چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

اشک...

اشک
در اوج
می بارد.

آنجا که نمی گنجد من در پوست

ز شادیِ با تو بودن
آن زمان که لبریزم فرمودی از عشق
یا
بدانجا که گِرِه شوند مشتان و ابروان خمودگی از یاد برند و
لب به نشانِ طاقِ غم در آید
آنجاست که اشک
خواهَدَم خیسانید صورت را.

به تو می اندیشم و 
آه است و حسرت و 
دستانی پُر از
هیچ...

از: احمدرضا زارعی


Share/Bookmark
نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد