چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...
چو از دل بر آید نشیند به دل

چو از دل بر آید نشیند به دل

دل نوشته های من...

نیست توانی که تو را بازگوید

کلام را چه توان است

که برون ریزد آشفته ی درونم را؟

نیست واژه

کلمه

حرف

که شرح از عمقِ من اندر آه کشد

که دارمت دوست

به احساسی که زیباترین باشد

چو زیبا رویِ تو گل.


نیست توانی که گویدت از احساسِ جاویدِ دل

دریاب آشفته ی نوشته هایم را

ای نور


از: قلمی که بر کاغذ میچرخد و میلرزد، تا ز رنگ باز ایستد

به: گوهری که میچرخد و میرقصد، تا افتم ز نفس

نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد