چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

آتشِ آهم که شاید، نرم گرداند حدید...

سالیانِ گردِ تو در توی رنجم را که دید؟ *

مِهر و امید و صبوری در دلم را گو که چید؟

دست بر دلدادگی بستیم و خالی گشت و رفت

دِل ببُرد و لحظه ها هم پر ز زاری گشت و رفت

آسمان از دردِ جان فرسایم اندر خود گریست

خیسیِ کُون و مکانم را بگو از بهرِ چیست؟

با یکی برقِ نگاهَت آتشِ عشقم پدید

گشت، ویران کو کمالِ عاشقی را هم ندید

آمد او، کند او، زد او، بُرد او، دلم را پر شتاب

بین که در چشمانِ من دیگر نمیبینی تو آب

خواب و خسته، مُرد و خُشک افتادَش اندر جان و مَن

دل بسی بیمار شد، کو مرحمی سازی به تن؟

قصه را گفتیم، شاید تا شنید او، تا رسید

آتشِ آهم که شاید، نرم گرداند حدید


از: احمدرضا زارعی


* مریم تاران

من، تو، آینه...

به ناگه،

پدیدار آمد

در پیچِشِ یک کوچه

نگاهی و ابرویی و، آهی

از عشقی،

به پاکیِ آینه

که در جوارت ایستادن را بهار است و

دست بر گیسوانت آوردن را عطرَش

و دیدارِ رویِ تو

با تو

اندر آینه...

 

آیینه ی پاکی را، گو تا به کدامین سو؟

جانا به بر آوردیم، آن طول و سیه گیسو

در هندسه ی قسمت، مبهوتم و سرگردان

خَم در ره و ابرویت، پیچیدم و رو در رو


از: احمدرضا زارعی

تقسیم می کنیم...

با دلهره از منعِ تو تقسیم می کنم
هرچه شادی،
از تو
هرچه غم هم،
از من.
هر چه آسودگیِ لحظه فدایت باشد
هر چه هم دلهره، بر این دلِ من.

نازنین، رنج چه شیرین و خوش است
اگر از مهر تو تقسیم پذیری و دمی
نظری بخشی و
بس...

از: احمدرضا زارعی

بمون، بیا، نرو...

گفته هات

لب به لب

عشق

نوشته هات

لب به لب

عشق.

 

به گشودگی لبت

واژه ها خود به خود از دهنم میپره

و میشنوم که گفتم:

"عاشقی"

 

به یه ناز

یه نگاه

دیوونه میشه قلبم

میکوبه به قفسِش و فریاد میزنه

"معشوق"

 

بمون

بیا

نرو...

 

از: احمدرضا زارعی

هستم و هم نیستم...

هستم و هم نیستم
بر منِ آشفته نظر کن، تو بگو کیستم؟
یار بگو چیستم؟
حلقه ی قسمت بَرَم آورده شد
مرکزَش از من که بس آکنده شد
حور و پری، چرخ زنان دورِ من
هیچ نگیرم بجز از او به تن
وای ز دستت امان
آی و فغان مهربان
غمزه مکن بر تنم
آب بشد
سوخت
چه پرپر زد و ویران منم
معنیِ حق زان لب و چشمت به من آورده شد
مُرد و بسی زنده شد
خالیِ بودن،
به من...

از: احمدرضا زارعی

تو را گویم...

تو را گویم لبی بر لب گذاری؟

حرام است این، بگویی و، به کاری

تو را گویم شبی بر ما تو بندی؟

حرام است این، نشینی و بخندی

تو را خوانم که مهر افزون نمایی

نگاهی بر دلی پر خون نمایی

تو گویی کین به خوابَت بین و هم خوب

که باشم در جهان محبوب و محجوب

تو را بر در به زاری خواند و جاری

حدیثِ عشق و آواز قناری

تو چشم و گوش و دل را بسته داری

فراری تو، فراری تو، فراری

تو را، ما را، خدا را، راه میده

به دل، دلداده ای دلخواه میده

بچرخانی، بپیچانی، گره زن

تو سر را، قصه را، ابرو و دامن

بسی شرح از تو رفت ای تلخ و شیرین

بسی در قصه ماندی یارِ دیرین

بدان در راهت از خود هم گسستیم

بدان بر پایت این جان را ببستیم


از: احمدرضا زارعی


مِی و زاهد...

مِیِ نابِ خداوندی را خوش باد،
که چنین میکند، با زاهد:

به چشمِ دل نظر میکرد و مدهوش
جمالِ یار در بر، نوش بر نوش
به مستی وصف از آن خمّار می گفت
به درگاهش بسی زنهار می گفت
نوایِ اهل دل را گوش می کرد
به ذکری صد صنم بی هوش می کرد
خراباتیست ویران از نگاهش
بسی پیران و گریان در پناهش
که چشم از آن جهان آکنده کرد او
جهانِ گنگ را بی پرده کرد او
بر اهلِ دل بسی آوازها رفت
پرید از خاک و هم از تن جدا رفت
که ای اهلِ خراباتی و در کار
بخوان نامش ز دل بسیار و بسیار
که اندر جام جز نامش نبینم
بجز سرخیِ لعل از لب نچینم
که شیرین است شُربِ نابش ای یار
اگر بیرون کنی زین دیده آن خار
گناه و جور و زور و آهِ مسکین
بسوزاند تو را هم خانه، هم دین
بَها بَه کین نبات آمد پدیدار
بَها بَه کین امید است و به دیدار
تو گر با یار باشی اینچنین است
طریقت را در انسان دان همین است

از: احمدرضا زارعی

کاش می شد...

کاش می شد

در آغوشت فِشُرَم

آغوش را

زان دو لَبَت گیرم

نوش را

جز بر تو نیاندازم

هوش را

جز بر تو نسپارم

گوش را

 

کاش می شد...


از: احمدرضا زارعی

در عجبم...

در عجبم

معنا را نمیدانم

فضا را ناتوانم از فهم

بدآن هنگام که چشم بر چشمَت به خیره آورم و

بوسه بر لبانت

در آن میانه

خیره به دنیایم از دو چشم و

طعمِ شیرینیِ رحمت است، دو لَبَت

که در من جاریست

دنیای کامل و شیرینِ حاصل

و گنگ است و گیج

که به کدام یک

بی خود گشته ام؟!


از: احمدرضا زارعی


خاطرِ نازکت...

خاطرِ نازُکَت

بر دفترِ دلم

قلم میزند

نقشی می افکنَدَم

ز طولانیِ روزگار و

خاطراتی ماندگار.


بزن و

بمان

نازنینِ جانان...


از: احمدرضا زارعی