چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

بپندار، هر چه پندارَت آید...

نظر میدیم، بدون اینکه اصلا بدونیم چه خبره؟! اصلا خبری هست؟!!


دنیای جالبی شده واقعا. خیلی ها خودشون رو عقل کل فرض می کنن، و تصورشون اینه که هر فکری به ذهنشون برسه درسته! به خودشون حق میدن هر لفضی رو به زبون بیارن و با تمام تلاش سعی میکنن بگن "حرف من حقه و حقیقت، حرفِ تو چیزی نیست جز حماقت!!"


چشمام رو میبندم و سعی میکنم به زیباترین قطعه موسیقی ای که دوست دارم گوش بدم، یا باز میکنم چشمام رو و زیباترین تصویری که بتونم رو تماشا میکنم. لحظه ی زیبایی هست، وقتی ذهنت از هرچی بدیه به سمتِ لذتی سوق پیدا کنه که اون لحظه، فقط و فقط مال خودته، بدور از شنیدن و دیدنِ صحبت های ناشایست...


به گُمان است که می بیند

که شاید، می شنود.

به گُمان است که می داند

می شناسد

پندارش آید که شایسته می خواند

این گونه می اندیشد که بِه است و دیگران کِهتراند ز هرچه که هستند.


گُمان کن

بپندار

بیاندیش

مرا سریست که سودایش فرا زآدمیان باشد...


از: احمدرضا زارعی

سوخت و سوزانید مرا...

سوخت دستانت و

سوزانید چشمانم را.

سوخت صورتت و

سوزانید تمامم را.


خداوندگارا

که کریمی و 

رحیم

که شریفی و

عظیم

بگو با من

ز چه سوی؟

ز چه روی؟

اینگونه، نیست آموزگاری که علم آموزد و

پروانه سوزد؟!


(تقدیم به تمام گُل هایی که به شوقِ علم به سرِ کلاسِ درس رفتند و، نصیبشان بود سوختنِ در آتشِ نابخردی دیگران)


از: احمدرضا زارعی

همراهی ناهموار...

گر که تنگ بنگری تو مردمان را

تنگ بینی و

گر گشوده گردانی چشمان را

گسترده.


همه 

یکی نیستند و 

یکی

نشانی از همه نیست!


اگَرَت به راه، ناهموار همراهی افتادَت اندر زندگانی

بدِ کردارِ گذشته را نثارِ هر نَفَس نفرما

که همه را به چشمِ نافرمانیِ افکارِ خود خواهی دیدن.


هر نوشته، آنی نیست که تو معنایش پنداری و

هر گفته، نیست آنچه تو شنیداری...


از: احمدرضا زارعی

شیرین...

نگَهِش دار، نگو به هر کسی، از بین نَبَرِش. نِگَهِش دار، بهترین جُملت رو، واسه بهترین کَسِت...


تو خود دانی که نیست مرا جز اندیشه ی تو

آغازی که آرامم کند

ز هیاهوی روزی دراز

بسوی خوابی شیرین.


کاش تا به صبحدمان چو گشوده گشت چشمانم

شکفته گردد دل

به دیدارِ روی درخشانت

ای شیرین نگار...


از: احمدرضا زارعی

نگیرد جانِ من غم...

بر این دل نا امیدی دور بادا

ز شادی پُر بسی هم شور بادا

نگیرد جانِ من غم در لقایت

که نامت دان به دل مسطور بادا


از: احمدرضا زارعی

تویی امید دیدار...

مرا کن غرق در آغوشت ای یار

تو را خوانم، تویی امیدِ دیدار


خزانی سرد گشتیم از فراقت

بهارانم تو گردان، رفت طاقت


از: احمدرضا زارعی


تو خود دنیایی...

گفت تا: غم شده ماوای من و

همرهم گشته سکوت.

او که خود چشمه ی جوشانِ لبی خندان بود

او که خود حلقه ی پیوستگیِ جمعِ گُل و شمع و بسی رندان بود.

گفتمش: دوست بدان

کین ز اعماقِ دل آمد به وجود

که


تو خود دنیایی و دنیا به دنبالت دوان باشد

به لبخندی ز رویت شاد گردد، مهربان باشد

اگر یک روز قدرت را ندانستند انسان ها

بسی آیند جان ها کز درِ لطفِ تو جان باشد


از: احمدرضا زارعی

نگاهی، صنما...

چه تنگ است و

ز دستانِ تو سنگ است و

بر این سینه که آید نظرت، آهِ بلند است و

بسی گفته به بند است.


چه دل ها که بغلتید و به خون آهوی وحشی

مگو کز سَرِ راهم تو گذشتی

به دل سخت نشستی تو، بدان این

فراوان تو خرامیدی و، رستی.


نگاهی

صنما

یار

نگاهی...


از: احمدرضا زارعی

خرامان راه می رو...

مَه و نور از دو چشمانِ تو ای یار
دل و لرزیدن از یک لحظه دیدار
پدیدار آیی و آییم و بیدار
ز خوابت مهربان، دریاب و دل دار

در این دفتر سراسر نامَت آمد
سر از در تا به در، در کامت آمد
خرامان راه می رو، مست می کن
دل از دل آب شُو، هم رامَت آمد

از: احمدرضا زارعی

من تمامم...

من

تمامم!

هم به غم، ماتم نشستم

تا بدین انجام آید راهِ پایان

ناتمامم را به پایت تابِ ماندن را نماند و

تا به لب هم آمد و تا آخر و 

تا جستن و تا رستن، هم بستن، این دل را، که شاید

چرخد و بیند تو را روزی به جایی و

به کویی و

نشاید تا به سویت راه پوید تا دوباره.


من تمامم 

بَس شد آن آغازِ شیرین

طعمِ پایان بیشتر در دل نشیند، یارِ دیرین...


از: احمدرضا زارعی


Share/Bookmark