چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

مگیرشان از من

آفتاب است و تابان

پدر

آرام است و مهربان

مادر

دلگرم گردم به نوازشِ

برادر

شاد گردم ز همراهیِ

خواهر.


به جلالت 

مگیرشان از من...


از: احمدرضا زارعی


جدالیست عشق...

کلامِ عشق را گاه معنایی نیست

آن هنگام که معشوق جدالِ عاشق را بر ناتوانیَش پندارد

آن لحظه که دلبر بر دلی که بربوده خندد که

"کودکی بیش نیست"!


عاشق جاویدان است و عشق پایدار

که معشوق را گاه توانی بر سنگینیِ ادراک نیست!!...


از: احمدرضا زارعی


طلسم تو

به طلسمَت چشم دوخته دل

که بی طلسم لبانم را بوسی

که دیربازیست جان باخته ام و

شیرین وار به تسخیر در آورد درونم را

نگاهت.


تو

بی جادو

خدایی...


از: احمدرضا زارعی


همیشگی ام باش

من پرنده ام و

تو بالی بر من.

بی تو پرواز نتوانم

بی تو

بودن نتوانم

بی تو

معنایی نیست مرا

همیشگی ام باش...


از: احمدرضا زارعی


دارَمَت دوست

هر چه باشم

هر چه باشی

هر چه خواهم

هر چه خواهی

هر کجا باشد نشانم

هر کجا گردی به عالم

هم کنون و هم به فردای و بدان هنگام کَش جانم رها گردد از این تن

دارمت تا منتهای داشتن دوست

هم چه نیکو باشد و باشی کنارم

عشق و جاویدان تو معشوق...


از: احمدرضا زارعی


روشنم کن

چو شب

زین دقایق

خاموشم

روشنم کن.


قسم به زیبای نگاهت

تا به ابد

خواهم سوخت و خواهم گسترانید به قدومت

گرمای تپشی که بخشی ام را

عشق را...


از: احمدرضا زارعی


گفتمش

گفتمش تا دوست می دارم تو را
خواهمش اندر جوار و نیست گنجیدن درونم را به پوست
تا به فردای و به هر سویش که جان در سینه هست.

گفتمش تا دین و ایمانی و گردیدست زندانی به زیبا بندِ گیسویت وجود
دست و پا بس سخت بستند آن دو چشم و خال و ابروی و مراست
هیچ جز اندک نگاهی سوی تو
سوی زیبا روی تو
ای فغان از خوی تو
از موی تو
ای امان از عطرِ جاویدی که سرگردان کند مارا و اندر کوی تو
نیست مدهوشی به شیداییِ ما.

گفتمش تا باش و بین و ناز کن
سازِ دل را باز کن
عشق را آغاز کن
باش و با ما راز کن.

گفت گریانم عزیز
گفت باشد، رو، که فردا هست و لیک
لحظه ای آرام باش!

تا به فردا سال ها خواهد شدن...

از: احمدرضا زارعی

ردّی به دل

گفتند که
چو گذَرَد
مگیر بر سینه غمی
ندیدند که
ردّی ز پایِ نگار خواهدم ماند
بر سینه
که حک خواهد شد
که
نخواهدم گذشت
ز خاطر
ز
دل

از: احمدرضا زارعی

دلتنگ

نیست یا هست که این شکلی حسی عجیب میده به سینه؟ درکش واقعا مشکله! 


هرچی که بخونی و بنویسی هم باز میبینی یه گوشه ای، روزنه ای، کمی ازش داره بالا و پایین میبره دلت رو. به لرزه، به نفس نفس میندازه تو رو. به فکر فرو میبرتت که یعنی اونقدر نفوذ کرده توی وجودت که زیر پوستت حسش می کنی، اون لحظه ای که بجای خون قلبت داره با تمام قدرت پمپاژ میکنه طعمِ وجودش رو توی رگات. که موهای بدنت دیگه نمی تونن بشینن و نظاره کنن بی قراریتو، قیام میکنن و اونجاست که دیگه نمیتونی سرت رو بالا نگه داری. باید بزاریش روی زانوهات تا شاید کم کم آورم شی.


نه، استقامت فایده ای نداره، میتونی بباری چشمِ من. شاید از دست تو کاری بر اومد و آرامشی نصیبم شد.

شاید...


از: دلتنگ


در پیچشِ گیسوانت

غمناک

گاه آنچنان تنیده در خود خواهی گشت

که مجال بر استراحت بر تو بسته خواهد بود

گرت نباشد اندیشه ای روشن

و افتی اندر دامِ راهی که

بازگشتیش نیست

راهی که

اندر آن مهری نیست

راهی که

حتی بن بست هم نیست!


در پیچشِ گیسوانت

به تکرار افتاده دل

رهایم کن...


از: احمدرضا زارعی