از تو یک لبخند و از من یک حیات
در تو یک اندیشه در من حبِّ ذات
محو و ویران و بسی بی خود شدن
مردن از شیرین لب و شیرین نبات
از: احمدرضا زارعی
کلام را چه توان است
که برون ریزد آشفته ی درونم را؟
نیست واژه
کلمه
حرف
که شرح از عمقِ من اندر آه کشد
که دارمت دوست
به احساسی که زیباترین باشد
چو زیبا رویِ تو گل.
نیست توانی که گویدت از احساسِ جاویدِ دل
دریاب آشفته ی نوشته هایم را
ای نور
از: قلمی که بر کاغذ میچرخد و میلرزد، تا ز رنگ باز ایستد
به: گوهری که میچرخد و میرقصد، تا افتم ز نفس
سپید گشت و پهناور
دلی کز عشقت به جوانه نشسته است.
بیارای مرا به ریشه دواندن
گل دادن
شکفتن
بارور شدن
بیارای مرا به بودن
بیارایم
امید زندگانی من...
از: احمدرضا زارعی
به هر کوی که گذارت گشت
به هر سوی که روی نهادی
بدان
دلی به تقلای نگاهت در انتظار نامِ تو بر لب دارد
نفسی هست که به شِکوه تلاقیِ بازدمت را به سینه سپارد
عطشی هست که جز چیدمانِ لبانت را خواستش نیست
دستی هست که جز حلقه بستن به دورادورِ بودنت را نوایش نیست.
بدان
به آغازِ بودن و انجامی که شدنم باشد
جز تو خشبو گلی به گلزار زندگانی نشنیده دل
و خجل گردم ز سیاه چشمانی که توراست دنیای من
بمان
با من
که من با تو من گردم و تو
از: احمدرضا زارعی
هرچی صمیمی تر باشی، فکرایی که میزنه به سَرِت راجب عزیزترین کَسِت بدتره!! تا دور نشی، نبینیش، نشنویش، حِسِش نکنی، نمی فهمی که چیچی رو داری اصلا!! یعنی حتما باید جوری شه که نداشته باشیش، تا بفهمی که داریش!!!
کارِ دنیاست یا خود آدمیزاده یا نمیدونم چی هست که پیچ و تابش زیاده والا، بلا که بدونیم قدرشو که اگه رفت از دست دیگه از دستِ کسی کاری بر نمیاد جز دستِ خود آدم که خاک بریزه توش و بریزه روی سر خودش! که ای دادِ بی دود که نمی خواستم اینجوری شه!!
دستتو می بوسم...
از: کسیسکه جدایی را در خواب هم توان دیدن ندارد...
نبود
شرابی که ویران کند آغشته ی جانم را به ویرانیِ تو
چرخشِ یار را کجا و گردش مِی در قدح
که در هر چرخشش هزاران بار گرفتار آمدیم و حیران.
دردیست جاوید در سر
که تا پاست
لحظه ای از سرخ لبانت.
نخواهدش بودن
چو تو عشق
چو تو
در من
از: احمدرضا زارعی
ماه رویی، مهربانی، مهدِ آوازی و شور
با تو بی خود گشته، هم در رقص و در جشن و سرور
یک دل و یک دلپذیر آمد نصیب از بودنت
لحظه را با شوقِ دیدارِ تو هم سازم مرور
دستگیرم باش جانا، بی تو بی دستیم و جان
همرهم باش ای نگارین یار، ای تو مهربان
در رکابت گشت و خوابت گشت و بی تابت بشد
دل، که بیمار است و درمانش نگاهت، ای امان
از: احمدرضا زارعی
مدارا کن
چگونه؟
ببین
بشنو
نوازش کن
بوسه بخش
احساس کن
لبخند، تبسم، خنده، قاه قاه از سر شادی
صدا زن
ببخش
اشاره کن
زنده دار، زنده ی مرا
که
تو را
می ستاید دل...
از: احمدرضا زارعی
به دریا تفسیر کنم تو را یا خورشید؟
که عمیقی و زلال
که پر نوری و بری ز تاریکی و ملال
که قطره قطره ی وجودت را به لطافت بینم
که به گرمای تنت دل بسته، محبت چینم.
چو در آغوش فشرم تو را
به وسعت دریا، دلی به زیباییِ خورشید را شنوم
که هر چه بیش تر از پیش ز شیرینیِ لبانش نوشم
تشنه تر گردم.
چه خوانم تو را؟
خورشید یا دریا؟
از: احمدرضا زارعی
پاینده، بوی بودنت
زنده، احساس من
ماندگار، تا ابد، دوستت دارم هایمان
که
بی عطر تنت، نخواهم بود با روانی که پاک باشد و روان چو جاریِ گیسوانت
آن هنگام که باد به انتشارِ تو در تلاش در خود شناور سازد حضورت را
رایحه ی تو را
موی تو را
دلِ مرا
به سوی تو
از: احمدرضا زارعی