی و نگاه داری 

که انتهای همه چیز و همه کس تویی و تو.


خداوندا خدایا

مگیر دلتنگی خود را ز دلِ بی کسِ من

مگیر و رهایم مکن که دردناک گشته زندگی بی نام تو

بی یاد تو 

بی عطر تو

بی

تو...


از: احمدرضا زارعی

ای آغازِ بودن

اندیشه گویدم 

تا

آمدی و بچرخید دنیای ساکنِ من.

باش تا گردشِ روز و شبم پایدار ماند

ای آغازِ بودن...


از: احمدرضا زارعی