بازجو مارتین صورتش رو به سمت متهم چرخوند و گفت: "ببینین خانم هریس، غیر از شما هیچکی دیگه اصلا توی ساختمون نبوده. شما ادعا میکنین که در طبقه ی همکف بودین و هیچ صدایی نشنیدین و این غیر ممکنه، چو مقتول با 12 ضربه ی چاقو و بعد از درگیری در طبقه ی اول کشته شده! ساختمون 2 طبقه بیشتر نداره، یادت رفته! پس نتیجه میشه گرفت که یا داری دروغ میگی و همه چی رو شنیدی و داری با قاتل همکاری میکنی، یا خودت مقتول رو به قتل رسوندی!!"
متهم، که یک دختر 25 سالست، بسختی سرشو آورد بالا و با حالتی کاملا درمانده و گریان گفت: "بخدا من هیچی نشنیدم. بخدا دارم راستشو میگم.... من.... من.... هیچی نشنیدم....من... هیچ کار خلافی نکردم...." و باز صورتشو با دستای دستبند زدش پوشوند و زد زیر گریه.
بازجو که دیگه کلافه شده بود، یه نگاهی به آینه ی توی اتاق انداخت، در حالی که میدونست پشت اون آینه قاضی مک هنگل و زن مقتول در حال نظاره هستن. سرشو به علامت سوال تکون داد که یعنی: "چکار باید انجام بدم؟!" حدود 2 ساعت از بازجویی خانم هریس میگذشت و هیچ نتیجه ای بدست نیومده بود از بازجوییش. هیچ مدرکی هم نتونسته بودن با کمکش از اتفاقی که در شب 12 اوت افتاده بود بدست بیارن.
قاضی مک هنگل با دیدن این علامت ماتین چونشو خاروند و نیم نگاهی به خانم جفرسون، همسر مقتول آبراهام جفرسون انداخت. خانم جفرسون با حالتی گیج و درمانده داشت از توی شیشه خانم هریس رو نگاه میکرد. یه دفه رو کرد بسمت قاضی مک هنگل و با بغض گفت: "جناب قاضی، بنظر شما خانم هریس واقعا توی قتل همسر من گناهکاره؟" قاضی مک هنگل گفت: "این اظهار بی خبری و بی گناهیش تظاهره ! باید حتما حداقل صدای افتادن اونهمه مجسمه از بالای شومینه به روی میز شیشه ای که باعث شکستن میز شده رو شنیده باشه!" خانم جفرسون با درماندگی تمام و اشک ریزان ادامه داد: "آقای قاضی، بیش از 2 ماهه از مرگ همسرم میگذره، اما هنوز هیچ سرنخی از قاتل پیدا نشده.... همسرم.... همسر عزیزم..." و میزنه زیر گریه.
قاضی مک هنگل در حالی که سعی در آرام کردن خانم جفرسون داشت، گفت: "نگران نباشین خانم جفرسون، مطمئن باشین که قاتل خود این خانومه، و هیچ راهی واسه فرار از مجازات نداره!" بعد سرشو آورد پایین و توی میکروفونی که روی میز گذاشته شده بود زمزمه کرد: "به بازجوییت ادامه بده!" از اونطرف شیشه بازجو مارتین سری تکون داد و رفت روی صندلی جلو خانم هریس نشست.
قاضی مک هنگل روبه خانم جفرسون گفت: "خانم جفرسون، لطفا شما تشریف ببرین خونه و استراحت کنین. و مطمئن باشین به هر شیوه ای که شده امشب از این قاتل بی رحم اعتراف میگیریم. اصلا نگران نباشین."
خانم جفرسون سری تکون داد و آرام آرام از اتاق خارج شد. از راهرو اداره ی پلیس اشک ریزان بسمت در خروجی رفت. از ساختمون خارج شد و از پلکان پهن و عرض جلوی ساختمون پایین اومد. همینطور که داشت توی پیاده رو قدم میزد دستش رو برد توی کیف دستیش و سوئیچ ماشین آقای جفرسون، شوهر مقتولش رو، از کیف آورد بیرون و سوار ماشین شد.
وقتی که توی ماشین نشست، آینه ی جلو رو چرخوند که بتونه صورت خودش رو توش ببینه. دید که بسیار افسرده و شکسته بنظر میاد و اشک کل صورتش رو پوشونده. یه دستمال از توی کیفش در آورد و شروع کرد به پاک کردن صورتش. وقتی که دستمال رفت کنار، میشد برق شادی رو توی چشماش دید! "ای دختره ی هرزه، با همسر من عشق بازی میکنی؟!! خوب نقشه ای واسه جفتتون کشیدم. چنان با ریختن خواب آور توی پیتزایی که سفارش داده بودی گیجت کردم که هیچی نشنوی تا خود صبح!! یه قرار ملاقات و هماهنگی با اسمیت انجام دادم که یعنی اون شب رو توی شرکت میمونم، که به حضور من توی شرکت شهادت داد. بعدش برگشتم و با کارد حساب اون خائن رو رسیدم!! تا 5 تا ضربه ی اول باور نمیکرد که منم که دارم چاقو میزنم بهش!!! بعدشم خونه رو بهم ریختم و برگشتم شرکت. حالا تا میتونی اشک بریز و التماس کن، کسی نیست به دادت برسه!!!!"
از: احمدرضا زارعی
احساس تنگی نفس، احساس گم کردن چیزی که هرچی میگردی پیداش نمیکنی، احساس اینکه چیزی تو سینت بوده ولی الان سر جاش نیست! آروم و قرار نداری، دست به هر کاری که میزنی که خودتو باهاش سرگرم کنی خیلی زود ازش خسته میشی.
کسی میاد حالتو میپرسه، یه لحظه میخندی و میگی: خوبم، بعداز چند کلمه صحبت کردن باهاش دوباره میری تو فکر. دوباره میپرسه: خوبی تو؟ ایندفه دیگه مثل قبل نمیخندی و میگی: آره خوبم...یعنی خوب میشم! حسِ بی حوصلگی! اگه ولت کنن ممکنه بگیری بخوابی!! واقعا عجیبه!! چه قدرتی داره این دلتنگی...
از: احمدرضا زارعی
گفت: ماه را بین که چه زیباست امشب
گفتمش: چو تو ماهی زیبا ندیده ام به عمر خویش
که تو ماهی به آسمان و
من، ماهیِ دریایِ بیکرانِ مهر و محبتِ تو
که به تو زنده ام و
به تو نفس می کشم.
از: احمدرضا زارعی
چو شروع شد زندگانی گفتیم که تا پایان رهیست بی پایان!
که دیدیم که گذشت آنی که میپنداشتیم هست ما را امان
پنداشتیم که هست در دستانمان
چو بگذشت، ندارد اندوه ثمری
باید که گذری ز هر آنچه تو را وادار ساخت که چون رهگذری
باشی و بر هیچ بسپری
پس:
برون شو زاندرون، فریاد میزن
رها کن خاک، بر دریا دلی زن
تو را تا بودن اندر این جهان نیست
زمانی اندک، از خود مرهمی زن
از: احمدرضا زارعی
درخشان است و پر نور شبی که صبحش هویداست فراوان می دهد از جود دلی کز هر سو بی انتهاست خوشا انتظارِ معشوق کشیدن خوشا صدایش را شنیدن کز دور دستانِ دور میخواند نام عاشق را که ای عشق، بمان که آمدم بمان که بی تاب گشته جان از تبِ دوریِ تو مرحمتیست بی پایان که عاشق باشد و معشوق بیاید که گر فرهاد میدید چنین جانش تسلیمِ عشق به آسمان می سپرد که گر مجنون جمالِ جانان را به جوار می شنید لیل و نهار را توانِ آن نبود که به زیباییِ وصفِ جنونِ مجنون رسند درخشان است و پر نور شبی که صبحش هویداست خرامان میرسد از دور دلی که مهرش بی انتهاست
داشتم از یه جایی میگذشتم، دیدم یه زن با یه بچه نشستن توی یه ماشین. ماشین پارک بود یه گوشه و بنظر می اومد که شوهر خانوم واسه خریدی چیزی از ماشین پیاده شده و رفته.
دخترشون پشت فرمون بود، ماشینم خاموش بود. دختره کوچولو بود و کلا قدش به اندازه ی خود فرمون هم نبود! مادره که روی صندلی کناریش نشسته بود کلی از دیدن دخترش ذوق میکرد. دختره هم هی بوق میزد و با فرمون ور میرفت. بنظر می اومد که مادره شدیدا مراقب دختر گلشه که نکنه یوقت وسط بوق زدن بیفته!!!
تا اینجاش که خوب همه چی خوب بود و یه مادر خوب رو میدیدیم که چقدر بفکر بچشه و ازین حرفا. اشکال کار از اونجا شروع میشد که اونا دقیقا کنار ساختون یه بیمارستان پارک کرده بودن!! و دختره هر 5 ثانیه یک بار یه بوق میزد!!!
شما به این حالت چی میگین؟ به نظر شما یه مادر خوب رو دیدین؟ یا...