پریشان گشت و پریشان حال گردانید مرا
گیسوانت
خندان گشت و گریان گردانید مرا
لبانت
روشن گردانید زمین را و تنگ فرمود زمانِ مرا
چشمانت
زنده ام
به نفسِ تو
جاویدانم کن...
از: احمدرضا زارعی
کاش می شد...
(کسی که مستاصل گشت و در انتظار گم شد)
سوار بر امواجِ خاطره
گام بر دیدارت نهادم و
قصد بر رخسارت.
جز مرورت به دیروز
راهیم نیست بر تو
که امروزت راهیست دور و
انتظاریست بی سرور.
به لبی که بر خنده خاطرم آمد
لبخندم آمد و
به اندوهی که بر سینه راندی
آهی که سوختش و سوزانید اندرونم را
و بیرونم را
که مجالیش نباشد جز سرخی صورت
که آشکارم کند
آشکارا که تو بودی و
نیستی...
از: احمدرضا زارعی
چو پیرهن
ساده پوشیدی مرا و
به یک درز
ساده گذشتی.
چو پیرهن
ساده خواهندت پوشید و
به یک لحظه
به سادگی من
ز تو خواهند گذشت.
مگذر زآن نگاهی که جز لبخندت انتظاریش نیست
که گر به خنده طلبِ دستانش را طعنه هدیه نهی
به طعنه لحظه ی انتظارت را خنده پاسخ گویند!
از: احمدرضا زارعی
تو را قسم
به چشمانت
که بود و نبودم گشته و گردانده مرا
بی عطر خود رهایم مکن
ای زیباترین زیبای ماندگار
از: احمدرضا زارعی
سخنیست تا گویم تو را
خواهمت تا که بر لب لبخندی از شوق آید
ز لبِ جویِ گذارِ عمر لحظه ای روی چرخانی
تا بینی که دست به سویت به نشانی از عشق گشوده گردانیده ام
تا در آغوشم آیی و زمزمه کنان نوازشت بخشم
که
دوستت دارم
از: احمدرضا زارعی
خداوندا خدایا
مگیر از چشمانم اشک را
که بزرگی و بزرگوار گونه مرا بخشیده ای و بخشی هر چه ز بهترین است و باشد
تا که گِریَم زین همه لطف که باشد تو را
تا که صدایت زنم زین عمقِ وجود
تا که در دریای اشکِ خود جاری گردم
زلالم کنی
زلالم کن
مرا بخش قلبی که هیچش از یاد تو خالی نگردد
که هرآن مقدار که فراموشت کنم
تو بیش از پیش مرا نگاه بانی و نگاه داری
که انتهای همه چیز و همه کس تویی و تو.
خداوندا خدایا
مگیر دلتنگی خود را ز دلِ بی کسِ من
مگیر و رهایم مکن که دردناک گشته زندگی بی نام تو
بی یاد تو
بی عطر تو
بی
تو...
از: احمدرضا زارعی
اندیشه گویدم
تا
آمدی و بچرخید دنیای ساکنِ من.
باش تا گردشِ روز و شبم پایدار ماند
ای آغازِ بودن...
از: احمدرضا زارعی