می خواستم برم واسه آزمون آزمایشی کنکور. داداشم گفت: ماشینو بردار، کاری باهاش نداره کسی. گفتم باشه.
راه افتادم بسمت محل برگزاری آزمون. هیچی، آزمون شروع شد و مشغول زدن تست ها شدیم با بقیه! یهو از تو خیابون یک صدای جیغی بلند شد!! خانومه خیلی بلند بلند و بسیار ناراحت کننده جیغ می کشید. جلویم از هول اینکه ببینه چه خبره سری بلند شد و با مخ رفت تو پنجره ی باز!! هیچی. کاشف عمل اومد که کیف بنده خدا رو یه موتور سوار زده بوده، وقتی داشته از سر جلسه کنکور آزمایشی پا میشده که بره، که خوب زود پا شده بود بنده خدا که بره که اینجوری شد.
آقا سرتو درد نیارم، با هر کشو قوسی بود جواب دادیم چند تا سوالو و پا شدیم. راه افتادم برم تاکسی بگیرم و برم خونه، تو تاکسی هم با یکی از کسایی که کنکور داده بود درد دلی کردیم و بد نبود. رسیدم در خونه، دست کردم تو جیبم کلید خونه رو در آوردم که درو باز کنم، دیدم اِ، این کلیده چرا همچینیه!!! چه گنده شده یهو. خوب که نگاه کردم دیدم سوئیچ ماشینه!!!!
ماشینو در سالن آزمون ول کنی با تاکسی بیای خونهههههه؟؟!!!!! آدم انقدر حواس پرت؟!!!
واقعا دارم پیر میشم!!
نتایج اخلاقی این داستان کوتاه:
1- از سر جلسه ی کنکور، چه آزمایشی چه اصلی، زود بلند نشین چون ممکنه کیفتونو بزنن!!!
2- خواستی فضولی کنی بالای سرتو نگاه کن که با مخ نری تو پنجره ی باز!!!
3- ماشین مردم رو واسه انجام کارت بر ندار، اگه برداشتی حواست باشه جاش نذاری!!!
یه دوست منفی باف، آدم رو به اندازه ی سنش از زندگی عقب میندازه!!!
چجوری؟ خوب، بیاین باهم یخورده ریاضی دوره راهنمایی کار کنیم:
اگه سن شما باشه: x
سن دوست منفی بافِ شما باشه: y
حالا 3 حالت میتونه پیش بیاد:
x > y
در این حالت باید خدا رو شکر کنیم!! چون تهِ بودن و گوش دادن به حرف این دوست منفی باف یکی دو سالی شاید واسه خودمون باقی بمونه، تا با تصمیم و اراده و اقتدار خودمون، و بدور از هر منفی بودن به موفقیتمون توی زندگیمون حداقل فکر کنیم، تا شاید برسیم!!!
x = y
توی این حالت میشه گفت فقط زنده بودیم!!! و مصلما هیچ کار مثبتی نخواهیم توانست توی زندگیمون انجام بدیم، فقط نفس میکشیم و بس!!!! دیگه موفقیت و اینا پیشکش!!!
x < y
خوب، میشه گفت بدشانس ترین آدمای روی کره ی زمین همچین دوستی دارن!!! که اولا منفی بافه، دوما از خودشون بزرگتره!!!!! خدا به داد برسه!!! اصلا حدس هم نمیشه زد عاقبت رفاقت با این مدل دوست چجوری باشه!!
فرح بخش است لبخندی که داری
روان و جاودان چون جویباری
همه ناز نگاهت شام و روزم
سوالی هست بر لب، گو که "آری"
از: احمدرضا زارعی
نگاهم کن
تا که جان گیرم
ای رویای من.
صدایم زن
تا آرام گیرد
سنگین دلی که در سینه ز دوریِ تو، تاب تپیدن ندارد.
بگشای آغوشت
تا که غرق گردم
د ر پهناورِ وجودت.
تو
ای جاویدانِ عشق...
از: احمدرضا زارعی
به چه بند است خنده ای که می تواند برون آید ز دل
ز چه می نالد دلی که سرشار گشتست از حلولِ زیبای ماه در آسمانِ تاریکش
و نوری که میدرخشاند بود و نبودی که نداشت بی بودنِ روی درخشانِ ماهش
به وجودی که تلالو میدهدش سرودِ صدایش
همه آوایش
همه معنایش
او نیست جز معشوق
نیست جز دلنوازی که نوازشِ سر انگشتانش تا اعماقِ جانِ تو خَزَد
که خواهی در پسِ آرامشی که دهدت یار
بمانی در انتظار
تا ابد
باش تا بودنت را تا که هستم به سرور نشینم
تو
ای
خدای من
شب که آید امشب و گذارش گذرد از نیمه من و او تنهاییم و به اعماق وجودش چه من از خود بی خود همه اندیشه ی نوریم و همه فرداییم من و شب تا سحر رازِ گلی سرخ به هم فاش کنیم که چه زیبا رویید که چه خوش بو خندید به دلِ بی هنرِ من آن طعم چه لطافت بخشید من و شب هر دم از آوازِ بهاریش بسی یاد کنیم چه شبِ زیبایی چه تبِ جان بخشی و بسا بد که در آخر برسد شب و رود ز سرِ دستِ من و اوی ندارد ثمری که بگوید مانیم که بگویم هستیم همه صبح است ورای شبِ زیبای سحر که زند چنگ به دل تا که نفس را بکشد که رسد باز به شب که شود باز در آغوشِ لبِ خندانش همه در دستانش تنِ من آرامش بکشد آسایش همه امیدِ شب است این که من اینجا هستم تو بیا جانانم که تو را می خوانم همه در دستانم این دل و ایمانم بشد ارزانیِ چشمانِ غزل خوانِ تو تا که شوی در جانم شعر از: احمدرضا زارعی
حسرت به کجا می بری از غفلت و زاری
گر آمدت اندیشه ی یاری که نداری؟
دستی برسان ای اله، ای یار و مددکار
در خانه نمایان همه نعمت که تو داری
شعر از: احمدرضا زارعی
بس شد ز هرآنچه می آید بسر
بس شد ز هر آهنگی به در
که بیرون آی و نیستی تو
و کجاست نجوای بودنت که گفت زبانت روزی، که خواهم بود تا ابد...
وقتی که کلام نیز ناسازگار آمد.
از: احمدرضا زارعی
در پوست تنیدن شده جانم از پوست پریدن نتوانم هر راهوری جز خط و خالی بر چهره ندیدست و بدانم تا آیَدَم از سوی تو نامی در قصه همین مانَد و مانم همّت به کجا، صبر کجایید؟ آیید ، خدا را، به زبانم جز ناله نیاید، ز غم و درد هم نیست جز از غصه نشانم نامی ز تو آید گه و بی گاه آوازِ تو در روح و روانم تا بینَدَم آن طُّره ی زیبای در وصلِ تو ام مست، بخوانم بسمِ للهِ الاولی که تویی نور
از: احمدرضا زارعی
به اشک دل و سوز و آهی بلند
جدا شد دل از سینه، گاهی، بلند
که شاید نگاهش به پایت رسد
بیابد دل آرامگاهی بلند
شعر از: احمدرضا زارعی